شاهدخت مریخی

من مردی بسیار پیر هستم. چقدر پیر، خودم هم نمی‌دانم. ممکن است صدساله باشم، یا بیشتر. نمی‌توانم بگویم زیرا هرگز مانند مردان دیگر عمر نکرده‌ام. تا جایی‌که می‌توانم به یاد آورم، همیشه یک مرد تقریبا سی ساله بوده‌ام. من امروز ظاهر شده‌ام، طوری‌که چهل سال قبل نیز همین طور بود. هنوز، احساس می‌کنم که نمی‌توانم برای همیشه زندگی کنم. واقعا روزی خواهم مرد و از این هیچ گریزی نیست. اما نمی‌دانم که چرا از مرگ باید بترسم. من یعنی کسی‌ که دوبار مرده، اما هنوز هم زنده هست.

امپراتوری حس

دوریس دوری ترجمه حضرت وهریز «… گذشته ازین، هزینه‌ی اتاق هوتل را من می‌پردازم، او که یک شانزده پولی ندارد، این دانشجوی پزشکی! چه چیزی در او یافته‌ام، در این پسرک کوچک ابله؟ من ناامیدم، من خوشبختم. من شادم، من ضجه می‌زنم- وضعیت وحشتناکی است، اما از ترس می‌لرزم ، از ترس این که مبادا […]

قضیه‌ی غیب شدن فیل 

وقتی که فیل از فیل‌خانه شهرمان غیب شد، قضیه را در روزنامه خواندم. آن روز صبح ساعت کوکی‌ام مرا مثل همیشه در ساعت شش و سیزده دقیقه بیدار کرد. رفتم به آشپزخانه، برای خودم قهوه و نان برشته درست کردم، رادیو را روشن کردم، روزنامه را روی میز آشپزخانه پهن کردم و در حالی که آن می‌خواندم به خوردن نان و نوشیدن قهوه‌ام ادامه دادم.

خواست خدا

دو مرد حتی وانمود نمی‌کردند که این همکاری از سر عشق یا دوستی یا افکار تجملی از این دست است. چون آنها همدیگر را توی زندان پیدا کرده بودند. در چنین رابطه‌ای که هر کدام در آن دنبال نفع شخصی خودش بود، منشور اخلاقی چیز اضافه‌ای به نظر می‌رسید.

پوزش‌خواه ~

در ذهن تو، یک زن بی‌ناف یک فرشته است. برای من، چنان زنی، «حوا» است؛ اولین زن. او نه از شکم زنی دیگر، بلکه از هوسی آنی متولد شد؛ هوس آفریدگار. از بطن او بود، از بطن آن زن بی‌ناف، که اولین بندناف شکل گرفت و اگر قصه‌های انجیل را باور کنم، بند‌ناف‌های زیاد در بطن حوا شکل گرفت که در انتهای هرکدام از آنها مرد و زنی کوچک چسپیده بودند.

معجون عشق

او در را، همان طور که بهش گفته بودند، تیله کرد تا باز شود و خود را در اتاقک کوچکی یافت که در آن از هیچ نوع مبلی خبری نبود جز میز ساده آشپزخانه، یک چوکی جنبان و یک چوکی عادی. روی یکی از دیوارهای کثیف به رنگ زرد تیره، دو رف بود و روی آن انواع گوناگون بوتل و مرتبان، که تعدادشان به یک درجن هم نمی‌رسید.

اپولو

چیزی که من دوست داشتم، کنگ‌فو بود. فیلم «خشم اژدها» را آنقدر تماشا کرده بودم که خط به خط دیالوگ آن را از بر بودم و چقدر آرزو داشتم که یک روز صبح از خواب برخیزم و به بروس‌ لی تبدیل شده باشم. همیشه در حال مشت و لگد زدن در هوا به دشمنان خیالی‌ام بودم که خانواده خیالی‌ام را کشته بوده بودند.

زندگی حشرات: «آغاز»

پسر فکر کرد: اگر عمیق‌تر دستانم را فرو کنم، چه می‌شود؟ بعد با تمام نیرو دست‌هایش را داخل گُه فرو برد. کره به پیش لغزید، پاهای پسرک از زمین کنده شدند، و قلبش جا ماند، گویی نخستین‌بار حرکت ‌«آفتاب» را در گازک‌ها انجام داده باشد. او بالا پرواز کرد، برای لحظه‌یی، چون آفتاب سر چاشت متوقف شد و بعد با کره‌ی گٌهی که رخ دیگرش جانب بتون خم می‌شد، پایین لغزید. او در حالی‌که می‌افتاد، فهمید که کره اینک بر روی او خواهد افتاد و او را له خواهد کرد. او حتا نتوانست سراسیمه شود. تاریکی چیره شد و هنگامی که پسر به خود آمد، همان کره‌ی گهی، که لحظه‌یی پیش او را روی بتون فرش کرده بود، بالا می‌بردش.

روزنامه

ساتوکو از این متعجب نشد که شوهرش با چه راحتی، درست مثل یک غیبت معمولی، در مورد صحنه‌ی وحشتناکی که دیشب در خانه‌ی شان اتفاق افتاده بود، صحبت می‌کرد. فقط برای لحظه‌ای چشم‌هایش را بست تا این طوری صحنه‌ی آن زایمانِ روح آزار از پیش چشم‌هایش دور شود. یگانه چیزی که در ذهنش جلوه می‌یافت، نوزادی بود که او را لای چند برگ روزنامه‌ی خون‌آلود، میان توده‌ی انباشته‌ی روزنامه‌ها، پیچانده بودند و بر فرش رها کرده بودند. شوهر این چیزها را ندیده بود.

تخم‌مرغ نذری

وقتی اومورو یک دهکده کوچک بود، مردم آب و جاروش می‌کردند و تمیز نگهش می‌داشتند. اما حالا تبدیل شده بود به یک بندر شلوغ، مزدحم کثیف دَرَندَشت. و بعد آبله آمد. مردم ایبو از هیچ مرض دیگری اندازه کیتیکپا نمی‌ترسند. آنها آبله را یک نیروی شیطانی می‌دانند و به همین دلیل وقتی کسی از آبله می‌میرد، کسی سوگواری نمی‌کند مبادا آن روح شیطانی آزرده شود.

تخم‌مرغ شانسی

اجساد کسانی را که در حمله‌های تروریستی کشته می‌شوند به انستیتوت طب عدلی ابوکبیر برای کالبدشکافی انتقال می‌دهند. خیلی از افراد و مقام‌های شاخص در جامعه اسراییل هم از این کار سردر‌نمی‌آورند و حتی کسانی که در ابوکبیر کار می‌کنند همیشه دلیل این کار را نمی‌دانند. چون، هر چی‌ نباشد، دلیل مرگ کسانی که در آن حملات کشته می‌شود، واضح است و بدن آدم که تخم مرغ شانسی نیست که بازش کنی، بدون اینکه بدانی داخلش چیست

کفاره

درست روی پله‌های کنیسه چشم در چشمش این را گفت. همان لحظه‌ای که از کنیسه خارج شدند و حتی پیش از آن مرد فرصت آن را پیدا کند که عرق‌چین یارمولک خود را از سر بردارد و در جیبش بگذارد. زن دست خود را از دست مرد خطا داد و به او گفت که یک حیوان است؛ گفت که دیگر هرگز نباید آنطور با او حرف بزند و از کنیسه بکشدش بیرون انگار که مالکش باشد.