زیپ
همه چیز با بوسه آغاز شد. تقریبا همه چیز با بوسه آغاز میشود. الا و تسیکی لخت توی رختخواب بودند و زبانشان توی دهان همدیگر بود که ناگهان الا احساس کرد شیء تیزی دهانش را برید. فوری سرش را عقب برد. تسیکی پرسید: «اذیتت کردم؟» و وقتی الا سرش را تکان داد که یعنی نه، گفت: «داره از لبت خون میاد.» و واقعا هم از لب الا خون میآمد.
مرد خندان
در سال ١٩٢٨ وقتی که نه سال داشتم، عضو سازمانی به نام کلوپ کومانچیها بودم. هر روز بعد از مدرسه سر ساعت سه بعد از ظهر، رئیس، ما بیست و پنج کومانچی را سوار اتوبوس میکرد و به بیرون خروجی پسران پی — اس ١۶۵ در خیابان صد و نهم نزدیک خیابان آمستردام میبرد. ما با هل دادن و مشت زدن راهمان را به داخل اتوبوس سیار رئیس باز میکردیم. او (طبق توافقی مالی که با والدین کرده بود) ما را به پارک مرکزی میبرد. بقیه بعد از ظهر، اگر هوا خوب بود فوتبال یا بیسبال بازی میکردیم، البته بستگی به فصل داشت. رئیس، بعد از ظهرهای بارانی ما را به موزه تاریخ طبیعی و یا موزه هنر متروپولیتن میبرد.
برف دزد
[ترجمه آزاده هاشمیان] . پدرم بیآنکه از خواب بیدار شود، رفت. برف میآمد. شبح گوزنی بین درختان سرگردان بود. مادر در آن صبح زمستانی تلفن کرد. گفت رفته، انگار که گم شده باشد. شصت و نه سالش بود، هنوز تر و فرز بود، رانندۀ وانت یدککش که دورتادورِ ناحیه میگشت تا زنانی مثل من را […]
ماجرای قبرها
[ترجمه: هما مداح] هر سال با نزدیک شدن به اعیاد یهودی، به آرامگاه خانوادگیمان در قبرستان سدارپارک در پاراموس نیوجرسی میروم. یادآوری، تکریم و تقدیر عزیزان پیش از راش هاشانا برای بسیاری از یهودیان سنتی به قدمت خود تلمود است. اما برای من این دیدار خیلی هم «سنتی» نیست، دلیل هم دفنشدگان هستند. مادرم آنجا […]
آواز بزها

مادرم را دیده بودند که گُه به خورد من میدهد. یک هفته تمام مدفوع را با برنج یا کچالوی جوشداده گَد میکرد و به خوردم میداد. من کودک مریض سهسالهای بودم. پدرم تهدیدش کرد که طلاقش میدهد اما مادرم اعتنایی نداشت. قلبش مثل سنگ سخت شده بود. مادرم هیچوقت مرا به خاطر کاری که کرده بودم، نبخشید و من نیز هرگز او را به خاطر ظلمی که به من کرد، نخواهم بخشید.
پس از مرگ
«قصهی عامیانهای است که میگوید روح هر انسان تمام رازهای زندگی و مرگ و کائنات را میداند. اما لحظاتی قبل از تولد فرشتهای انگشت خود را روی لبهای نوزاد میگذارد و میگوید: هیسس!» هریس نوک انگشتش را روی گودی زیردماغش را میگذارد. «میگویند این جای انگشت همان فرشته است. هر انسانی یکی دارد.»
خرابکار

آقای چیو و نوعروسش در حال خوردن ناهارشان در میدان روبروی ایستگاه قطار موجی بودند. روی میز آنها دو بوتل نوشیدنی بود که کف قهوهای رنگی از آن بیرون میآمد و دو جعبه کاغذی حاوی برنج، با خیار تفداده و گوشت خوک. آقای چیو به همسرش گفت: «بخوریم!» و انتهای به هم چسپیده نیهای غذاخوری خود را شکست، با آنها تکهای از گوشت لعابدار خوک را برداشت و به دهانش گذاشت. وقتی میجوید، روی چانهاش چروکهای ریزی تشکیل میشد. سمت راستش میز دیگری بود که دو مامور پلیس ایستگاه قطار آن را اشغال کرده و در حال نوشیدن چای و خندیدن بودند. ظاهراً مامور درشتاندام میانسال برای همکار جوانترش که قدبلند بود و اندامی ورزیده داشت، جوکی تعریف کرد. آنها گهگاهی نگاهی به میز آقای چیو میانداختند.
یک مرگ
جیم تروسدیل کلبهای در غرب مزرعه لمیزرع پدرش داشت و همانجا بود که کلانتر بارکلی و چند نفر از اهالی که سمت معاون کلانتر را داشتند، او را یافتند. تروسدیل با با بالاپوشی کثیف به تن، روی یکی از چوکیها، کنار بخاری خاموش نشسته بود و داشت یک شماره قدیمی روزنامه بلک هیلز پایونیرز را زیر نور چراغ هریکین میخواند؛ در هرحال، نگاهش به روزنامه بود.
بهشت کودکانه
– پدر جان…
– بله، دخترم؟
– مه و دوستم نادیه همیشه با هم استیم.
– آفرین، دخترجان.
– دَ صنف، دَ تفریح و دَ غذاخوری.
– عالیس. او دختر نازنین و با ادبی س.
– اما د درس دینیات او به یک صنف میره و مه به صنف دگه.
قضیهی بمب اتم

چهار سال پیش، چند هفته قبل از این که پسرمان، لیو، به دنیا بیاید، دو مسئله عمیق فلسفی ذهنمان را به خود مشغول کرده بود. مسئله اول، اینکه آیا شبیه مادرش خواهد بود یا پدرش، به سرعت حل شد و تردیدی باقی نگذاشت: نوزاد خوشگل بود. و یا طوری که همسر عزیزم به درستی اشاره کرد، «تنها چیزی که بچه از تو به ارث برده موهای کمرش است.»
جنایتکار
صبح، به محض آنکه چشمانم را باز میکنم، برای اولین بار احساس جنایتکار بودن میکنم. شبیه حس مادرهایی که نوزاد خود را حمام دادهاند، با مهربانی کلهشان را نوازش کردهاند و بعد آن را زیر آب فرو بردهاند و آنقدر نگهداشتهاند تا آنکه حبابی دیگر روی سطح آب پدید نیامده. بلند میشوم. به اتاق دخترها […]
آخرین شب جهان
«خواب. خواب دیدم که همه چیز به پایان خواهد رسید. صدایی به من این را گفت؛ جزییات صدا یادم نیست، اما میدانم یک صدا بود و به من گفت که همه چیز در اینجا، روی زمین، متوقف خواهد شد. صبحش که بیدار شدم، زیاد در موردش فکر نکردم، اما بعد رفتم سرکار و تمام روز آن حسش با من بود. دیدم اِستان ویلیس دارد وسط روز دارد از پنجره به بیرون نگاه میکند به شوخی گفتم یک پنی میدهم که بگویی به چی داری فکر میکنی