مایهی افتخار

مردی آمریکایی در ادینبورگ قصری را برانداز میکرد، اگر بشود اسم آن را قصر گذاشت، و نه خانهای سازمانی! جمعیتی از اهالی شهر و جهانگردان را دید که مقابل نردهها در طرف دیگر خیابان پرنسس جمع شده بودند. از خیابان عبور کرد و به پارک رفت. خبر خاصی نبود.
دارارارام!
تا قبل از شش سالگی، حتی با این وجود که در اسخیدام، شهری که در فاصلهی بیست سی کیلومتری از دریا بود، زندگی میکردیم به خاطر جنگ هنوز دریا راندیده بودم؛ هرچند که تصاویر و عکس هایی از دریا دیده بودم و پدرم هم در موردش زیاد حرف زده بود اما این ها راضیم نمیکرد و مدام به دریا فکر میکردم. ساعت های طولانی به پهنای امواج، مرغان دریایی و ابرهای بالای دریا فکر میکردم و طوری دقیق تصورشان میکردم که حتی میتوانستم خط افق را هم در ذهنم به خوبی مجسم کنم. یک تصویر کامل از دریا در ذهنم ساخته بودم و مطمئن بودم که آن تصویر واقعی بود.
فرش سالن
با چهارده سال سنم ، باید بابت هزینهی خورد و خوراک و تنفس هوای کوهستان برای او چوپانی میکردم. اوائل همه چیز به خوبی پیش میرفت. پیرمرد، دوستی به نام ماریون داشت که برای ما غذا میپخت. با من مهربان بود. کارم این بود که دنبال بزها این طرف و آن طرف بدَوم. روزی نبود که لااقل یکی از آنها سر از منطقهٔ ممنوعه در نیاورد. پیرمرد گفت : «کارت به خودت مربوطه، هر طور میخوای عمل کن، من میخوام درپایان هر روز هر پنجاه تاشان را تحویل بگیرم.»
بپر دیگه!
فریاد زدم: «آقا خواهش میکنم. این کار رو نکن! هر چی باعث شدی تو بر اون بالا، فقط فکر میکنی اونقدر بزرگه که نتونی فراموشش کنی. ولی باور کن، اینطور نیست. تو میتونی! ولی اگه بپری پایین، با یه حس بنبست میمیری. همین میشه آخرین خاطره تو از زندگی! نه خانواده، نه عشق! فقط ناکامی. ولی اگر نپری، قسم میخورم که هرچی درد داری، همه رو روزی فراموش میکنه. چند سال بعد، امروز برات میشه یه خاطره عجیب که سر آبجو برای دوستانت تعریف میکنی! داستان اینکه یه روز تصمیم گرفتی که از روی پشت بوم بپری پایین و یه نفر داد زد…»
تخیلات
ناگهان، احساس میکند که کسی پایین تخت لحاف را میکشد. بیدار میشود. چه میتواند باشد؟ آیا گربهای در اتاق است؟ یا سگ؟ با چشمانی خوابآلود، چراغ کنار تخت را روشن میکند. خیر. کسی آنجا نیست. احتمالا خیالاتی شده است. چراغ را خاموش میکند و به خواب میرود. اما کسی بار دیگر لحاف را به طرف خود کش میکند، به نحوی که موریس مجبور میشود آن را محکم نگهدارد. از خود میپرسد «این چه حسابیست؟»
حواست به صاحبخانه باشد
تیر بابا خطارفت، اما احتمالا خیلی نزدیک به گربه خورده بود. چون گربه چنان خیزی برداشت که انگار یک موش کوچولو کونش را گاز گرفته باشد، و بعد تعادلش را از دست داد. پاهایش کج شد و از روی سقف لیز خورد. چنگال هایش که روی فلز سقف کشیده میشد، ویییییییپ صدا میکرد و بعد … تالاپ. “میمون چهره” محکم به زمین افتاد و برخلاف افسانههای رایج، سیستم داخلی او کمکی نکرد که بر روی هر چهار پایش پایین بیاید. خب، البته حدس میزنم که روی پاهایش پایین آمد، فقط فرود موفقی نداشت.
استخر
چطور میتوانید خود را توصیف کنید؟ آدمید، و همین حالا کنار استخر ایستادهاید و برگها را از رویش جمع میکنید. غرقِ کارتان هستید. پیراهنی که به تن دارید، خیسِ خیس است، همینطور کراواتتان. لبهی استخر ایستادهاید. توریِ خاصی در دست دارید که همه چیز را از روی آب جمع میکند، حتی پشهها را، که همینطور پشتِ سر هم در آب میافتند. سطح آب صافِ صاف است، اما شما همچنان به کارتان ادامه میدهید. کند پیشمیرود، چون وسواس نشان میدهید؛ بارها دور محوطه استخر میگردید.
پیرمردی فرتوت با بالهایی بسیاربزرگ

روز بعد همه میدانستند که یک فرشته واقعی در خانه پلایو زندانیست. برخلاف دستور زن خردمند همسایه که باور داشت همه فرشتهها بازماندگان فراری یک توطئه آسمانی بودند، هیچ کس دل و جرات آن را نداشت که با چماقی به سر فرشته بکوبد و بکشدش. پلایو تمام بعد از ظهر با باتوم نگهبانیاش از آشپزخانه مراقب فرشته بود و شب، قبل از آنکه بخوابد، او را از میان گل و لای بیرون کشید و داخل مرغدانی سیمی همراه ماکیانها قفلش کرد.
دروغستان | از مجموعهی «ناگهان، ضربهای به در» نوشتهی اتگار کرت
همه چیز با یک رویا شروع شد. خوابی کوتاه و پراکنده درباره مادرش که مرده بود. در خوابش هر دو روی یک حصیر در فضایی سفید و تمیز، که نه آغازش پیدا بود و نه پایانش، نشسته بودند. کنار آنها، در آن فضای لایتناهی سفید یک ماشین آدامس بود که بالای سرش یک حباب شیشهای بزرگ پر از آدامسهای توپی رنگارنگ داشت. از آن ماشینهای قدیمی که یک سکه توش میانداختی و دستهاش را میچرخاندی و یک آدامس بیرون میافتاد. و در این خواب، مادر رابی به او گفت که جهان آخرت دارد کلافهاش میکند. چون هر چند مردم خیلی خوبی اطرافش هستند اما سیگار نیست و نه فقط سیگار، که قهوه هم ندارند، رادیو هم نیست. اصلا هیچی نیست.
از افغانستان در برابر شوروی
کریم به همراهِ سایر مجاهدین از مغاره بیرون آمد و آهسته آهسته به طرف جسدها پیش رفت. او با خودش میاندیشید که آنها را نباید دفن کرد؛ چون گرگهای گرسنه تمام بقایای جسدها را در ظرف دو روز پاککاری خواهند کرد. از متجاوزین قشون سرخ به شدت نفرت داشت. آتش گشودن به یک سرباز ارتشِ شوروی برایش مانند آتش گشودن به یک خرگوش بود. او میدانست که در نهایت سربازان شوروی برای گرفتنِ انتقام دنبالش خواهند گشت و جنگ همچنان ادامه پیدا خواهد کرد.
سیستم ما
یک فیلسوف عمرش را به تعمق در ذات دانش پرداخته بود و در نهایت آماده بود تا نتیجهگیریهایش را به رشتهی تحریر درآورد. یک برگ کاغذ سفید و یک خودکار برداشت. اما حین بلند کردن خودکار، متوجه رعشهی خفیفی در دستانش شد. چند ساعت بعد یک اختلال عصبی عضلانی در او تشخیص داده شد که بیدرنگ شروع به تخریب بدن او کرده بود؛ گرچه طبق تشخیص پزشک، ظاهرا ذهنش آسیبی ندیده بود.
چرا خود را به بلبل مسخ کردم؟
به منظور عمل به باورهایم، خود را به بلبل مسخ کردم. از آنجا که علت و عزمِ لازم جهت چنین اقدامی هیچ یک در قلمرو امور عادی نمیگنجد، گمان میکنم ماجرای این مسخ ارزش نقل داشته باشد.
پدرم جانورشناس بود. از آنجا که تصور میکرد دانشِ شناختِ دوزیستان، ناقص و فاقدِ دقت لازم است، زندگیاش را صرف نگارش رسالهای چندجلدی پیرامون این موضوع کرد که در محافل علمی مقبولیت یافت. به واقع این کار، هرگز نظرم را جلب نکرد. اگرچه قورباغه و سمندرهای فراوانی در منزل داشتیم که زندگی و الگوی رشدشان میتوانست برای مطالعاتم ارزشمند باشد.