پیراهن سرخ

مادرم برایم یک پیراهن میدوخت. سراسر ماه نوامبر وقتی از مکتب بر میگشتم مادرم را در آشپزخانه با پارچههای بریدهشده مخمل سرخ و توتههای کاغذ که روی آن طرح دوخت را قیچی کرده بود، مصروف میدیدم. او ماشین خیاطی کهنه رکابدار را بهگونهیی در برابر پنجره گذاشته بود تا روشنی بر آن بتابد و در ضمن خودش نیز بتواند که به بیرون نگاه کند
روزنامه

شوهر جوان «ساتوکو» همیشهی خدا مشغول است. امشب هم فقط تا ساعت ده با همسرش ماند، دوباره پشت فرمان موتر نشست، به او شب بخیری گفت و به ملاقات بعدی رفت. شوهر ساتوکو هنرپیشهی سینماست. بخواهی نخواهی، ساتوکو ناگزیر است این ملاقاتهای کاری شبانهی شوهر را که همیشه تنها میرود، تحمل کند. مدتهاست عادت کرده شبها به تنهایی تکسی شکار کند و به خانهاش در منطقه «اوسیهوما» برگردد. در خانه، کودک دوسالهاش چشم به راهش است.
پوزشخواه

تا بحال، هرچیزی را که به من گفتهای، دوست داشتهام. هرچیزی را که در خیالاتت برساختهای، دوست داشتهام و من حرفی برای اضافه کردن ندارم. به جز موضوع ناف. در ذهن تو، یک زن بیناف یک فرشته است. برای من، چنان زنی، «حوا» است؛ اولین زن. او نه از شکم زنی دیگر، بلکه از هوسی آنی متولد شد؛ هوس آفریدگار. از بطن او بود، از بطن آن زن بیناف، که اولین بندناف شکل گرفت
مواجهه با دختر صددرصد دلخواه در یک صبح زیبای اپریل

در یک صبح زیبای اپریل، در یک خیابان تنگ در محله ثروتمند هاروجوکویِ توکیو از کنار دختر صددرصد دلخواهم گذشتم. راستش، این دختر چندان زیبا نیست. به هیچ وجه چنگی به دل نمیزند. لباس پوشیدنش هم چیز خاصی نیست. انتهای موهای پشت سرش، احتمالا به دلیل بالش ناجور، خم شده و از حالت افتاده. چندان جوان هم نیست؛ باید حداقل نزدیک به سی سال داشته باشد و با معیارهای اصولی زبان حتی دیگر نمیشود به او «دختر» گفت.
واژهفروش

به او بلیسا کریپوسکولاریو میگفتند، نه که او را با همین نام غسل تعمید داده باشند، یا آنکه مادرش این نام را بر او مانده باشد، بلکه به این دلیل که او خود آنقدر جستجو کرد تا آنکه شعر «زیبایی» و «صبحدم» را یافت و خود را درآن پیچید. زندگیاش را از راه فروش واژهها تامین میکرد. کوهستانهای پربرف و سواحل سوزان را پشت سر میگذشت و سر راهش در بازار و کوی و برزن شهرها و روستاها توقف میکرد و سایبانش را که چهار پُل چوبی و پارچهای ضخیم بر آن بود، میگستراند تا از باران و نور آفتاب در امان باشد و سپس به مشتریانش رسیدگی میکرد.
قضیهٔ غیب شدن فیل

گزارش مربوط به ناپدید شدن فیل اولین گزارش بخش اخبار محلی بود. تیتر درشتتر از معمول خبر چشمم را گرفت: «غیب شدن فیل در حومه توکیو» و عنوان فرعی زیر آن با خطی کمی ریزتر نوشته بود: «هراس فزاینده شهروندان از ناپدید شدن فیل. برخی خواهان تحقیق در این زمینه شدهاند.» تصویری از مامورهای پولیس در حال وارسی فیلخانه نشر شده بود. فیلخانه، بدون فیل، یک جوری ناقص به نظر میرسد. بزرگتر از آنچه واقعا بود؛ خشک و خالی مثل جسد یک حیوان عظیمالجثهای که امعاء و احشاءاش را کشیده باشند.
و چنین است که غمگینم…

گاهگاه او خواب هایی میدید که به واقعیت میپیوستند. در این خوابها همه چیز مثل این بود که در بیداری اتفاق بیافتد. بله، این خوابها بیهیچ استثنایی واقعیت مییافتند. باری، مراسم سوگواری خواهرش را که هنوز زنده بود، در خواب دید. وقتی بیدار شد این خواب را از یاد برد. روز بعد، مادر از مرگ خواهرش به او اطلاع داد… چندین بار خوابهایی مثل این دیده بود. همهٔ این خوابها واقعیت مییافتند.
داستان یک ساعت

با اطلاع از این که خانم مالارد مشکل قلبی دارد، دقت زیادی به عمل آورده شد تا خبر مرگ همسرش را تا جایی که ممکن است به آرامی به او دهند. خواهرش جوزفین با جملات شکسته، نیمی از خبر را در لفافه برای او آشکار کرد. دوست همسرش ریچارد نیز آنجا کنارش بود. ریچاردز در دفتر روزنامه بود که خبر حادثهی ناگوار راه آهن به آنها رسید و نام «برنتلی مالارد» در راس فهرست کشتهشدهها بود.
رفتارشناسی غایتگرا؛ یا چگونه پلنگ تجسم کنیم؟

ذهن ما وجودی مرموز در مغز ما نیست بلکه معادل الگوهای درازمدت رفتار بیرونی ماست. این نظریه از فلسفه «غایتگرایی» ارسطو سرچشمه میگیرد؛ فلسفهای که میگوید، نتیجه غایی مهم است و نه ابزار رسیدن به آن.
عشق در زمان انقلاب: چهره زنانه انقلاب نیکاراگوئه

در روزهای بعد از انقلاب نیکاراگوئه و بە قدرت رسیدن ساندینیستاها در جولای ١٩٧٩، چریکهای سرمست از پیروزی به خیابانهای پایتخت سرازیر شدند تا دوستان دیرینەشان را در آغوش بگیرند. یکی از مسافران هواپیمایی کە از کاستاریکا میآمد، جوکوندا بللی بود؛ کسی کە مدتها بە عنوان شیپورچی ساندینیستاها در آن کشور شناختە میشد. اوهمچنین به تساهل قاچاق اسلحه به جنبش ساندینیستا کمک کردە بود، و اکنون با در دست داشتن اولین شمارەهای نشریات انقلابی وارد کشور میشد.
بازگشت به بهشت

مرد در کنار درختان نخل به نظاره ایستاده بود. نمیتوانست از آن زن مو مشکی که میدید بر لبهی آب ایستاده و به دریا خیره شده و گویی در انتظار چیزی یا کسی است، چشم بردارد. او زیبا بود. با آن اندام ظریفش لباسی نخی گشاد و معلقی بر تن داشت، و موهای ژولیده و چشمان آبی براقش که چیزی از خود رنگ آبی دریا کم نداشت.
بپر دیگه!

سرش را بالا گرفته و با زحمت زیاد سعی میکند، چشمهایش را به نقطهای بدوزد، که خیلی خیلی بالاتر از صورت من است. پیش از آن که حتی فرصت تصور حضور یک سفینه موجودات، یا یک پیانوی در حال سقوط را داشته باشم، حس میکنم که قرار است اتفاق خیلی بدی بیفتد.