همه چیز از یک خواب شروع شد. نصفه شب یک تابستان داغ در کابل ‏بود. ناگهان از خواب پرید. تمام بدنش غرق عرق شده بود. ‏وحشت‌زده روی بسترش نشست. چشمانش کم کم به سیاهی خو کرد. ‏از بوتل کنار بسترش جرعه‌ی آب نوشید. آن‌سوی اتاق، چیزی ‏توجه‌اش را جلب کرد. بیشتر از پیش ترسید، انگار با جنازه‌ای در ‏یک اتاق خوابیده است. اضطرابش بیشتر و بیشتر می‌شد. گوش‌هایش ‏را تیز کرد. از دل تاریکی و کوچه‌های وهم‌آلود کابل، جز صدای ‏پارس سگان ولگرد چیزی به گوش نمی‌رسید. قلبش از دیدن خواب ‏عجیب و جنازه‌ی کنارش تند تند می‌زد. جیغی گوش شب را کر کرد. ‏صدا از افتادن و درگیرشدن دو گربه، پای پنجره بود. جنازه ‏تکانی خورد. نزدیک بود خودش نیز جیغ بزند که صدایی آشنا ‏پرسید‎:‎‏ چی گپه؟

صدا آشنا بود؛ اتاق همان‌قدر که مال او بود، سهم آن یکی هم ‏بود. حضور ناگهانی و آمدن نصفه شبی در اتاق اتفاق غریبی بود. ‏قبلا هیچ‌گاه چنین در دل سیاهی به راه نزده بود. مدتی بود که ‏برای احیای کانال‌های آب و اعمار مکتب به زادگاهش رفته بود. ‏او مرد کار بود. کار می‌کرد تا سهمی در آبادی داشته باشد و ‏پولی هم برای فردایش پس‌انداز کند. چرا چنین یک‌باره به جاده ‏مرگ زده بود. حتما این ناگهانی آمدنش به خواب عجیب‌اش ربطی ‏داشت. خواب کوتاه، عجیب و ترسناک بود. این سیاهی مطلق، آمدن ‏ نصفه شبی، نزاع گربه‌ها همه به خوابش ربط داشتند. پرسید کی و ‏چرا نصفه شب آمدی؟  ‏

خواب‌آلود و خسته می‌گوید‎:‎‏ تازه آمدم. غزنی گدود شد. والی ‏گریخت. طالب، داخل شهر شد. بازار بسته شد. مردم فرار کردند. ‏موتر پیدا نمی‌شد. یک تونس با دوازده نفر سواری آمد. کرایه ‏هم دوهزار افغانی گرفت. از غزنی تا کابل سر ماشین نشسته ‏بودم. ده ساعت در راه بودیم. تمام راه جنگ بود. موتر از ‏بیراهه آمد. تلاشی بود. اسنادها و فلشم را پاره و دور ‏انداختم. نتیجه کل دو سال کار و زحمت‌ام همان اسناد و فلش ‏بود. حالا هیچ سندی ندارم. قرضدار مردم شدم. پیسه هم نیست. ‏باش که دولت چی می‌کند. گفت‎:‎‏ خیر باشد. چرت نزن. خوب شد که ‏بخیر آمدی. جانت جور باشد، پیسه پیدا می‌شود. دوباره خوابید ‏و در گرمای جانسوز تابستان، پاهایش را به طرف شکمش جمع کرد. ‏انگار در تب می‌سوخت.‏

با خودش گفت‎:‎‏ این وضعیت تعبیر خواب من است. دراز ‌کشید؛ به ‏سقف سیاه خیره و نگران فردایش بود. خوابش نمی‌برد، گذشته و ‏اکنونش را مرور می‌کرد. روزهای سخت گذشته بود. تازه از زیر ‏بار غم و حسرت قد راست کرد بود. برای فردای بهترشان برنامه ‏ریخته بود. با تمام مشکلات درس خوانده بودند. اکنون سخت کار ‏می‌کردند. انگار این خواب آغاز سقوط رویاهایش بود. دوباره ‏جرعه‌ای آب ولرم نوشید. پشت پنجره رفت، همه جا سیاه بود. ‏سیاهی حاکم مطلق جهان بود. سیاهی بر همه کس و همه جا فرمان ‏می‌راند. سر جایش برگشت به ساعت تلفنش نگاه کرد، چند دقیقه‌ای ‏به دو شب مانده بود. تا سپیده سر زدن، راه زیادی است. مدتی ‏از پهلویی به پهلوی دیگرش غلت زد. یادش نیست چطور و کی خوابش ‏برد.‏

ساعت نزدیک به هشت صبح بود. آفتاب همه جا بستر گسترانده ‏بود. مادرش برای صبحانه بیدارشان کرد. اتفاقی آن روز برق ‏کابل بود. هر دو بیدار شدند با هم صبحانه خوردند و به اتاق ‏تلویزیون رفتند. هنوز اندوه و خستگی راه و از دست دادن ‏زحمات دو سال گذشته از سر و صورت برادرش پیدا بود. او ‏تلویزیون را روشن کرد. به اخبار ساعت هشت صبح چند دقیقه‌ای ‏مانده است. تبلیغات تلویزیون اوضاع را عادی نشان می‌داد. از ‏همه جا و همه رنگ می‌گفت. اخبار شروع شد. گوینده شروع کرد به ‏گفتن اتفاقات بد جنگ و خون. اخبار سراسر از سقوط و کشتار ‏مردم توسط طالبان می‌گفت. چند ولایت از دیروز تا آن دم سقوط ‏کرده بود. همه بسوی کابل در گریز بودند. تلویزیون، مساجد و ‏پارک‌های پر از مهاجر را در کابل نشان می‌داد. برادرش شروع ‏به حرف زدن می‌کند. هنوز سر فلم است. چیزی که دیروز در غزنی ‏دیدم، بدتر از این خبرهاست. باید از کابل هم فرار کنیم.‏

صبحانه را با دل‌دقی خوردند. مادرشان برای کوری چشم و از پا ‏افتادن طالبان دعا می‌خواند. بر می‌خیزد و به اتاق کتاب‌هایش ‏می‌رود. با خود می‌گوید‎:‎‏ همه چیز از همین خواب منحوس من شروع ‏شده است. خواب کوتاه و بدی بود. بی‌قرار به اتاق تلویزیون بر‏می‌گردد. از خوابی که دیده بود برای مادر و برادرش تعریف ‏می‌کند. دیشب خواب دیده بود که در روستای اجدادیش قدم می‌زند. ‏ناگهان ماری از لای سنگ‌ها به در می‌شود. با سرعت تمام بسویش ‏می‌خزد. پا به فرار می‌گذارد؛ اما مار تعقیب‌اش می‌کند. مار از ‏هر پیچ که می‌گذرد بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود. با جیغ و دادش عده‌ی ‏از اهالی روستا برای کمک بسویش می‌آیند. آنان با دیدن مار، ‏وحشت کرده، پا به فرار می‌گذارند. مار هر لحظه فربه‌تر می‌شود ‏و هر سو که رو می‌گرداند به جای زهر، آتش می‌پراگند. آتش و ‏وحشت همه‌ی روستا را فرا گرفته است. چیزی به سوختن کل روستای ‏اجدادیش نمانده است. تمام اهالی روستا بسویی می‌گریزند. چیزی ‏به رسیدن مار نرسیده بود که از خواب پریده است. می‌گوید‎:‎‏ ‏خواب بدی بود. همه‌ی بدی‌ها از خواب من شروع شد. ‏

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *