– یادت نیست؟ همان که میآمد کنار دیوار خانهیمان و از بامداد تا نیمهروز و بیگاهها جایاش همانجا پایاش مصنوعی را درمیآورد و زیر تنها درخت کوچه مینشست. میگفت که طالبان قطعاش کردند. اگرچه نگاه اول گمان میکردی که خودش طالب است. همیشه دستاری بهسر داشت. رویی خشک و آفتاب سوخته و ریشی داشت که گهگاهی کوتاه میکرد. یاد آمد چه کسی را میگویم؟ ماما فقیراحمد، همانی که چند خانه پایینتر از ما و در میان کشتزارهای شَفتل خانهای گلی داشت.
– هاها، نی، او نی بَچِش! او که گلاب خان بود. کمی پایینتر! همانی که بچه نداشت و زناش صبح تا شام با او جنجال میکرد!
– هااااا! آفرین همان! ها، بیچاره هنوز هم همینجاست. بهخدا شیر مردیست. راست میگویی، اینگونه آدمها در این دور و زمانه کم پیدا میشوند! هر چی نگاه میکنی چار-دو-بر خود را آدمهای چاپلوس و پدر نفرین شده میبینی! راستی همین چند روز پیش ماما فقیراحمد میگفت که سر کار بوده که طالبان سر رسیدهاند. میگفت به زیر زمینی بوده و بُشکه آب میکرده که یکدم صدایی شنیده. انتحاری بوده پدر لعنت!
– نی، جور است خودش. میگفت که دو تا طالب را همانجا کشته و پدرشان را درآورده.
– گوشکن، گوشکن! نی، آ« قضیه نمایندگی هندوستان بود؛ این انتحاری دیگر بود که کسی کشته نشد، بهجز همان چتلها.
– خب خب، کار داری؟ گپی نیست باز بیشتر با هم گپ میزنیم. مواظب خودت باش بُرار! خدا نگهدار!
پس از گفتگو، دراز میکشم تا بخوابم. این روزها و شبها بد سپری میشود. گاهی نیمه شبها که از خواب بلند میشوم، دمی آسوده میکشم و با خودم میگویم: خوب است که خواب بود!
نگرانی و پریشانام بیشتر در هنگام خواب است. گاهی گمان میکنم، زمانیکه بیدار هستم، خوابام. نمیدانم؛ کدام راست است و کدام دروغ؛ ولی میکوشم کمتر درگیر باشم.
چند روز پیش انتخابات بود و برای من که رای ندادم، این روزها چندان مهم نیست. بیخود سرکار میروم و بیخود هم بهخانه برمیگردم. هر جا که مینشینم و بلند میشوم گپ، گپِ انتخابات است و برایام خستهکننده. گهگاهی هم من بیآنکه خواسته باشم؛ وارد این گفتگوهای بیسود میشوم و درگیریهای ذهنیام بیشتر میشود. از همان گفتگوهای کله گنسکن است این انتخابات!
نیمههای شب سراسیمه بلند میشوم. خواب دیدم که طالبان باز حمله کردند. در خواب دیدم که از آسمان شهرمان سنگ میبارد و من در خانهیی بهسر میبرم که آسمانهاش سوراخهای بزرگ دارد و سنگهای بزرگبزرگ، از سوراخهای درونِ خانه میریزد. شهر نفرین شده همین شده بود.
چند دمی، روی لالینچهام مینشینم. میترسم. به پنجرههای خانهام نگاهی میاندازم. با خودم میگویم: اگر کسی از پنجرهای که رو-به-روی-اش خوابیدم، بمبدستی بیندازد، من چیکار کنم؟ یادم از گپهای ماما فقیراحمد میآید. داستانی که چهگونه بمبدستی را دوباره به بیرون از خانهیی که پنهان شده بود پرتاب کرده و طالب را اینگونه کشت.
با خود میگویم: اگر تیراندازی کردند چی؟ باید کجا پنهان شوم. ها، باید خیر بزنم به بیرون از خانه. آنجا اگر تیراندازی کردند چی؟ برادر کوچکام، بههمراه مادر و پدرم آنجا خوابیدند! نهنه، آنها نباید کشته شوند. پس من چیکار کنم؟!
در همین پندارها هستم سرم را روی بالشت میگذارم و …
بامداد مانند همیشه بلند میشوم. انگار خوابهایی که دیدم برایام مهم نیست. آنجهان، جهانِ دیگریست و این جهان چیز دیگری. یادم میرود که چه چیزها دیدم و به چه چیزها اندیشیدم. به همه بامداد خوش میگویم و سر سفره مینشینم، ماست چکه با نان و خیار و بادمجان رومیام را مانند هر بامداد میخورم. پس از خوردن اینها، دستشویی میروم، سپس دندانهایام را میشویم و بسیار زود شلوار و پیراهنام را تنام میکنم و با یک خدانگهداری، از خانه بیرون میشوم.
ولی باز پریشانیها به سراغام میآیند. موترهایی که در کنار خیابانهاست را با ریزبینی بیشتر دید میزنم. میکوشم تا از کنار موتری که کهنهتر هست نگذرم؛ چون شاید بمبگذاری شده باشد و من در آنجا کشته شوم. موتورسایکلها! واویلا! که از آنها میترسم. این روزها دهشتافکنیها را بیشتر آنان انجام میدهند. نکند که من را هم یکی از اینها بکُشد!
به این گمانام که اگر با چنین رویدادهایی رو-به-رو شدم چیکار کنم؟ گپهای ماما فقیراحمد به یادم میآید که میگفت: باید خود را روی زمین بیندازید!
پوزخندی میزنم و میگویم: مگر میشود با اینکار نمُرد؟ یا اگر هم بسیار خوشبخت باشم؛ دست و پایام بریده میشود. این بدترین بخش زندگیست. دوست دارم بمیرم؛ ولی هیچ یک از اندامام بریده نشود. ها، از اینکه دست و پایات بُریده شده باشد و زنده باشی، مرگ بهتر است!
به خیابان بزرگ میرسم. تاکسی ایستاده میشود و سوار میشوم. بسیار کم به چوکی پیش رو مینشینم. میترسم کسی از پشت، دستمالی که داروی بیهوشکننده داشته باشد را جلوی بینیام بگیرد و پس از آنکه از هوش رفتم، من را برباید. به دو تنی که کنارم نشستهاند نیمنگاهی میاندازم. چهرههایشان چندان به آدمربا نمیخورد. سر تا پایشان را نگاه میکنم که نکند انتحاری باشند. باز با خود میگویم: فرض کن که اینها آدمربا هستند؛ چهگونه میخواهی بگریزی؟
اینبار هم آن گپهای ماما فقیراحمد یادم میآید که میگفت: بکوشید تا در میان دو مسافر ننشینید و کنار در باشید. همین که کمی بوی بردید، جانتان در خطر است؛ در موتر را باز کنید و خود را پایین بیندازید. یا اگر چوکی پیش رو نشستید، دستتان همیشه بهگونهی سهکُنجی، تکیه بر در موتر و رویتان باشد که کسی نتواند دستمال آغشته به داروی بیهوشی را به بینیتان بمالد.
کمی سرم را تکان میدهم و با خودم میگویم: ای بابا! مگر تو چیکارهای که بخواهند برباینت؟ تو چیکارهای که بیایند و بکشنت؟ چه چیزها در مغز خود میپرورانی؟ بهجای اینچیزها، به چیزهای دیگر بیندیش!
از تاکسی پیدا میشوم. چند دمی باید پیادهروی کنم تا به دفتر برسم. در دفتر هم بیشتر کارهایی را میپذیرم که بسیار بیرونی نباشد و میکوشم تا همینجا پشت همین لبتاپ و میز شکستهام، بنشینم و بنویسم و خیالپردازی کنم.
من این گپها را به کسی نمیگویم. شرمم میآید. شاید مرا ترسو بخوانند. چند روز پیش که داعشیها بهتندی بهسوی شهرهای دیگر عراق پیشروی میکردند، من به دوستم گفتم که اینها اگر به مرزها ایران برسند، این کشور را هم میگیرند؛ ولی ما اینجا داعشی کم نداریم. هر کسی هم که خواسته باشد کشوردار شود، پای داعشیها را به کشور باز میکند.
دوستم نگاهی به من انداخت و گفت: چنین چیزی امکان ندارد. ایرانیها نمیگذارند.
گفتم: بابا این برنامهی امریکاییهاست. آنها میخواهند ایران را زیر فشار بگذارند.
خندید و گفت: مالیخولیایی شدی!
نمیدانم شاید هم من بسیار تند میروم؛ یاد ماما فقیراحمد میافتم که میگفت امریکاییها هم پول دادند، هم کشته؛ چهگونه حاضرند به همین سادگی همه چیز را رها کنند؟
با خود میگویم: مرا چه به سیاست نفرین شده! من یک کارمند سادهام. چیکار به این کارها دارم!
ولی این مغز نمیگذارد که به این چیزها نیندیشم. بهگفتهی مامافقیراحمد، آن اندازه بدبخت هستیم که اختیارمان دستِ خودمان نیست و هر کسی هر کاری که دلاش خواست، سرمان انجام میدهد. شاید راست میگفت.
از پشت میز بلند میشوم و با همه خدانگهداری میکنم و بهسوی خانه میروم. درگیریهنوز در مغزم دنباله دارد. همانهایی که هر روز و شب با من هستند. با همین چیزها به خانه میرسم. مانند همیشه، نان میخورم و سپس لالینچهام را پهن میکنم، با دو دستام به بالشتام میکوبم و سرم را میگذارم تا بخوابام. مانند همیشه، گپهای ماما فقیراحمد را در مغزم میچرخانم. یادم میآید که باید زنگی به بُرارم بزنم.
– الو! ها خوبم، تو خوبی؟
– هیچی! نه، امروز ماما فقیراحمد را ندیدم. ولی خوب است او هم! هاها، چند بار بگویم؟ حمله انتحاری که شد نمایندگی هندوستان بود…
آصف جاهد هر چه بنویسد، خواندنی است. این داستان از این لحاظ که به سادگی توانسته تصویری از زندگی روزمره در هرات به دست دهد، عالی ست و به نظر من موفق هم بوده. روزمرگی و ناچاری را خوب تداعی میکند. همین هم شاید برای کسانی که اهل افغانستان هستن و آشنا با زندگی آشنا ضعفهای داستانی آن را بپوشاند. از نظر مه این داستان کمی با شتاب نوشته شده و به آن مسیر داده شده تا به این شکل دربیاید. اگر چه نویسنده از اول تصویری از داستانی که میخواهد بنویسید دارد ولی وقتی شروع به نوشتن کرد، خوب است بگذارد داستان خودش مسیرش را پیدا کند. رویدادهای زیادی ست که هنگام نوشتن اتفاق میافتد و اینها هستند که به داستان یک روال طبیعی میدهند و شتاب آن را تنظیم میکنند. این داستان از نظر مه همین را کم دارد. با اینحال، لذت بردم. آصف بیان دل نشینی دارد.
سپاس داستانخوان از اینکه نوشتهام را خواندید و دیدگاهتان را نوشتید!
میکوشم تا در آینده ریزبینی بیشتری داشته باشم.
هر کس که در شرایطی اینچنین و در شهری با شرایط نیمه جنگ نیمه صلح زندگی کرده و هراس روزانه از بمب و گلوله ی توپ و خمپاره و عملیات انتحاری را لمس کرده باشد بخوبی با قهرمان داستان و دغدغه های هر روز او در گیر می شودو این هنر جاهد است ، ضعف یا کمبود داستان کمی تصویرهاییست که بر مبنای گفته های ماما فقیر احمد در داستان پرداخته شده. گاهی آرزو می کنم این قدر در کلاف “داستان کوتاه یعنی داستانی که کوتاه است” گرفتار نمی شدیم و فرصت بیشتری برای قصه و فضاسازی صرف می کردیم.
سپاس چرکنویس عزیز! کلن از دراز نویسی میترسم؛ ولی سعی میکنم از این پس بیشتر این بارهها را در نظر بگیرم.
این دقیقا همان نوع داستانیست که در کامنت قبلی ام گفته بودم. عالی بود. قلم ات سبز باد!