زیر آفتاب داغ
آفتاب به شدت بر دشت میتابید و بیتابی طیبآغا لحظه به لحظه بیشتر میشد، نه به خاطر گرمی، بلکه به این دلیل که همین چند دقیقه پیش سوالی را که باید از ذاکرخان بمبساز میپرسید، فراموش کرده بود. ذاکرخان خم شده و نیم تنهاش را داخل صندوق عقب موتر فرو کرده بود. طیبآغا از خود برای دهمین بار در چند دقیقه گذشته پرسید: چی بود میخواستم پرسان کنم؟
تکت لاتری
مردهای مندرسپوشی که روبروی مغازه جمع شده بودند تا پخش زنده اعلام نتایج قرعهکشی را روی تلویزیون بزرگ داخل ویترین تماشا کنند، کمی جابجا شدند و شیربهادر موچی روی پیادهرو غلطید و زیر نگاه متعجب تماشاچیان صورتش به لجن یخزده خیابان چسپید.
خائن

ما دو نوجوان شرور بودیم با دو کلاشینکف روسی کاملا نو که قطعات فلزی سیاهشان هنوز از گریس کمپانی سازنده آن چرب بود و قنداقهای لشم آن زیر نور برق میزد. دسته آبنوسی پشت ماشه گویی برای دستهای من ساخته بودند، به راحتی سه انگشتم دور آن میپیچید، شصتم در فرورفتگی بالای قنداق جا میگرفت […]
معمای شبیخون قندهار
جورج در حال تراشیدن ریشش است که شبحی در آینه ظاهر میشود. به سرعت دور میخورد و این کارش باعث میشود که آرنجش بخورد به گیلاس حاوی خمیردندان و مسواکش و همه چیز داخل دستشور پخش شود. هیچر در درگاه تشناب دست به کمر ایستاده و میخندد. «ترسیدی؟» «شِت! اینجا چی میکنی؟» «خودت خواستی بیایم.» […]
فراموشخانه
سنجر با خود اندیشید ممکن است واقعا رویا باشد. از چوکی برخاست و کتش را درآورد. پشت کتش شکافته شده بود. پهلوی پیراهنش هم پاره بود. پیراهنش را که بالا زد، دید که پهلویش کبود شده است. انگار ضربه محکمی خورده بود. چیزی یادش نمیآمد. قسمت کبود شده مورمور میکرد، حسی شبیه راه رفتن خیلی از مورچهها روی پوست، اما دردی نداشت. فکر کرد این هم دلیل دیگری که شاید خواب میبیند.
خون آمریکایی

گلعلم اصرار میکرد که خون امریکاییها سبز است. میگفت برادرش به او جسد یک سرباز امریکایی را که کشته بود، نشان داده و او، یعنی گلعلم، به چشمهای خودش دیده بود که خونش سبز بوده. «کل جانش غرق در خون سبز بود. رویش، سینهاش، دستهایش، کل کالایش، سبز شده بود. بخدا اگه دروغ بگویم!» ولی ما میدانستیم که گلعلم بعضی وقتها دروغ میگفت.