اسمش را نمی‌دانیم چیست. از وقتی می‌شناختیمش او را به اسم «زن مشدی درویش» صدا زدیم. اما می‌دانیم که مشدی درویش شوهر ‏سومش است. این را هم می‌دانیم که پسرش با ازدواج آخرش مخالف بود و چندسالی باهاش قهر کرده بود و تازگیا آشتی ‏کرده‌است. جدیداً این را هم فهمیده‌ایم که شوهر دومش نمرده، طلاق گرفته است.‏

اسمش را نمی‌دانیم چیست. یعنی هیچوقت ازش نپرسیدیم اسمت چیست، اما پرسیدیم که چرا نوه‌هایت به دیدنت نمی‌آیند. و این را ‏پرسیدیم که بعد از مرگ مشدی درویش آیا بچه‌هایش به او گفته‌اند که از آن خانه برود یا نه؟ دیروز هم ازش پرسیدیم که چرا جدیداً با ما ‏نمی‌جوشد و حرف نمی‌زند؟ نکند افسردگی گرفته باشد؟ آخر پیرزن‌ها توی این سن و سال احتمالش زیاد است که افسردگی بگیرند.‏

ما خیلی چیزها راجع‌بش می‌دانیم، اما اسمش را نمی‌دانیم. مثلاً بدون اینکه به ما بگوید می‌فهمیم که این ماه دستش تنگ است و به ‏همسایه‌ها خبر می‌دهیم که پرتقال‌های حیاط مشدی‌درویش خوشمزه و آبدار است و خیلی هم ارزان. و می‌دانیم با اینکه سه‌تا شوهر ‏کرده اما بازهم زیاد با مردها رابطه خوبی ندارد و برایش تعمیرکار آشنای خودمان را می‌فرستیم که یخچالش را درست کند تا زیاد باهاش ‏حرف نزند و کلافه‌اش نکند. این را هم می‌دانیم که با این سن و سال و تجربه هنوز بلد نیست خوب سوپ درست کند و ما که خوب بلدیم ‏هربار یک کاسه برایش می‌فرستیم.‏

او اسم ما را می‌داند چیست؛ همه‌مان را. چون یکی‌مان هم‌اسم خواهرش هستیم که در شهر دیگری زندگی می‌کند و او این‌روزها خیلی ‏دلش برایش تنگ می‌شود. این را وقتی فهمیدیم که دیروز به خانه‌مان آمد و گوشی موبایلش که شماره خودش روی یک کاغذی در پشت ‏گوشی چسبیده بود را به دستم داد و گفت: «شماره خواهرمو برام بگیر. اگه من زنگ نزنم که اون زنگ نمی‌زنه. نمیگه خواهرم اونجا تک و ‏تنها مونده یه زنگ بزنم حالشو بپرسم. حالا دیدنم نمیای یه زنگ که می‌تونی بزنی. انگار هیچ بویی از خواهری نبرده.» ما چون خوب ‏می‌شناسیمش می‌دانیم که وقتی اینجوری غر می‌زند و بدخلقی می‌کند از روی دلتنگی است. یا وقت‌هایی که با ما بداخلاق است و ‏جواب سلام‌مان را نمی‌دهد می‌فهمیم که دلش می‌خواهد برویم خانه‌اش شب‌نشینی. یا روزهایی که از خانه‌اش صدای ترق و توروق ‏می‌آید و با خودش غرغر می‌کند یعنی پسرش دارد به دیدنش می‌آید و خوشحال است.‏

او هم ما را خوب می‌شناسد. از آنجا فهمیدیم که از همان روز اول هربار صاحبخانه‌ی آقای نصرتی را می‌بیند که دارد از سر کوچه می‌آید، ‏فوری می‌رود توی حیاطش و در را می‌بندد تا خانم آقای نصرتی خجالت نکشد. چون می‌داند که صاحبخانه‌ی آقای نصرتی چقدر بی‌حیا ‏و کنس است و هرچندوقت‌یکبار به خانه‌ی آقای نصرتی می‌آید و به جانشان غر می‌زند. هفته‌ی پیش هم وقتی از بازار برمی‌گشت در ‏دستش یک کیسه خرید دیدیم که حدس می‌زدیم داخلش کنجد باشد. می‌داند چقدر سوهان کنجدی دوست داریم و دارد تلاش می‌کند ‏که پختنش را یاد بگیرد و برای روزهایی که دعوتمان می‌کند خانه‌اش برایمان سوهان کنجدی بپزد. از نحوه حرف زدنش با ما هم مشخص ‏است که خوب ما را می‌شناسد. مثلاً هیچوقت ندیدم از ما بپرسد چرا بچه‌دار نمی‌شوید؟ یا چرا دخترها و پسرهایتان ازدواج نمی‌کنند؟ یا ‏وقتی شوهرهایتان اینهمه کار می‌کنند چرا هنوز هشت‌تان گرو نه‌تان است؟ می‌داند ما از این سوال‌ها خوشمان نمی‌آید. ما را خوب ‏می‌شناسد.‏

***

دیروز بالاخره فهمیدیم اسمش چیست.‏

حالا که اسمش را می‌دانیم فهمیدیم که ما اصلاً نمی‌شناختیمش. از توی اعلامیه ترحیمش فهمیدیم که آن پسر، بچه خودش نیست و او ‏‏۴۰ سال تمام برای پسر شوهر اولش مادری کرده. از مراسم ترحیمش فهمیدیم که چقدر حلوای برنجی دوست داشته و هربار که از ما ‏می‌خواست برایش حلوا درست کنیم چون زحمت زیاد داشت از درست کردنش طفره می‌رفتیم. از گریه‌کردن بچه‌های مشدی درویش ‏فهمیدیم که فرقی ندارد سه‌بار ازدواج کنی و جای مادر کسی را بگیری، همین که بلد نباشی اما همه تلاشت را بکنی تا برای خوشحال ‏کردن آدم‌های اطرافت سوهان کنجدی بپزی یعنی مادر بودن را خوب بلدی. حتی اگر خودت هیچوقت مادر نشده باشی.‏

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *