آپادانا، پنجم بهمن

parco-tehran

«من با آیدا سر آن کوچه قرار می‌گذاشتم. روی آن نیمکت می‌نشستیم و من جُک تعریف می‌کردم. تقریبا در هر قرار سه، چهار تا جک می‌گفتم؛ او می‌خندید و وقتی کم تر از یک ربع ساعت از ملاقاتمان گذشته بود، می‌رفت. چند سال پیش می‌شد؟ زمان خاتمی بود. هشتاد و یک یا دو. الان آیدا زن یک لوازم خانگی فروش شده. دو تا بچه دارد که بزرگ تره امسال رفت کلاس اول. ولی من هنوز توی این شهرک ول می‌چرخم….»

این حرف های تکراری، داستان های نخ‌نمای عاشقانه، یا ذکر شکست هایی که حتی دیگر ذره ای دل را نمی‌سوزاند، چه برسد که بخواهد فکری را مشغول کند، از دهان مرد سی و چهار ساله‌ای بیرون می‌آید که در شهرک آپادانا، از پشت سرم مثل رعد و برق می‌پرد و دو متر جلوتر، وقتی روی زمین فرود می‌آید؛ یک معلق سریع می‌زند و بین درختچه های حاشیه جاده گم می‌شود. من معلم سرخانه‌ام. شاگرد هر کجا باشد، می‌روم و این بار در این بعد ازظهر نه چندان سرد و آلوده تهران قرعه به نام شهرک آپادانا افتاده. دو سال پیش هم اینجا شاگردی داشتم. شاگردی که پول سه جلسه‌ی آخرش را نداد و من هم دیگر بهش زنگ نزدم. مرد سی و چهار ساله دوباره ظاهر می‌شود؛ می‌خندد و می‌گوید امیدوار است نترسانده باشدم. زود نرسیدم و وقت ندارم زیاد با او حرف بزنم. اما او شروع می‌کند. من پانزده دقیقه دیر به کلاسم می‌رسم. فقط پانزده دقیقه که یک دنیا داستان برایم می‌سازد…

عشق از دست رفته می‌تواند آدم را بیچاره کند. می‌تواند افسرده، تلخ یا زودرنج کند. در مورد این مرد سی و چهار ساله که حالا دیگر نامش «سامان» است، عشق او را برای همیشه در خیابان های تهران آواره کرده. او اما از این کلمه خوشش نمی‌آید. من این کلمه را برای وصف شرایط او به کار نبردم. خودش گفت و خودش زود حرفش را پس گرفت. گفت: «آواره نیستم. من به خیابان‌ها پناه آورده‌ام؛ چون درهای بسته نفسم را بند می‌آورند.»

من می‌دانستم «پارکور» یا «فری رانینگ» چیست. می‌دانستم چند سالی است که در ایران طرفداران زیادی پیدا کرده و حتی چندین آموزشگاه – نه فقط در تهران- مشغول آموزش آن به نوجوان‌ها و جوانان‌ها هستند. اما تا به حال اینقدر نزدیک با هیچ کدام از جوانانی که بی هدف و مقصد معین از در و دیوار شهر بالا می‌روند، دیدار نکرده بودم. «سامان» دوست نداشت جایی بنشیند و حرف بزند. باید چه می‌کردم؟ دنبالش می‌دویدم؟ با این کیف سنگین و اضافه وزن؟

«سامان» پیشنهادم را پذیرفت. قرار شد نه پیشنهاد او را بپذیریم و نه تمایل من را برای نشستن روی چمن ها. رفتیم هر دو روی نرده‌ی پلکانی نشستیم که اگر کمی تمرکزمان را از دست می‌دادیم کمترین آسیبی که می‌دیدیم شکستن دست و پایمان بود. این طور سامان خیال نمی‌کرد که جایی متوقف شده، عافیت طلب و محافظه کار شده. خیال نمی‌کرد که نشیمن‌گاهش جایی آرام گرفته. پس حالا می‌توانست حرف بزند. من با همان اطلاعات کمی که از پارکور داشتم دل باخته‌ی آن بودم. نامش را گذاشته بودم «ورزشی برای انسان مطلقا شهری»، «به رسمیت شناختن هراس ِ هیاهوی شهر و به کار گرفتن آن.»

آدم هایی را که جلوی چشم همشهری‌های مطیعشان از دیوار راست بالا می‌رفتند، ستایش می‌کردم. چه نافرمانی باشکوهی! بی داشتن قصدی برای رسیدن به جایی از مکان هایی که برای حفظ رعایت نظم و ترتیب ِ شهروندی ساخته شده بالا و پایین می‌روند. اما نه از روی پلکان، بلکه نرده ها. اما «سامان» برایم تعریف کرد که حدود نه سال پیش به این نتیجه می‌رسد که خاطراتش از این شهر بیش از اندازه پروار شده‌اند. به هرجا پا می‌گذارد کسی را به یاد می‌آورد. اتفاقی را مرور می‌کند و قلبش را به تپش می‌اندازد. آن موقع به این فکر افتاده بود که سرانجام روزی زیر این انباشت خاطرات خواهد مُرد. مغزش ظرفیت انبار کردن این همه خاطره را از دست می‌دهد و منفجر می‌شود. نمی‌دانست باید چه طور با این انبار ِ در آستانه‌ی لبریز شدن چه کند.

بی اختیار شروع به دویدن کرد. اما دویدن برای او کافی نبود. سامان «پارکور» را از کسی یاد نگرفت، بلکه آن را برای خودش- برای شخص ِ خودش- متولد کرد. هراسش را از انباشت خاطرات شهری که عاشقش بود تنها در دویدن خالی نکرد. مثل عاشقی که معشوق را می‌بوید، از پستی و بلندی های شهر بالا رفت، در اوج آنها ایستاد و درست در لحظه‌ی تحقق سکون، به پایین سقوط کرد. آیا جور دیگری امکان داشت که با معشوق خود یگانه شود؟

او دختری را از دست داده بود. دختر بیست ساله‌ای به نام آیدا. با این جاری شدن ِ هراس آلود در شهر محبوبش می‌دانست که قرار نیست آیدا را برگرداند. او دختری نبود که بایستد، نه اینکه بی پروا و عاصی باشد. نه، او الگویی برای زندگی اش داشت. آینده‌ی خودش را از همان بیست سالگی ترسیم کرده بود و می‌خواست به دنبال مردی برود که نیمه‌ی گم شده‌ی آن آینده‌ی تعیین شده باشد. سامان نمی‌توانست آن نیمه‌ی گم شده باشد. پسر بیست و سه ساله ای از طبقه‌ی متوسط. دانشجوی رشته‌ای که حتی دلش نمی‌آمد نام آن را درست یک بار تا آخر بگوید. پدری که اجاره نشین مغازه‌ی پرده‌فروشی بود. سه چهار سال یک بار پرده‌هایش را جمع می‌کرد و می‌برد جای دیگری در خیابان زرتی پهن می‌کرد و خرج همسر، دو دختر و پسرش را می‌داد.

سامان لااُبالی بود. آسمان‌جل و بی مسئولیت. اما مگر آدم آسمان‌جل عاشق نمی‌شود؟ مکر آدم آسمان‌جل، تنها به این بهانه که کلبی مسلک بودن در ذات اوست، از ویران شدن عشقش غم زده نمی‌شود؟ سامان به تمام مکان هایی که با آیدا خاطره ای داشت سر می‌زد. پارک کوروش – که نام رسمی آن پارک شریعتی است- سر عباس آباد کنار آن کفش فروشی پنجاه ساله –که نام رسمی آن سر ِ بهشتی است- پارک قورباغه در شهرک غرب- که نام رسمی آن شهرک قدس است.

اما نمی‌خواست فقط سر آن مکان‌ها حاضر شود. به قرار ملاقات هایی برود که دیگر هرگز قرار نبود، محق شوند. او می‌خواست حیات غیررسمی شهر را زندگی کند. اگر راه رفتن در پیاده رو، پشت چراغ قرمز ایستادن  و ندویدن روی پله برقی زندگی رسمی شهر است، پارکور برای او حیات غیررسمی تهران شد. او تمام قرار ملاقات‌ها را دوید. از جملات عاشقانه‌ای که گفته بود بالا رفت. از بام های بوسه‌ها پرید و از پلکان لبخندهای آیدا، چهار تا یکی پایین آمد.

آیا این رسمی کردن اضطرار و دهشت تمام دردسرهای زندگی در شهر نیست؟ او می‌خواست مغز کوچکش را، آن انبار محدود را، با بی پروایی پارکور درمان کند. هر پریدنی مرهمی می‌شد روی خراشی که خاطرات برای او به جا می‌گذاشتند. اما این حیات غیر رسمی نمی‌توانست همیشگی و بی وقفه باشد. سامان بزرگ شده بود. بیست و پنج ساله بود و خیلی زود بیست و شش ساله. باید پول درمی آورد. حتی آسمان جُل‌ها هم دیگر نمی‌توانند تا مغز استخوان آسمان جُل باشند.

او در یک دارالترجمه برای پایان نامه‌ی دانشجوهای سر به راه، منابع مطالعاتی را ترجمه می‌کردو در بیست و هشت سالگی مشتری‌ای داشت که پیشنهاد کار جدیدی به او داد. حالا حیات رسمی تهران، سامان سی و چهار ساله را مدیر بخش بین الملل کارخانه ای می‌داند که الماس صنعتی تولید می‌کند. کار زمختی که سامان از آن سر درنمی آورد و نمی‌خواهد هم که سر در بیاورد. خانه‌ی او حتی در شهرک آپادانا نیست. هیچ وقت نبوده. خانه‌ی آیدا هم اینجا نیست و نبوده. سامان و آیدا دنبال جای خلوتی می‌گشتند که بتوانند روی نیمکتی بنشینند و حرف بزنند و جاری شدن در شهر آنها را به شهرک آپادانا رسانده بود.

سامان همان طور که برایم حرف می‌زند بی قرارتر می‌شود. دست هایش را دور میله‌ها می‌پیچاند و پاهایش را جلو و عقب می‌برد. معلوم است سکون مضطربش می‌کند. دست کم ده ساعت در روز پشت کامپیوتر می‌نشیند و برای مشتری‌های عرب ِ پولدارش ایمیل می‌زند.

حالا وقت زندگی کردن تمام خاطرات غیر رسمی تهران است. رفتگری برگهای زرد شده‌ای را به حاشیه پیاده رو جارو می‌کند؛ مغازه داری جواب مشتری اش را می‌دهد؛ پرستاری داروی مریض رو به موتی را سر موقع می‌دهد و معلم سرخانه‌ای، با تاخیرهای همیشگی‌اش زنگ خانه‌ی شاگرد را می‌زند.

پس آدمی که تصمیم گرفته شهر را ببوید باید به سر کارش برگردد. آدمی که با خود قسم خورده تاب تحمل خاطراتش را داشته باشد باید تمام کاشی‌ها، آسفالت‌ها، سیمان‌ها، بتن‌ها، و سنگ‌های تهران را لمس کند و به خودش قول بدهد که روی هیچ کدام از آنها سکون را تجربه نکند.

.

درباره‌ی نویسنده

مهام میقانی

۲ دیدگاه

برای درج دیدگاه خود اینجا کلیک کنید