عالی جناب | فصلی از رمان «تپه‌مورچه‌های ساوانا» | اثر چینوا اچه‌به

سرگرد جانسون اوسای، رئیس جوان شورای تحقیقات دولتی (در واقع پلیس مخفی) اضطراب عمیق عالی‌جناب را کاهش داد و بار دیگر، به قول خود عالی‌جناب، ثابت کرد که هرچه...

سرگرد جانسون اوسای، رئیس جوان شورای تحقیقات دولتی (در واقع پلیس مخفی) اضطراب عمیق عالی‌جناب را کاهش داد و بار دیگر، به قول خود عالی‌جناب، ثابت کرد که هرچه کابینه‌ بی‌کفایت باشد، آن درجه‌دار جوان باکفایت است. سرگرد را شخص عالی‌جناب، با وجود مخالف اعضای ارشد کابینه، به این سمت منصوب کرده بود، و هر اقدام سرگرد جوان از همان روز اول گزینش باعث می‌شد که عالی‌جناب حسن انتخاب خود را به خود تبریک بگوید.  گرچه، انتصاب سرگرد جانسون اوسای به آن مقام، در حالی رخ داد که عالی‌جناب تصمیم داشت که تمامی اعضای نظامی کابینه را با غیرنظامیان جایگزین کرده و عنوان رئیس جمهور را نیز به دیگر عنوان‌های خود اضافه نماید. آن روز شایعات تایید نشده‌ای از آشوب و محاکمات سری و اعدام در پایگاه‌های ارتش پخش می‌شد. اما عالی‌جناب به لطف کفایت رئیس ستاد ارتش و رئیس شورای تحقیقات دولتی، که هر دو را خود انتخاب و منصوب کرده بود، طوفان را پشت سر گذاشت. همین بود که وقتی پروفسور اوکانگ در همراهی با آن سرباز عبوس نزد عالی‌جناب رفت، او را مطمئن و مصمم یافت.

پروفسور با تعظیم نود درجه‌ای گفت: «روزتان بخیر، عالی‌جناب، آقای رئیس جمهور!»‌

اما عالی‌جناب نه پاسخ او را داد و نه به حضورش اذعان کرد. برای دقیقه‌ای به نوشتن روی ورق کاغذی ادامه داد و سپس سر بالا کرد: «می‌خواهم به استقبال هئیتی که به محوطه قصر آمده بروید… حالا چرا ایستاده‌اید؟ بشینید!‌»

«متشکرم، عالی‌جناب!»

«فکر می‌کنم اول باید بگویم که این هیئت چه کسانی هستند و چرا این‌جا آمده‌اند، مگر این‌که معجزه‌ای شده باشد و خودتان فهمیده باشید!»

«نه قربان! نفهمیدیم. متاسفم.»

«بسیار خوب. می‌گویم، ولی قبل از آن، می‌خواهم ببینم یادتان هست که چندی پیش صحبت مختصری در مورد حمله‌ی انتبه داشتیم و شما گفتی که آن حمله مایه‌ی ننگ آفریقاست؟ یادت هست؟»

«بله، عالی‌جناب، یادم هست!»

«بسیار خوب. آن روز خشمگین بودید،‌ و خشمتان به جا بود. اما آیا یادتان مانده من چه گفتم؟ یادتان هست که گفتم چنان حمله‌ای ممکن است اینجا هم رخ دهد؟»

«بله،‌ قربان. به خوبی به یاد دارم.»‌

«و شما و بقیه همکاران‌تان گفتید: نه، قربان، نه عالی‌جناب. ناممکن است که چنان حمله‌ای اینجا صورت گیرد! یادتان هست؟» نقل قول را عالی‌جناب با لحن یک هالوی مبتلا به لکنت زبان ادا کرد، که در شرایط معمولی حتماً باعث خنده‌ی حاضران می‌شد.

«بله، عالی‌جناب. یادم هست و واقعاً بابت آن‌ متاسف هستیم.»‌ اوکانگ تا آن لحظه نمی‌دانست منظور عالی‌جناب از این حرف‌ها چیست و چه نکته‌ای را می‌خواهد روشن سازد،‌ اما پاسخ‌هایی که باید می‌داد، واضح بود. بار دیگر تکرار کرد: «عالی‌جناب، واقعاً بابت آن حرف‌هایمان متاسفیم!»

«فرقی نمی‌کند. راستش، هیچ‌وقت به اطلاعات شما  درباره‌ی هیچ چیز و هیچ کس اعتماد نداشته‌ام. این را می‌دانی، نه؟»‌

«بله، قربان!»‌

«احمق نیستم که اعتماد کنم. این را که می‌دانید که اگر حمله انتبه اینجا اتفاق بیافتد، تمام دنیا به ریش من می‌خندد، نه ؟»

پروفسور اوکانگ پاسخ به این سوال را تا حدی دشوار یافت. از این‌رو صدایی نامفهوم از گلویش بیرون داد.

«البته که می‌خندند. مرا ژنرال دهن‌گشاد می‌نامند و کاریکاتور مرا با لبخندی بزرگ و کله‌ای کوچک روی جلد تایم نشر می‌کنند. می‌فهمی؟ به شما کاری ندارند! عکس شما را چاپ نمی‌کنند، می‌کنند؟»

«نه، قربان. مسلم است.»‌

«به شما کاری نخواهند داشت، چون نمی‌شناسندتان. آن روز روز تشییع جنازه‌ی من است، نه از شما!»

پروفسور اوکانگ از واژه تشییع جنازه کمی معذب شد و خواست اعتراض کرده و بگوید، خدا نکند،‌ اما عالی‌جناب دستش را بالا کرد و او مجبور شد، حرفش را بخورد. «به همین دلیل است که مثل یک ابله همه چیز را آسان نمی‌گیرم. احتیاط می‌کنم. می فهمید!»

«بله قربان! و یک بار دیگر، می‌خواهم از جانب خودم و به نمایندگی از همکاران از شما… از جناب عالی… مراتب عذرخواهی صابقانه… ببخشید، صادقانه… خود را به عرض برسانم،‌ قربان!»‌

سکوتی سنگین میان آن دو حاکم شد. گویی هر دو سربازانی‌اند که به احترام کشته شدن همرزمشان سکوت اختیار کرده‌اند. عالی‌جناب نیز چنان بر‌آشفته بود که برای انسجام افکارش نیاز داشت لحظاتی سکوت کند. دستمالی از جیبش درآورد و با آن عرق صورت و سپس گردنش را تمیز کرد. پروفسور اوکانگ با احترام به سطح میز چشم دوخت.

عالی‌جناب با لحنی آرام گفت: «آن جمعیتی که از یک ساعت پیش جلو کاخ تجمع کرده‌اند، از آبازون آمده‌اند!»‌

اوکانگ با خشم گفت: «آن مردم؟ همان‌ها که اصرار دارند به دیدنشان بروید؟»‌

«هیئتی به نمایندگی از آن مردم هستند که به نشانه‌ی حسن نیت…»

«آه، چقدر خوشحالم که این را می‌شنوم!»

«…که به نشانه‌ی حسن‌نیت از آبازون تا اینجا آمده‌اند که وفاداری‌اشان را اعلام کنند.»

«بسیار عالی،‌ قربان! بسیار عالی. و این را هم باید بگویم که…»‌

اخم عالی‌جناب پروفسور اوکانگ را که تازه فصاحت بیانش را به دست آورده بود، وادار به سکوت کرد.

«ولی به من گفته‌اند که عریضه‌ای هم در ارتباط با خشکسالی در منطقه‌اشان دارد. آن‌ها آمده‌اند که شخصاً مرا دعوت کنند که به آبازون بروم و از نزدیک مشکلاتشان را ببینم. خب، شما می‌دانی… همه می‌دانند… که من در مورد عریضه و تظاهرات و این جور چیزها چطور فکر می‌کنم!»

«بله، قربان، می‌دانم. هر تبعه‌ی وفادار این کشور از نظر شما نسبت به این مسائل آگاه است!»

«این کارها بی‌نظمی مطلق است. به محض این‌که در یک گوشه از کشور به چنین اعمالی اجازه داده شود، کل کشور غرق خواهد شد!»

«دقیقاً، قربان. درست است، عالی‌جناب!»‌

آلبرت چینوالوموگو آچه‌به (Albert Chinụalụmọgụ Achebe) معروف به «چینوآ آچه‌به» (۱۶ نوامبر ۱۹۳۰ تا ۲۱ مارس ۲۰۱۳) نویسنده و شاعر نیجریه‌ای‌تبار و یکی از معتبرترین نویسندگان قاره آفریقا بود. از او به‌عنوان «بنیانگذار ادبیات آفریقایی در زبان انگلیسی» یاد می‌شود. نخستین رمان او «همه چیز فرو می‌پاشد» در سال ۱۹۵۸ منتشر شد. این اثر به بیش از ۵۰ زبان جهان از جمله فارسی ترجمه شده و تاکنون ۱۰ میلیون نسخه از آن فروش رفته است. آچه‌به در آثارش به تاثیرات دوره استعمار و همچنین فساد در آفریقا پرداخته است. رمان «تپه‌مورچه‌های ساوانا»‌ (به انگلیسی Anthills of the Savannah) برای اولین بار به فارسی با ترجمه عزیز حکیمی از سوی نشر نبشت منتشر می‌شود. این کتاب در ماه جولای از طریق سایت فروشگاه کتاب و اپلیکشن کتابخوان نبشت عرضه می‌شود.

«هرچند، طوری که گفتم این مردم با حسن نیت از راه دوری اینجا آمده‌اند و مردمانی وفادارند. اما نظم، نظم است. اگر توافق کنم که به دیدنشان بروم، از کجا معلوم فردا حمال‌های بازار گلی‌جِل هم روبروی کاخ تجمع نکنند؟ آن‌ها هم وفادارند. حتماً پس‌فردا گروه واقعاً وفادار زنان بازاری هم تقاضا خواهد کرد که به دیدنم بیایند و از گرانی ماهی خشک وارداتی از نروژ شکایت کنند!»

پروفسور خنده‌ای بلند سر داد اما عالی‌جناب با چهر‌ه‌ای جدی به او خیره ماند که باعث شد، پروفسور خنده‌اش را فورا قطع کند.

«از این روست که برای همه فقط یک پاسخ دارم: نه! و تمام! کبیسا!»‌

«پاسخی به جا و متین، عالی‌جناب!» در آن لحظه ممکن است به ذهن پروفسور اوکانگ خطور کرده باشد که همین عالی‌جناب که خط‌ مشی‌اش را داشت برای او توضیح می‌داد، تا چندی پیش حتی شاگرد او هم در عرصه سیاست به حساب نمی‌آمد. اما جرات نکرد خیلی به این موضوع فکر کند.

«ولی باید به یاد داشته باشیم که این افراد شبیه آن انتلکتوال‌های دسیسه‌چین، یا اعضای فتنه‌برانگیز کنگره کارگران نیستند. به من گفته‌اند که دهقان‌های ساده و صادقی هستند که از اعمال گذشته‌شان نادمند و اکنون می‌خواهند که گذشته فراموش شود. و گمان می‌کنم انصاف نباشد که به آن‌ها گفته شود، بروید دنبال کارتان،  عالی‌جناب رئیس جمهور وقت ندارند که با شما ملاقات کنند. حرفم را می‌فهمید؟»

اوکانگ تازه درک کرد که چرا عالی‌جناب او را احضار کرده و از این‌رو، اعتماد به نفس خود را کم کم به دست آورد. «کاملا درک می‌کنم، عالی‌جناب!»‌

«به همین دلیل است که دنبالتان فرستادم. می‌خواهم با همان روش خودتان با آن‌ها حرف بزنی و از آن‌ها دلجویی کنی. به آن‌ها بگویید که در حال حاضر درگیر مسائل مهم کشورداری هستیم… فکر می‌کنم می‌دانید که چه باید بگویید…»

«بله‌، عالی‌جناب! دقیقاً می‌دانم چه بگویم!»

«اگر خواستی، می‌توانی به آن‌ها بگویی که دارم تلفنی با رئیس جمهور آمریکا صحبت می‌کنم و یا با ملکه‌ی بریتانیا. دهقان‌ها از این حرف‌ها خوشش می‌آید. می‌دانی؟»‌

«دقیقاً، عالی‌جناب، نکته‌ی خوبی‌ست!»

«یک کمی هم بخندانشان. می‌دانی چه می‌گویم؟ اول بسنج چه روحیاتی دارند و مطابق به آن پیامت را برسان!»

«همین کار را خواهم کرد، عالی‌جناب. همیشه در خدمتم!»

«و ببین اگر واقعاً عریضه‌ای آورده‌اند، به نمایندگی از من، آن را بگیر و به آن‌ها اطمینان بده که عالی‌جناب شخصاً شکایاتشان را… نه، بگو، مشکلاتشان… شکایات، نه… مشکلاتشان را بررسی خواهد کرد. ولی از قبل با سرپرست اطلاعات و فرهنگ هماهنگ کن که یک خبرنگار با تو بفرستد؛ به رئیس تشریفات هم بگو که یکی از عکاس‌های کاخ را بفرستد که وقتی داری با رهبر هیئت دست می‌دهی، ازت عکس بگیرند… ولی، استاد، تو را به خدا، وقتی دارند عکست را می‌گیرند به کسی که داری باهاش دست می‌دهی، نگاه کن، نه به دوربین!»

پروفسور اوکانگ خنده‌ی بلندی سرداد.

«اصلا خنده‌دار نیست که وقتی داری با کسی دست می‌دهی گردنت را، این‌جوری – مثل آن دختر توی فیلم ٬جن‌گیر٬ – بچرخانی و به دوربین لبخند بزنی!»

«عالی‌جناب، نه تنها رهبر ما که معلم ما هم هستید. و ما همواره مشتاق آموختنیم. به قول بزرگان‌مان، ما شبیه آن کودکانی هستیم که برای نمازخواندن فقط بلدیم شکممان را بشوریم!»

«هر کاری که می‌دانی لازم است، انجام بده، اما نباید اجازه بدی که خبر آن عریضه به روزنامه‌ها درز کند. نمی‌خواهم مردم از شکایت و عریضه و این‌چیزها توی روزنامه‌ها بخوانند. این یک ملاقات تشریفاتی و از سر حسن نیت است. همین!»

«دقیقاً. در واقع گامی از سوی شما برای آشتی با رعایای سابقاً یاغی!»

«نه، نه، نه! نمی‌خواهم این قضیه را به رخ‌شان بکشم. قضیه را مسکوت بگذارید. حرفی از یاغی‌گری نباشد!»

«اما قربان شما بیش از حد سخاوتمندید! آخر چرا هر اتفاق ناگواری که توی این مملکت می‌افتد، از ایالت آبازون شروع می‌شود؟ شور‌ش در آن ایالت را که نمی‌شود، انکار کرد. آبازونی‌ها تنها کسانی هستند که رهبران فکری‌‌اشان به طور واضح و روشن تا بحال با شما بیعت نکرده‌اند. من دوست ندارم قبیله‌گرا باشم، ولی این آقای ایکم اوسودی مسبب تمام این دردسر‌هاست، چون خودش یک آبازونی تمام عیار است. عذر می‌خواهم که این را شخصاً باید به عرض جناب عالی برسانم، اما باید واقعیت‌ها را پذیرفت. اگر از من بپرسید، عالی‌جناب، خواهم گفت که خشکسالی هم حکمت خداست! از کجا معلوم خدا برای تنبیه آبازونی‌ها به خاطر دردسر‌هایی که توی این مملکت ایجاد کرده‌اند، بر سرشان خشکسالی نازل نکرده باشد؟ و حالا چطور جرأت کرده‌اند که عریضه بنویسند و از عالی‌جناب دعوت کنند که از ایالت آن‌ها دیدن کنید؟ و تازه، قبل از این‌که حتی شما جواب دعوت قبلی‌اشان را بدهید، بلند شده‌اند، آمده‌اند جلو کاخ و مزخرف می‌گویند. من، عالی‌جناب، معتقدم که شما بیش از حد سخاوتمندید! حتی نیمی از این سخاوتی که شما نشان می‌دهید، از سر آن‌ها زیاد است. عذر می‌خواهم که این‌طور بی‌پرده حرف می‌زنم!»‌

«از احساسات شما قدردانی می‌کنم، پروفسور اوکانگ، اما این کارها را باید به همان روش خودم پیش ببرم. بنابراین، شما حرف شورش و یاغی‌گری را مطرح نکنید! قضیه را مسکوت باقی بگذارید.»‌

«هر طور که شما صلاح می‌بینید، عالی‌جناب. بنده فرمان عالی‌جناب را طوری‌که دستور دهید، مو به مو اجرا خواهم کرد. اما به گمانم عالی‌جناب در مورد پوشش تلویزیونی چیزی نفرمودید!»

«نه، نه، نه، نه! خوب شد، گفتید. پوشش تلویزیونی به هیچ عنوان لازم نیست. تبلیغات بی‌جا مناسب نیست. وگرنه همه تظاهرات حسن نیت راه می‌اندازند که تلویزیون نشانشان بدهد. خودت می‌دانی مردم ما چه جوری‌اند! تلویزیون نباشد. اصلاً و ابداً!«

«سخن عالی‌جناب کاملا متین و منطقی‌ست. به ذهن بنده این موضوع خطور نکرد. این‌که عالی‌جناب فکر همه جایش را می‌کنید، واقعاً قابل تحسین است!»‌

«خودت می‌دانی، پروفسور، که چرا این‌طوری فکر می‌کنم. چون قضیه تشییع جنازه‌ی من است. زمانش که برسد، شما هم فکر همه‌جایش را می‌کنید، بخصوص زمان تشییع جنازه‌ی اعضای محترم کابینه‌ای که من دارم!»

«عالی‌جناب، اگر اجازه دهید، فرصت را غنیمت شمرده و رسماً از جانب خود و همکارانم در کابینه به خاطر… می‌شود بگویم… فقدان بصیرت… از شما عذرخواهی کنم. این را با تواضع تمام عرض می‌کنم و به پاس مسئولیت جمعی که داریم. بنده اعتقاد دارم که قصور یک عضو کابینه قصور همه‌ی ماست. یک انگشت هم کثیف شود، چهار انگشت دیگر هم کثیف می‌شوند. عالی‌جناب ممکن است در جریان باشند که بنده هرگز نخواسته‌ام چهره‌ی همکاران دیگرم در کابینه را نزد شما مخدوش سازم. اما مسلماً به این معنا نیست که چشمم را به روی معاملات‌زیرجُلی بسته‌ام. دلیل خاموشی بنده این است که به همان ضرب‌المثل قدیمی اعتقاد دارم که می‌گوید، هر کس باید قایق خودش را پارو بزند. اما امروز روزی‌ست که نمی‌توان سرفه‌ی خود را از ترس مزاحمت برای دیگران فرو خورد…»

«منظورت را نمی‌فهمم، پروفسور! لطفاً از خیر ضرب‌المثل بگذر و برو به اصل مطلب!»

«قربان، بنده مدت‌هاست که با خود فکر کرده‌ام که مسئولیت من چیست و چگونه آن را به نحو احسن انجام دهم؛ اینکه آیا به شما، منظورم… به عالی‌جناب، در ارتباط با روابط شما با سرپرست محترم اطلاعات و فرهنگ و همچنین سردبیر روزنامه‌ی نشنل گزت، موضوعی را گوشزد بکنم یا خیر…»‌

«روابط؟ چه روابطی؟ می‌شود لطفاً کمی واضح‌تر صحبت کنی؟» عالی‌جناب این با صدایی به وضوح عصبی گفت.

«عالی‌جناب، عذر می‌خواهم بابت این‌که مجبورم رک و پوست کنده سخن بگویم. باور بنده این است که اگر اقدام مناسب روی دست گرفته نشود، این دو نفر قادرند آن‌چنان اذهان عمومی را مشوش ساخته و به نارضایتی‌ها دامن بزنند، که شورش آبازونی‌ها پیشش بازی کودکانه‌ای جلوه کند. و اگر به قضاوت حس ششم خود تکیه کنم، باید عرض کنم که آن همکاران محترم در  همین الم‌شنگه‌‌ای که امروز شاهد آن هستیم، دست دارند!»

«عیبی ندارد، آقای اوکانگ. من براساس واقعیت‌ها اقدام می‌کنم و نه براساس شایعات. حالا بفرمایید و به کارتان برسید. آن جمعیت جلو کاخ منتظر هستند. و به محض این‌که کارتان تمام شد، به من گزارش دهید. اما عجله نکنید. بعد از اینکه آن‌ها حرف‌هایشان زدند و شما هم پاسخ‌هایتان را دادید، با آن‌ها بمانید و به نمایندگی از من از آن‌ها پذیرایی کنید. دستور داده‌ام که نوشیدنی و غذای مختصری برای‌شان آماده شود. وظیفه شما این است که با آن‌ها معاشرت کنید و آن‌ها را راضی نگه‌دارید. و یادتان باشد که آن‌ دهاتی‌ها دانشجویان علوم سیاسی نیستند. مطمئنم می‌دانید منظورم چیست. در ضمن، شورای تحقیقات دولتی مدیریت این قضیه را بر عهده دارند و شما قرار است صرفاً میزبان باشید. روشن شد؟ کاری بکنید که هیئت احساس کند به دعوت من آن‌جا هستند!»

«بسیار خوب، عالی‌جناب!»

آخرین واژه‌های پروفسور اوکانگ بی‌نوا در صدای زنگی که عالی‌جناب با بی‌صبری به صدا درآورد، گم شد. درمانده و گیج از جا برخاست که از حضور عالی‌جناب مرخص شود. قدمی مانده به در اتاق، در ناگهان باز شد، طوری که نزدیک بود با صورت او برخورد کند. دستیار نظامی وارد اتاق شد و پس از آن پروفسور از اتاق بیرون شد و لحظه‌ای پشت در ایستاد تا کنترل کامل پاهایش را که مثل چوب کرخت شده بودند، به دست آورد. احساس کرد نیاز دارد صندلی‌ای پیدا کند و کمی بنشیند. اما در آن روهروی وسیع مفروش به موکتی خاکستری، حتی یک صندلی هم به چشم نمی‌خورد. با خود فکر کرد که وقتی برای استراحت ندارد و باید می‌رفت تا وظیفه‌ی خطیر ملی که به او سپرده شده بود، انجام دهد. به راه افتاد، هر چند سه چهارم ذهنش هنوز درگیر نحوه‌ی آزارنده‌ی رخصت شدنش از حضور عالی‌جناب بود و بخصوص این‌که او را «آقای اوکانگ» خطاب کرد. ناگهان ایستاد و با صدای بلندی نالید: «چه ننگی! چه ننگی، خدایا! مگر من چه خطا کرده‌ام!»

دستیار نظامی از پشت سرش با تشر گفت: «هنوز اینجایی؟» و پروفسور اوکانگ فورا به خود آمد. سرش هنوز گیج می‌رفت. با خود گفت شاید رئیس تشریفات در گنجه‌اش برندی داشت باشد. یک گیلاس برندی می‌توانست به حالش مفید باشد.

در همین‌حال، دستیار نظامی که نزدیک بود با در به صورت پروفسور اوکانگ بکوبد، به تالار شورا رفت،‌ مطابق دستور، سرپرست دادگستری را به حضور عالی‌جناب فراخواند و بقیه اعضای کابینه را رخصت داد.

عالی‌جناب در اتاقش داشت به این فکر می‌کرد که منظور پروفسور اوکانگ از حرف‌هایش دقیقاً چه بود. به خود گفت، ولی جوابش را قاطعانه دادم. نمی‌توانم تحمل کنم که اعضای کابینه پیش من به همدیگر اتهامات بی‌سروته بزنند.  بازی کریکت که نیست! نه وفاداری سرشان می‌شود و نه روحیه همرزمی دارند! مطلقا هیچ! این هم از پروفسور دانشگاه ما! تعجبی ندارد که می‌گویند توی دانشگاه یک گروه مذهبی تشکیل داده و برای آن‌ها موعظه می‌کند و آن‌ها هم کف می‌زنند و سرود می‌خوانند. شرم‌آور است. عقل همه‌اشان پاره سنگ برمی‌دارد! پروفسور گرامی! عمویم با آن نیمچه سوادی که داشت راست می‌گفت که ما سفیدپوست‌ها را بیرون انداختیم ولی فکر اینجایش را نکرده بودیم که کارد و چنگالی را آورده بودند، با خود پس می‌برند. معلوم است که سفیدپوست‌ها همه چیزشان را با خود بردند.  فقط نمی‌دانم چطور توی کله‌ی ما فرو کردند که در نبود آن‌ها ما به پروفسورهای نیم‌پخته‌ای مثل این یکی نیاز داریم که بگویند چه باید بکنیم! این‌ها چی می‌دانند؟ مگر بدون آموزش نظامی و نظم و دیسپلین می‌شود کاری از پیش برد؟

«آه، جناب سرپرست دادگستری، بفرمایید… بنشینید!  راستش دنبال شما فرستادم که یک سوال ساده و صریح از شما بپرسم! می‌دانم که شما حقوقدان هستید، اما من از مسائل پیچیده حقوقی سردر‌نمی‌آورم و وقت حاشیه رفتن نیز ندارم. پاسخی پوست‌کنده صریح می‌خواهم. درست؟ حقیقتش این است که از منابع مختلفی به من اطلاع داده شده که احتمالاً سرپرست اطلاعات و فرهنگ آن‌طور که باید نسبت به من وفادار نیست! حتماً اهمیت و حساسیت و ظرافت این موضوع را درک می‌کنید. من این موضوع را به شکل محرمانه با شما مطرح می‌کنم و حتی یک کلمه از گفتگوی ما نباید از این چاردیواری خارج شود!» عالی‌جناب این را که گفت، مثل مهماندار‌های هواپیما که درهای خروج اضطراری را نشان می‌دهند، به چهار دیوار اتاق، اشاره کرد. در مقابل، سرپرست دادگستری نیز چهار یا پنج بار سرش را به معنای تایید تکان داد.

«بسیار خوب! برداشت شما از اطلاعاتی که به من رسیده، چیست؟»

سرپرست دادگستری روی لبه‌ی صندلی‌اش نشسته، آرنج چپش را روی میز قرار داده و کمی به جلو خم شده بود که کلمه به کلمه‌ حرف‌های عالی‌جناب را با دقت بشنود. عالی‌جناب واژه‌هایش را به طور نامعمولی مبهم و کلی انتخاب کرده بود و گویا عمدا قصد داشت شنونده‌ی خود را در موقعیتی نابرتر قرار دهد و او را به خوف از دست دادن واژه‌ای دچار نماید که رمز عبور مرگ و زندگی باشد.

عالی‌جناب، همان‌طور که داشت به تقلای قربانی‌اش برای درک حرف‌های او می‌نگریست، آن حس لذتی را در خود حس کرد که معمولا در چنین مواقعی سراغش می‌آمد، مواقعی که می‌دید به چه آسانی می‌تواند شر آن صاحب‌منصبان را از سرش کم کند؛ همان‌هایی که روزهای اول به قدرت رسیدنش، آن‌ها را قوی و شکست‌ناپذیر می‌پنداشت. مردم می‌گویند فقط شیر می‌تواند پلنگ را رام سازد. و چه سخن بجایی!

عالی‌جناب اجازه داد که مزه‌ی این دستاورد شگفت از زیر زبانش، مثل روغن تازه‌ی خرما روی سیب ‌زمینی به درونش و به افکارش نفوذ کند و سپس برای تاثیر بیشتر سرش به پشتی صندلی بزرگ چرمی‌اش تکیه داد، طوری که به نظر می‌رسید مخاطب او سقف بی‌جان اتاق است و نه آن شنونده‌ی نگران آن سوی میزش. سرپرست دادگستری، مثل خرگوشی که بوی مرگ را در فضا شنیده، اما نمی‌داند در کدام جهت به کمین او نشسته، ناگهان تردید کرد. برای تقریبا یک دقیقه، بی‌حرکت روی صندلی نشست. نه تکانی خورد و نه حرفی زد.

عالی‌جناب که سکوت و تعلل سرپرست دادگستری را دید، روی صندلی جابجا شد، کمرش را راست کرد و با صدایی بلند گفت: «خب؟! شنیدید چه پرسیدم، یا می‌خواهی تکرار کنم؟»

«نه، عالی‌جناب، نیازی به تکرار نیست. حرف‌های شما را به دقت شنیدم. اما، عالی‌جناب، حقیر یک حقوق‌دان است. وظیفه‌ی بنده حکم می‌کند که فقط به شواهد محکم و غیرقابل‌تردید اعتماد کنم و نه به احساس شخصی و بدگمانی محض!»

«جناب سرپرست دادگستری و دادستانی، من دنبال شما نفرستادم که به من درس حقوق بدهید. بلکه می‌خواهم به یک سوال ساده پاسخ بدهید. شما ٬دادستان٬ هستید، اما فراموش نکنید که من ٬کل٬ هستم!»

سرپرست دادگستری و دادستان کل، به قهقهه افتاد، طوری که شکم بزرگش بی‌اختیار می‌لرزید. و در همان حال می‌گفت: «چه نکته‌ی ظریفی! عالی‌جناب، چه نکته‌ی ظریفی!» بدیهی‌ست که عالی‌جناب از تماشای نتیجه‌ی نکته‌سنجی‌اش لذت می‌برد، اما بروز دادنش را کسر شان خود می‌دانست. چشمانش را، سرد و بیر‌وح، به سرپرست دادگستری دوخت و صبورانه منتظر ماند تا خنده‌ی او به پایان برسد و دستمال ابریشمی‌اش را از جیبش درآورد و با حرکاتی ظریف، شبیه یک دلقک چاق روی صحنه‌ی تئاتر، اشک چشم‌هایش را بزداید.

عالی‌جناب، پس از آن با لحنی نسبتاً شوخ پرسید: «حالا می‌توانید جواب سوال مرا بدهید؟»‌

«عذر می‌خواهم، عالی‌جناب! بنده قصوری ندارم. تقصیر بذله‌گویی ظریف شماست، قربان! صادقانه‌ باید عرض کنم، عالی‌جناب، که بنده هیچ مدرکی دال بر بدپیمانی و خیانت آن همکار محترم در دست ندارم.» مکثی کرد تا تاثیر حرفش را در چهره‌ی عالی‌جناب ببیند. اما چهره او هیچ تغییری نکرد. «اما حقوق‌دانان نیز انسانند. راستش را بخواهید بنده هم احساسی مشابه حس شما نسبت به سرپرست اطلاعات و فرهنگ دارم، اما می‌دانید که دلیل محکمه‌پسندی نیست. هرچند این حس من چنان قوی‌ست که اگر کریس الان این‌جا بود، توی صورتش می‌گفتم. من نیز باور ندارم که کریس صددرصد وفادار باشد.»

«چرا فکر می‌کنید این حس را دارید؟»

«این حس را چرا دارم؟ قربان، اجازه دهید این‌طور توضیح دهم. بنده همکار یادشده را در طول سال گذشته تحت نظر داشته‌ام و برداشت من این است که ایشان هیچ گونه شور و شوقی، به طور عام به امور این دولت، و به طور خاص، به امور مرتبط با شما، عالی‌جناب، از خود نشان نمی‌دهد.  اتفاقاً، همین چند دقیقه پیش، دقیقاً همین نکته را به ایشان گوشزد کردم و ازش پرسیدم چرا همیشه خلقت تنگ است! یک کم سرحال باش،‌ رفیق! اما ایشان ظاهراً نمی‌تواند شاد و سرحال باشد؟ این‌که چرا، به گمانم دلیل آن خیلی دور از دسترس نیست! هر چه نباشد، شما و ایشان در کالج لرد لوگارد همکلاسی بوده‌اید. ایشان با در نظرداشت همان روزها و سابقه‌ای که با هم داشته‌اید، شما را هنوز همکلاسی خود می‌پندارد. نمی‌تواند درک کند که چطور این همکلاسی که زمانی هم‌بازی او بوده، اکنون به مرد سرنوشت‌ساز این ملت بدل شده.  می‌دانید که، عالی‌جناب، این مشکل را دقیقاً عیسی مسیح نیز با مردمان خود داشت. کسانی که عیسی را از قبل می‌شناختند،‌ می‌گفتند، ٬آیا این همانی نیست که در آغل بزی به دنیا آمد، چرا که پدرش پولی نداشت که برای کلبه‌ای بپردازد؟٬…»

سرپرست دادگستری همچنان حرف می‌زد، اما ذهن عالی‌جناب همزمان درگیر پژواک سخنی بود که رئیس جمهور قبلی، اِنگونگو، به او گفته بود: «بزرگترین تهدید تو دوستانی زمانی کودکی تواند. همان‌ها که با هم در یک روستا بزرگ شدید! آن‌ها را نزدیک و در دسترس خود نگه‌دار تا عمرت دراز شود!» ای لاک‌پشت پیر دانا!

عالی‌جناب حسی تازه‌ای از احترام نسبت به سرپرست دادگستری در خود حس کرد و آن حقوق‌دان زیرک بازتاب آن حس را در چهره‌ی عالی‌جناب مشاهده کرد و با خود گفت این کُنده‌ی عظیم ایروکو همیشه در دسترس نیست، اما تا وقتی که هست، باید هیزم خودم را جمع کنم.

«افرادی مثل من، عالی‌جناب، هالوهایی مثل من که در مدرسه‌‌ی روستای‌مان درس خواندیم، ما حدمان را خوب می‌شناسیم، و افرادی مثل آن همکار مزبور را هم بهتر از خودمان می‌شناسیم. ما هیچ مشکلی با پرستش مردی مثل شما نداریم! باور بفرمایید، بنده خودم هیچ مشکلی ندارم! شما در کالج لرد لوگارد درس خواندید و نصف معلم‌های شما انگلیس‌ها بودند! ولی توی مدرسه‌‌ی ما یک هندی و دو تا پاکستانی سفیدپوست‌ترین آدم‌هایی بودند که به ما درس می‌دادند! می‌دانستید، عالی‌جناب، که بنده شخصاً هرگز یک معلم سفیدپوست واقعی نداشته‌ام؟‌ تا زمانی که سر پیری به به اِکسِتِر در بریتانیا رفتیم که در رشته حقوق تحصیلات عالی‌ام را ادامه دهم! آن موقع سی و یک ساله بودم و عالی‌جناب می‌توانید تصور کنید که ما مردمان روستایی در سی و یک سالگی چقدر پیر هستیم! زمانی که در بریتانیا بودم،‌ در رستورانی دیدم روی منوی خود نوشته‌اند که ریربیت ولزی دارند! باور بفرمایید دهانم آب افتاد و دست‌هایم را به هم مالیدم و گمان کردم الان برایم خوراک خرگوشی خواهند آورد که از جنگل‌های ولز گرفته‌اند. از کجا می‌دانستم آن خوراک تکه نانی آغشته به پنیر است؟»

عالی‌جناب داشت لبخند می‌زد. معلوم بود که سرحال آمده است. سرپرست دادگستری خودش هم باورش نمی‌شد که چنین موفقیتی نصیبش شده. چه کسی می‌توانست باور کند که عالی‌جناب این‌قدر طولانی به حرف‌های کسی گوش بدهد و حتی به بذله‌گویی‌هایش لبخند بزند.

«عرض بنده، عالی‌جناب، این است که مردی با سابقه من هیچ مشکلی در پرستش شخصی مثل شما ندارد. و در کمال انصاف، و صادقانه تاکید می‌کنم در کمال انصاف  نسبت به همکارم باید عرض کنم که ایشان یک مشکلی دارد؛ شاید می‌خواهد بداند که چرا شما عالی‌جناب شدید و نه او. نمی‌گویم که آن همکار محترم دقیقاً همین حرف را به من زده، اما توی ذهنش این را از خود می‌پرسد. بنده که خبر ندارم توی ذهن ایشان چه می‌گذرد، اما مطمئنم چنین سوالی در ذهن دارد….»

«متشکرم! شما هیچ مدرکی، طوری که گفتید ندارید، ولی یک تئوری جالب توجه مطرح کردید. قدردانی می‌کنم. می‌دانید که قاعده من این است که دوست ندارم دنبال چنین شایعاتی بگردم و یا این‌که از اعضای کابینه‌ام بخواهم که بر ضد همدیگر جاسوسی کنند. به شما اطمینان می‌دهم که دلیل بسیار خاصی وجود دارد، دلیلی مرتبط با امور مملکت، که از شما این سوال را پرسیدم. و از پاسخ صریح شما تشکر می‌کنم. خیال من هم آسوده شد و بسیار خوشحالم که هیچ مدرکی در این زمینه وجود ندارد. فعلا، این گفتگو را فراموش کنید. و طوری که قبلا گفتم، حتی یک کلمه از این حرف‌ها نباید به گوش کس دیگری برسد! درک می‌کنید؟»

«کاملاً، عالی‌جناب! می‌توانید روی عملکرد مطلق بنده حساب کنید.»

«عملکرد؟ نه، آقای سرپرست دادگستری! حتماً منظورتان این است که می‌توانم روی سکوت مطلق شما حساب کنم! اگر یک کلمه از این گفتگو به گوش کسی برسد، یا از من شنیده و یا از شما! روشن شد؟»

«کاملاً، عالی‌جناب!»

«روزتان خوش!»



یک دیدگاه
  • عبدالواحد رفیعی
    ۲۳ خرداد/جوزا ۱۳۹۶ at ۰۳:۵۱
    پاسخ

    سپاسگزارم بابت معرفی نویسندگان بزرگ دنیا .

  • پاسخ

    *

    *

    آخرین دیدگاه‌ها

    از همین نویسنده:

    • تخم‌مرغ نذری

      وقتی اومورو یک دهکده کوچک بود، مردم آب و جاروش می‌کردند و تمیز نگهش می‌داشتند. اما حالا تبدیل شده بود به یک بندر شلوغ، مزدحم کثیف دَرَندَشت. و بعد...