ادبیات، جامعه، سیاست

حساب قدیمی

ناخن‌هایم را روی دیواره‌ها‌ی زبر کمد می‌کشم. ریزه‌های چوب در انگشت‌هایم فرو رفته و زخمی‌شان کرده است. چند روزی می‌شود که این‌جا حبسم کرده است. مثل همیشه دوره‌ی تنبیه‌‌ام را می‌گذرانم. این بار تبعیدم از همیشه طولانی‌تر شده است. فضای کمد را بوی کهنگی و اشک عروسک پر کرده است. توی این اتاقک دم‌گرفته با زِر و نِقِ عروسک‌های فلک‌زده، نفسم بالا نمی‌آید.

کنج لب پسرک، کمی آن‌طرف‌تر از سبیل‌های تازه جوانه‌زده‌اش، لبخند افتضاحی نقش بسته بود.

–  یلدا، من دوستت دارم.

حتی سعی نکرده بود از جمله‌ی کلیشه‌‌ای جالب‌تری استفاده کند. ماتم برده بود. داد زدم:

–  بهش گوش نکن!

نشنید. پایش را لگد کردم؛ حالیش نشد. مستِ عطر گل‌های رزِ سرخ و سفید پسره‌ی یک‌لا‌قبا شده بود. حرف‌های آن بچه‌ننه سِحرش کرده بود؛ پاکْ هیپنوتیزم شده بود. چهار دست و پا مثل قدیم‌ها که باهم سراغ مهمان‌های مزاحم می‌رفتیم، خزیدم زیر میز. با همه‌ی زوری که در مشت‌های کوچکم داشتم، کوبیدم روی زانوی پسره که دچار سندرم پای بی‌قرار بود. آه از نهادش بلند شد.

جریانِ هیپنوتیزم را قطع کرده بودم. یلدا، از خواب‌پریده و گیج اطرافش را نگاه می‌کرد. می‌خواست عامل خراب‌کردن این خلسه‌ی شیرین را پیدا کند و دمار از روزگارش درآورد. از همان زیر میز، خودم را با برق چشم‌ها و لبخند فاتحانه‌ام لو دادم. به دور از چشم‌های اشک‌بارِ دامادْ بعد از این، گوشم را حسابی پیچاند و از وقتی رسیدیم خانه تا حالا مرا در این دخمه انداخته است.

باهم به دنیا آمده‌ایم؛ در یک روز، یک ساعت و یک دقیقه. اتاقمان یکی است. آن وقت‌ها دیوارهایش نارنجی بود؛ رنگ مورد علاقه‌مان. لباس‌هایمان یکی بود. به جز موارد پیش و پاافتاده همیشه با هم موافق بودیم. قسم خورده بودیم هیچ‌وقت با این پسربچه‌های ازخودراضی عروسی نمی‌کنیم. هیچ‌وقت موهایمان را بلند نمی‌کنیم و هیچ‌وقت رویشان روبان نمی‌چسبانیم. قسم‌های مهم را با مداد جادو روی دیوار پشت همین کمد کذایی حک می‌کردیم و با رژ قرمز مامان دورشان خط می‌کشیدیم. آن روز را خوب یادم هست. هنوز هم می‌توانم پشت لایه‌‌لایه‌ها‌‌ی کاغذ‌دیواری‌های چندساله، قسم آن روزمان را نشانش دهم. بعد از قسم، به حکمِ امضا درِ گوشمان اسم همدیگر را زمزمه کرده بودیم:

–  یلدا.

–  یلدا.

–  پسربچه‌ها فقط به دردِ کتک‌خوردن می‌خورند.

–  پسربچه‌ها فقط به درد کتک‌خوردن می‌خورند.

بعدش هم بلندبلند قهقهه زدیم و راهی کوچه شدیم؛ پریدیم روی دوچرخه و دنبالشان افتادیم. از دستمان شاکی بودند. می‌خواستند پسر شجاع باشند اما می‌باختند. ترجیح می‌دادند سر به تن‌مان نباشد. در تاریکیِ عصرهای زمستان ماسک ارواح می‌زدیم و مثل بختک روی سرشان که دور آتش کز کرده بودند، خراب می‌شدیم. قبضِ روح می‌شدند. فرار می‌کردند و چند روز پیدایشان نمی‌شد. جیغ‌شان را در می‌آوردیم و وادارشان می‌کردیم به محل امن همیشگی‌شان، آغوش مادرجان‌شان، فرار کنند. باکی نداشتیم که مادرهایشان ما را سوگلی و عروس آینده‌شان به حساب نمی‌آوردند. وقتی زن‌های گنده با دیدنمان، از هر جایی از کوچه که بودند، نوچ‌نوچ‌کنان راهشان را کج می‌کردند، بهشان دهن‌کجی می‌کردیم.

آسمم عود کرده است. باید بجنبم و خودم را از این مخمصه نجات دهم؛ شاید کار از کار بگذرد. عروسک‌ها درماندگیم را حس کرده‌اند. نفس گرم و پراضطراب‌شان را روی صورتم حس می‌کنم. آن‌ها هم مدت‌هاست که در این‌جا حبس شده‌اند؛ دلشان برای تنها همبازی‌شان شور می‌زند.

–  می‌گردیم؛ شاید کلید اضافه را یک‌جایی همین‌ طرف‌ها گذاشته باشه.

حتما مثل همیشه راهی برای فرارم گذاشته است. اما نه؛ این بار از کلید خبری نیست.

–  باید برم مدرسه.

–  بری؟ از کی ما شده من؟

–  از حالا. اگر می‌خوای تو هم بیا. ولی هیچ‌وقت از مدرسه خوشت نمیومده. خودت می‌گفتی. ولی من باید برم. اگه می‌خوای برام دردسر درست کنی بهم نچسب.

–  من خوشم نمیومد؟ من فقط نمیخوام بزرگ بشم.

–  مدرسه جای بزرگ شدنه. تو بمون خونه.

از مدرسه متنفر شدم. اولین باری بود که این‌طور با دشمنی حرف می‌زد. اختلافمان از همان روز لعنتی اول مدرسه، از همان مهرماه نحس هفت سالگی شروع شد. همان روز برای اولین بار دستم را که همیشه به دستش گره خورده بود، رها کرد.

در تاریکی کمد، قیافه‌ی داماد یادم آمد و مورمورم شد. این‌که قرار بود تا ابد دست‌های یلدا را در دست‌های عرق‌کرده‌اش نگه دارد، رقت‌انگیز بود. یلدا از همه‌ی پسربچه‌هایی که به نسبت بچگی‌شان فقط قدشان درازتر و گردنشان به مراتب کلفت‌تر شده بود، سَر بود.

همیشه می‌شنیدم با دوست‌‌های جدید هم‌مدرسه‌ایش از عروسی و کیک‌های خامه‌ای سفید چند طبقه و تورهای روی سرشان حرف می‌زدند و ریزریز می‌خندیدند. هر روز دورتر می‌رفت و دیرتر برمی‌گشت؛ دوست‌های غریبه‌ی جدید، جذابیت بیشتری داشتند. من بیشتر در خانه می‌ماندم؛ گاهی از حرصم دُم گربه‌های بیچاره‌ی کوچه را می‌کشیدم.

او دیگر برای مسخره‌کردنِ پسربچه‌ها و آزارشان همراهم نمی‌آمد. یک دست صدا نداشت. می‌دانستم که نقشه‌هایم علیه‌شان عملی نمی‌شود؛ به امید این‌که نظرش عوض شود، برایش نقاشی می‌کشیدم. خودم و یلدا را با لباس پرنسسی صورتی روی دوچرخه‌مان می‌کشیدم. نقاشی‌ها را روی بالشتش که هر از چندی از اشک‌هایش خیس می‌شد، می‌گذاشتم. بی‌اعتنا آن‌ها را کناری مینداخت و نگاهش را از چشم‌هایم می‌دزدید.

تا قبل از مدرسه، عشقمان عروسک‌ها بودند؛ شکستن و سرپاکردن دوباره‌شان بزرگترین تفریحمان بود. بستنی قیفی‌های رنگ‌رنگ، لواشک‌های ترش و بالا رفتن از درخت‌ها و دیوارهای محله تفریح‌های بعدی بودند. تابستان‌هایمان را با شیرجه در آب خنک استخر می‌گذراندیم. گاهی که تصادفا مورچه‌ها را زیر دست و پایمان له می‌کردیم، تجزیه و تحلیل اجساد لت و پارشان برایمان از ماموریت‌های موشکافانه‎ ‎محسوب می‌شد. موقع قایم‌باشک محتاط و دقیق بودیم؛ مثل روح نامرئی و مثل قرقی سریع می‌شدیم.

–  می‌تونم سرم رو روی زانوهات بذارم؟

گاهی دلش می‌گرفت. دست‌هایش را می‌گرفتم و با انگشت‌های کوچکم موهای بلندِ روبان‌زده و مرتبش را نوازش می‌کردم. مثل وقت‌هایی که زمین می‌خورد و زانو‌اش خراش می‌افتاد، گوله‌گوله اشک‌هایش روی دامنم می‌ریخت. من هم با او اشک می‌ریختم. دلم برایش تنگ شده بود. اما این همراهی کوتاه، خیلی زود تمام می‌شد؛ فردا صبح زود، مدرسه منتظرش بود.

هنوز به کل مرا از یادش نبرده بود؛ گاهی با شکلک‌هایم در درخشش پرتوهای آفتاب در روز و نور وارفته‌ و رنگ‌پریده‌ی ماه در شب، به خنده می‌انداختمش. وقتی دوست‌هایش نبودند و حال و هوایش روبه‌راه بود سراغم را می‌گرفت.

–  بیا امروز می‌خوام ببرمت پارک.

من از خوشحالی جیغ می‌کشیدم. از نرده‌ها و سنگ‌های پارک بالا می‌رفتم. می‌خندیدم و دور خودم و یلدا می‌چرخیدم. در مغازه‌ همه‌ی پاستیل‌ها، شکلات‌ها و آب‌نبات‌ها را می‌خواستم. بهترین لباس رنگی‌ام را می‌پوشیدم و با کفش‌های عیدم توی همه‌ی چاله چوله‌های آب و گِل می‌پریدم. دستش را می‌گرفتم.

–  بیا. باهام بپر!

–  خجالت بکش. بس کن. آبروم رو بردی.

–  ولی همیشه باهام می‌پریدی.

–  من دیگه بزرگ شدم. این کارا برام خوب نیست. دیگه هیچ‌جا نمی‌برمت.

–  آی دستم رو ول کن. با اون ناخن‌هات؛ خون افتاد.

مدام به مردم نگاه می‌کرد. از بودنم عارش می‌آمد. می‌ترسید برایش حرف درآورند. گاهی دستم را ول می‌کرد و غالم می‌گذاشت. از ترس گم‌شدن در جمعیت، به لباسش می‌چسبیدم اما محلم نمی‌گذاشت. نمی‌دانستم چرا وقتی بلندبلند می‌خندیدم باعث خجالتش می‌شدم. انگار هرچه اخموتر بودم، بهتر بود. وقتی آواز می‌خواندم، جلوی دهانم را می‌گرفت.

–  هیس. ساکت باش.

وقتی خانه می‌رسیدیم از شام محرومم می‌کرد؛ حتی نمی‌گذاشت کارتونم را ببینم. دوباره کنار عروسک‌های دست و پا شکسته‌ی کمد، زندانیم می‌کرد. سرم میفتاد روی گردنم و استخوان‌هایم تیر می‌کشید. حس می‌کردم در عین کودکی، پیر شده‌ام. در آیینه برق و سوی نگاهم را می‌دیدم که بی‌رنگ شده است.

مودب، منضبط و ساکت شده بود. همان خانم‌های گنده‌ی قدیمی با لبخند و نگاه خریدارانه‌ای می‌گفتند:

–  برای خودش خانمی شده.

من تنها نقطه ضعفش بودم که بین خودم و خودش مخفی بودم؛ تنها مانع بزرگ شدنش. وقتی به من نگاه می‌کرد، برق ناشناخته‌ای را در چشم‌هایش می‌خواندم. نمی‌توانست فراموشم کند. دورم هم نمی‌توانست بیندازد. من همیشه بودم؛ به کودک بودنم وفادار مانده بودم و می‌خندیدم. همان خواسته‌های ساده و دوست‌داشتنی همیشگی‌ام را داشتم؛ خواسته‌هایی که مخالف قوانین بالندگی بود.

همهمه‌ی اطراف از بزرگ‌ترها بود. دوره‌اش کرده بودند و تحسینش می‌کردند. برای اولین بار همه را رها کرد. صدای قدم‌هایش را می‌شنیدم که به سمت اتاقمان می‌آمد؛ جایی که با من، یلدای کوچک، «کودک درونش»، حسابی قدیمی داشت. لبخند کمرنگی بر لبان خشکیده‌ام نقش بست که با دیدن خشم نگاهش بعد از بازکردن قفل کمد، از صورتم محو شد. زیبا شده بود. لباس عروسی با تور سفیدِ روی سرش برازنده‌اش بود.

تفنگ اسباب‌بازی را که همیشه برایم وحشتناک بود، از میان دست‌های یخ‌زده و ترسیده‌ی عروسک‌ها بیرون کشید و برای اولین بار بعد از مدت‌ها به چشمانم زل زد. لباس صورتی‌ام را خیس کرده بودم. تلاقی نگاهمان طولانی نشد. قلب رنجورم با نشانه‌گیری و صدای تپانچه و جوهر سیاه گلوله‌ی مشقی‌اش، بعد از آن همه سال دوری از روح گمشده‌ی یلدا، از کار افتاده بود.

 

به اشتراک گذاری بر روی facebook
به اشتراک گذاری بر روی twitter
به اشتراک گذاری بر روی whatsapp
به اشتراک گذاری بر روی telegram
به اشتراک گذاری بر روی email
به اشتراک گذاری بر روی print

این مطالب هم توصیه می‌شود:

املت تک‌نفره

هر چی با خودم کلنجار رفتم، نفهمیدم چم شده که می‌خوام طلاقش بدم. دیگه خسته شده بودم. فقط اینو می‌دونستم که دیگه خیلی وقته دلم باهاش نیست. شاید دلم تنهایی می‌خواست، شایدم باز هواییِ سفر شده بودم، نمی‌دونم…

عقب‌گرد

همه‌چیز در جابه‌جایی بود و تنها چیزی که می‌شد دید، خانه‌‌‌ی در حال لخت‌شدن بود. کارگران می‌آمدند و هویتِ ساختمان را در کامیون بار میزدند و می‌بردند. کهنگی خانه مثل نان بیات می‌ماند.

قاتل باورهای یک محله

آقابزرگ بدون چشم برداشتن از آن رنگین‌کمان رنگ‌ها، دانه‌های تسبیحش را یک‌به‌یک از زیر دستان چروکیده‌اش سُر می‌داد: «درسته که آیت‌الکرسی برای مریض معجزه میکنه ولی خب، همین خواهر مرجان‌خانم داشت از صبش آیت‌الکرسی می‌خوند، ولی فایده نداشت…»

Designed & Developed by Nebesht Media