آهنگ بوت آهو : احمد ظاهر و شوخ‌طبعی‌هایش

امروز سی و هفتمین سالگرد مرگ احمد ظاهر، اسطوره موسیقی پاپ افغانستان است. احمدظاهر را فقط یک بار دیده‌ام. به یاد ندارم کدام سال بود که برای اجرای کنسرت به ولایت قندوز آمده بود. در یگانه تیاتر شهر تمام ردیف اول را اعضای خانوادۀ ما گرفته بودند؛ چون چوکی‌ها پر شده بود، برای دو سه نفرما که هنوز پشت لب سیاه نکرده بودیم، چوکی‌های اضافه گذاشته بودند. یادم است وقتی پرده باز شد، احمدظاهر بدون هیچ مقدمه ی شروع کرد به خواندن. تمام آهنگ هایش به گوشم آشنا بود. کست‌های او به کندز می‌رسید. یک بار دختران کاکایم زودتر از ما کست او را از کابل خریده بودند و ما برای شنیدن آن یا  باید خانۀ کاکا می‌رفتیم یا منتظر می‌ماندیم که بعد از چند روز برای چند ساعتی آن را برای ما قرض بدهند.

آن روز تکت‌های کنسرت او بیشتر به مامورین دولت، کارمندان شرکت سپین زر و جمعی از واسطه داران رسیده بود. آن جمعیت به آرامی و متانت خاصی که مقتضای اصلی بزرگان خانواده‌ها می‌بود، به آواز احمد‌ظاهر گوش می‌دادند. گویی روز پیش از کنسرت چندین بار شنیده بودند: سنگ در جای خود سنگین است، چرا که از سنگ صدا می‌برآمد و از آن‌ها نه. انگار شعار همه یکباره این بیت معروف شده بود که: ز دیگ پخته گان ناید صدایی/ خروش از مردمان خام خیزد

آن روزگار در قندوز کس چه می‌دانست که در کنسرت‌های احمدظاهر در کابل، شوری ایجاد می‌شد استثنایی، که از هیجان مردم، تالار به جنبش می‌آمد. در قندوز دوست داشتنی اما: زمین جُنبد، نجنبد گل محمد!

همان بود که احمدظاهر فردایش فوراً از سرزمینی که در گذشته در باره اش می‌گفتند «مرگ می‌خواهی، قندوز برو »به سوی شهر عاشقان و عارفان رخت سفر بربست. تبصرۀ او بر چگونگی کنسرتش در کندز کوتاه ولی جانانه بود: «هیچگاه دیگر در آن شهر کنسرت نخواهم داد زیرا مردم آن مثل کلوخ‌های چشم دار هستند!»

پسان‌تر‌ها بود که فهمیدم، این اولین باری بوده که با شوخ طبعی احمدظاهر برخورده بودم. به روایت بسیاری از شرکت کنندگان، فضای کنسرت‌های او، جدا از فضای کنسرت‌های آن روزگار بود. ایجاد انرژی سرشار و خلق شور و شادی بسیار، کنسرت‌های او را متفاوت می‌ساخت. در فضای رسمی و سنتی آن وقت‌ها برای آواز خوان صاحب نامی، برازنده نبود که بر روی استیژ قاه قاه بخندد. او اما صیاد ماهر موقعیت‌های خنده آفرین بود. در یکی از شب‌های جشن که فرمایش‌های اشتراک کنندگان بدون وقفه فرستاده می‌شد، ناگهان احمدظاهر با خواندن یک فرمایشی، پُخ زد و از خنده به سرفه کردن افتاد: «کسی آهنگ بوت آهو را فرمایش داده.» همه خندیدند. اعلان بوت آهو از جمله سه اعلان بازرگانی بود که او با موسیقی آن را اجرا کرده بود.

ترانه «امشب از باده خرابم کن» از زنده‌یاد احمد ظاهر

نمی‌دانم میان موسیقی و شوخ طبعی چه رابطه‌ای است ولی می‌دانم بسیاری از هنرمندان موسیقی ما کسانی هستند که طبع شوخ دارند و مطایبه و بذله گویی از فضایل‌شان به شمار می‌رود. در میان اهل موسیقی، ظرافت ها، نکته سنجی ها، مزاح  و شوخی‌های احمدظاهر مشهور است. تعدادی از آن‌ها که دهن به دهن و سینه به سینه نقل می‌شود، حاکی از استعداد او در حاضرجوابی و ایجاد فضای شاد است. این‌ها یادگار‌های هنرمندی است که شادی می‌آفرید و فضای خوش آیند خلق می‌کرد: «در تفریح یکی از کنسرت‌ها استاد ننگیالی مرحوم، ترومپت نواز صاحب نام، دست بر شکم احمد ظاهر می‌کشد و می‌گوید: ظاهر جان! چه خوب دُهلی داری! احمدظاهر که کمی چاق و گوشتالو بود فوراً جواب می‌دهد: استاد! یک وجب پایینتر که بیایید، ترومپت خود را هم پیدا می‌کنید.» این فقط یک مطایبه بود که خنده ایجاد می‌کرد و بیشتر از خنده، چیزی نداشت. ولی برخی شوخ طبعی‌های او تأمل برانگیز است زیرا در آن‌ها گپی برای گفتن و پیامی برای رساندن وجود دارد.

AZ7

در جشن عروسی او، محمدظاهر، شاه سابق شرکت کرده بود. می‌گویند احمدظاهر پیشاپیش از زن خود می‌خواهد که دست شاه را، آنگونه که در میان متمولین زمان معمول بود، نبوسد؛ بلکه فقط با شاه دست بدهد و بس. خانم او چنین می‌کند ولی احمدظاهر خود را بر پاهای شاه می‌افگند.

این عمل او تناقض عجیبی میان رفتار او و همسرش را مقابل شاه  نشان می‌دهد که هیچ‌کدام قابل درک نبود. اصولاً احمدظاهر که مرد است و در جامعۀ افغانی در موقعیت برتر جنسیتی قرار دارد و از نظر اجتماعی هم لااقل در میان شهرنشینان دارای موقف مهم اجتماعی است باید با شاه سنگین‌تر رفتار می‌کرد. از طرف دیگر خانم او هم که از نظر موقعیت جنسیتی در جامعۀ افغانی در مقام پایین‌تر جا دارد و یگانه اهمیت اجتماعی او این است که زن احمدظاهر است، باید با تواضع بیشتر شاه وقت روبرو می‌شد. اما هر دو مبالغه آمیز عمل می‌کنند.

احمد‌ظاهر با این رفتار گویی میخواسته بگوید، این رابطه‌ها همه مضحک است و باید با آن‌ها برخورد تمسخر آمیز و ریشخند آمیز کرد.

ahmad_z_friends

طبع شوخ او پروای مقام و منصب را نداشت. شاید می‌دانست که این حکایت‌های نام آوران و بزرگان است که گوش به گوش می‌رود و نقل هر مجلس می‌شود نه از گمنامان و مردم عادی جامعه. حاضرجوابی او به امیرعباس هویدا صدراعظم سابق ایران از آنچه او در مقابل شاه افغانستان انجام داد، کمتر زیرکانه نیست. مرحوم هویدا در ملاقات شان برای تشکر به او گفته بود: مرسی! و احمدظاهر در مقابل جواب داده بود: «تنک یو، وری مچ.» برای صدراعظم ایران تعجب آور بود که چرا کسی که تا به حال با او فارسی حرف می‌زد، به یکباره انگلیسی صحبت می‌کند. احمدظاهر گفته بود: «چون شما هم با من به فرانسوی صحبت کردید!» این یعنی استدلال طنزآمیز در مقابل این ادعا که گویا افغان‌ها فارسی را درست صحبت نمی‌کنند.

ظاهره عزیز، خواهر احمدظاهر سال‌ها پیش در یک مصاحبه با محی الدین عالمپور عکاس و ژورنالیست تاجیک که از بی بی بی سی نشر شده، گفته بود که احمدظاهر، مزاق خوب را خوش داشت؛ به جزئیات حرکات و رفتار همه دقت می‌کرد و بعد آن‌ها را یا قصه یا تمثیل می‌نمود؛ مثلاً  ده دقیقه به حیث آصف ظاهرـ برادر احمدظاهرـ آن‌ها را می‌خنداند. احسان واصل از همصنفی‌های صنف دوازدۀ او در فیسبوک می‌نویسد که  به دلیل کمبود کتاب‌های درسی، بچه‌ها چند چند نفر گرد هم جمع می‌شدند تا درس معلم را تعقیب کرده بتوانند؛ واضح بود که این نزدیک نشستن‌ها همراه می‌بود با شوخی و مزاح کردن و خندیدن.

یک بار غوث الدین خان معلم برای آرام کردن شاگرد‌ها اولین آنها را که از همه به او نزدیکتر بود، با سیلی زده بود که آن شاگرد کسی دیگری نبود جز احمدظاهر خود ما. با آنکه بینی او  خون شده بود اما او هنوز هم می‌خندید. شاید بچه‌ها یکی از همان پُرزه‌ها و ظرافت‌های که او آن‌ها را خوش داشت، و خواهر او به این خاصیت او اشاره کرده، با هم رد و بدل کرده بودند. بلقیس ظاهر خواهر دیگر او در مصاحبه با زلمی رزمی به همین استعداد احمدظاهر اشاره کرده است: «حالا اگر زنده می‌بود، دو تا زلمی آرا می‌داشتیم.»

AZ11

به روایت او، احمدظاهر حتی تقلید صدای پدر و مادر خود را می‌کرده و باعث خنده‌ی اعضای خانواده می‌شده است. احمدشاه علم هنرپیشه و مترجم افغان از این می‌نویسد که چطور در زمان ریاست جمهوری داوود خان، می‌خواستند احمدظاهر را با امر نظامی و خلاف میل خودش وادار به اشتراک در کنسرتی کنند که در ۱۹۷۶ میلادی به افتخار ذوالفقار علی بوتو صدراعظم همان وقت پاکستان در کابل قرار بود اجرا شود. احمدظاهر که وسیلۀ دیگری برای دفاع از خواست خود نداشته، برای علم، صدای داوود خان و بوتو را تقلید می‌کند و به خنده آفرینی می‌پردازد.

از خاطره‌هایی که از احمدظاهر ذکر می‌کنند چنین برمی آید که طبع شوخ او چندان در بند حدود و ثغور سنت‌های معمول جامعه نبوده است. می‌گویند زمانی به یک محفل عروسی وارد شد و به مجرد آمدن او پدرش، محمدظاهر که زمانی صدراعظم بود، از جا برخاست و محفل را ترک کرد. یکی از احمدظاهر پرسید که صدراعظم صاحب کجا رفتند؟ او با انگشت به سوی خود اشاره کرده جواب داد: جایی که این ظاهر باشد، آن ظاهر را صبر است.

میان پدرِ صدراعظم و پسرِ هنرمند، اما احترام  متقابل وجود داشت و هر دو از جایگاه خود در جامعه آگاهی داشتند. در دعوتی که در باغ شکر دره، ظاهر هویدا و خانم او مهمان احمدظاهر بودند و وقتی پدر خواست به مجلس آنها بپوندد، اول کسی را فرستاد و از احمدظاهر اجازۀ شرکت در مجلس خصوصی آنها را طلبید و بعد که اجازه داده شد به آنها پیوست. می‌گویند احمدظاهر در آن مجلس از گپ‌های پدر چنین برداشت کرد که گویا او شهرتش را مدیون پدر صدراعظمش است. به پدر گفت، بیایید به بازار شکر دره برویم و ببینیم که کدام یک از ما دونفر می‌تواند بدون پول، یک کاسه ماست از یک دکان بگیرد؛ و گفت، خواهیم دید که جنازۀ کدام یک از ما با شکوه تر بدرقه خواهد شد. طنز سرنوشت اینکه احمدظاهر در ادعای خود کاملاً حق به جانب ثابت شد.

وقتی احمدظاهر تقلید لهجۀ لغمانی‌ها را می‌کرد و در مورد آنها فکاهی می‌گفت، پدرش با او یکجا می‌خندید و می‌گفت، بهترین شوخی آن است که آدم در مورد خود شوخی کند. روز‌های که تازه تلویزیون به افغانستان آمده بود، باری احمدظاهر را می‌بینند که با دقت تمام به قسمتی از فلم حیوانات که در آن شادی(بوزینه) را نمایش می‌دادند، نگاه می‌کند. می‌پرسند، چه را به چنین دقت می‌بینی؟ با چهرۀ جدی می‌گوید، بگذارید ببینم که وطندار هایم چه می‌کنند!

AZ12

شوخ طبعی احمدظاهر مانند شوخ طبعی هر آدم حرفه ای و غیر حرفه ای دیگر، یک دست نیست. گاه ظریف است و پرمایه؛ گاهی هنرمندانه و ساده و بکر است و گاهی هم سخیف و کم مایه. اما آنچه بسیاری از آن‌ها با هم مشترک دارند، بی پروا بودن آن‌ها است. آن حدودی که ما عادت به مراعات کردن آن‌ها داریم، برای او خیلی کم رنگ تر است.

خواهر جوانتر او قصه می‌کند که وقتی پدرشان صدراعظم بوده، چند سرباز در خانه آن‌ها خدمت می‌کرده‌اند. برای آنکه شب‌ها در حین وظیفه خوابشان نبرد، قرآن را با آواز بلند قرائت می‌کردند. چون آواز شان بد و بی سُر بوده، احمدظاهر نزدشان می‌رفته و می‌گفته، اینگونه که شما می‌خوانید، خداوند را عصبانی می‌سازید؛ عوض ثواب، گناه می‌کنید. و بعد خودش شروع می‌کرد به قرائت کردن کلام خدا. مادرش برایش می‌گفته که خودت گنهکار می‌شوی که کتاب خدا را وضو ناکرده می‌خوانی. می‌خندید و می‌گفت، نه مادر! رقمی که آن‌ها می‌خوانند، خداوند بالایشان قهر می‌شود. بگذار من یادشان بدهم!

او در یک محفل عروسی که بدون دعوت رفته و قصد خواندن دارد صاف و ساده می‌گوید: مه خو اینجه به کنفرانس دادن نیامدیم! به سادگی خودش از خودش دعوت به اجرا می‌کند و شوخی در آب کردن یخ‌های شرم که مقابل محفل داران قرار دارد، نقش خود را ایفا می‌کند. بکر بودن شوخی او را در خاطرۀ  ذیل که احمدشاه علم می‌نویسد، می‌بینیم. باری تاریخ کنسرت احمدظاهر تازه معلوم شده بود که در جوار همان سالون، قرار شد در همان شب، کنسرتی از احمد ولی هم برگزار شود. هر قدر برگزار کنندۀ کنسرت احمدظاهر تلاش کرد که کنسرت احمد ولی در شبی دیگری اجرا شود، مورد قبول واقع نشد و همان شب هر دو کنسرت در دو سالونی که جوار هم قرار داشتند آغاز شد.

احمدظاهر کنسرت خود را ثبت کرد و در زمانی که می‌خواست کنسرت را خاتمه داد. اما از مسوول دستگاه ثبت تقاضا کرد که کست کنسرت را مقابل میکروفون قرار دهد و پخش کند و بگذارد که با صدای بلند از بیرون هم شنیده بشود. احمد ولی این را سال‌ها بعد قصه کرده که چُرت برگزار کنندۀ کنسرت او که آدم خیلی عصبانی هم بوده، آنشب خیلی خراب بوده است. هر چند لحظه می‌آمده و می‌گفته، ادامه بده که احمدظاهر هنوز کنسرت را ختم نکرده. ساعت‌های سه و نیم شب آنها متوجه شوخی احمدظاهر می‌شوند و به کنسرت خود پایان می‌بخشند.

مطایبه  و خوش طبعی او گاهی اطرافیان و دوستان را که توان نداشتند به او جواب مطایبه آمیز بدهند بی حوصله و شاید حسود می‌ساخت. روزی بعد از کنسرت، مرحوم استاد ننگیالی با دیدن خنده‌های بلند و پی در پی او برایش گفته بود: او ظاهر! تو چه وقت آدم می‌شوی؟! پاسخ احمدظاهر کوتاه و فلسفی بود: «هیچگاه! آدم که شوم به دو پول سیاه نخواهم ارزید.» در این پاسخ کوتاه هم اعتراض بر آدم‌های به ظاهر آدم جامعۀ او نهفته است و هم اعتراض بر تمام نوع بشر در مجموع.

AZ16

در جوزای سال ۱۳۵۱ خورشیدی احمدظاهر در مصاحبه با مجلۀ پشتون ژغ از چهار هنرمند سینما که مورد علاقه او هستند، نام یک کمیدین مشهور را نیز ذکر می‌کند: پتر سلرز. در همانجا جملات نغز و پرمغزی می‌گوید: «من عمر کم و تجارب و خاطرات زیادی دارم … سال‌های زیادی از عمرم را در سفر گذشتانده ام… متوجه گشته ام که انسان  در هر کجایی که باشد و در هر موقعیتی که قرار گیرد و در هر شرایطی که به سر ببرد، نمی‌تواند از غم بیگانه باشد. نمی‌تواند خوشبختی را به مفهوم واقعی آن درک کند.»

ظاهراً اگر چه پرادوکس به نظر می‌رسد اما از نظر من، این دید او تا اندازۀ ما را یاری می‌رساند که بیشتر متوجه باشیم که شاید شوخ طبعی او فقط از سر تفنن و بی هیچ پس منظری نبوده است. من فکر می‌کنم او انسانی حساسی بوده که کوشش کرده گاه محیط اطراف و روابط محیط خود را شوخ طبعانه انعکاس دهد.

احمد ظاهر اگر زنده بود حالا در آستانه‌ی هفتاد سالگی قرار داشت. اما سی و هفت سال از مرگ او می‌گذرد. پس از این همه سال، جای بسیار چیز‌ها در موزیم است. احمدظاهر اما تا هنوز به حافظۀ تاریخ سپرده نشده. برای او نمایشگاهی دایر شده است؛ نمایشگاۀ دراز مدت با آثار کهنه و اما تا هنوز تازه.

مگر موهبتی هم از این بالاتر که با آنکه بعد از تو دو نسل دیگر به جهان آمده، تو اما برای چندین میلیون انسان، هنوز انتخاب اول باشی.

.

درباره‌ی نویسنده

یما ناشر یکمنش

۴ دیدگاه

برای درج دیدگاه خود اینجا کلیک کنید

تازه‌ها