افسانه‌های زمینی‎

«زیاد طول نمی‌کشه.»

این جمله را مرّیخی کوتاه قدّ پشت پیشخان هتل به پیرمردی گفت که با چمدان بزرگی کنار پایش منتظر آماده شدن اتاق بود.

پیرمرد جواب داد: «نگران من نباش. خیلی وقت دارم». بعد آهی کشید و اطرافش را نگاه کرد. بعضی از مسافرها هنوز لباس‌های سفر بین سیّاره‌ای تن‌شان بود. انگار به دستگاه اکسیژن‌ساز هتل اعتماد نداشتند و ترجیح می‌دادند از طریق تجهیزات متّصل به لباس‌هایشان تنفّس کنند. تعجّبی نداشت. مهمانخانه‌های مرّیخ بدنام بودند. معروف بود که ساختمان‌هایشان کثیف و کارکنان‌شان بی‌ادبند. دلیلش حجم بسیار زیاد مسافرانی بود که هر روز به این سیّاره وارد و از آن خارج می‌شدند. مرّیخ در عمل تبدیل به ایستگاه بین راهی مناطق مسکونی کهکشان شده بود. همه جور موجودی را می‌شد آنجا پیدا کرد. از ساکنان کوتاه قامت خود مرّیخ گرفته تا آلفا قِنطورسی‌های لاغر با کلّه‌های نوک تیز. از همه بدتر اهالی ستارهء قطبی بودند؛ پر سر و صدا و زبان نفهم. سر و کلّه زدن با این همه مسافر عجیب و غریب مهمانخانه‌دارها را بداخلاق کرده بود. با این حال، به نظر می‌رسید کارکنان این اقامتگاه کوچک و دنج مهمان‌نوازتر از همکاران‌شان باشند.

مسئول پذیرش زیرچشمی سر تا پای پیرمرد را ورانداز کرد. هرگز موجودی با این قیافه را از نزدیک ندیده بود. با اینکه مسافر جدید از خودراضی و بدعُنق به نظر می‌آمد، امّا مرّیخی نتوانست جلوی کنجکاوی‌اش را بگیرد: «ببخشید که فضولی می‌کنم. ما اینجا از همهء کهکشان مسافر داریم. من تمام نژادها رو دیدم و می‌شناسم. شما شبیه هیچ‌کدوم نیستید. ممکنه بپرسم از کجا اومدین؟»

پیرمرد زیر لب غُرید: «چه اهمیتی داره؟»

مسئول پذیرش لبخند زد. حدسش دربارهء کج‌خُلقی پیرمرد درست بود.

«آخه خیلی شبیه عکس‌هایی هستید که از زمینی‌ها دیدم. اگر نژاد انسان دویست سال پیش منقرض نشده بود، می‌گفتم اهل زمین هستید.»

پیرمرد با خود فکر کرد میزبان سبزرنگش نمی‌داند دویست سال یعنی چه. برای او، مثل همهء ساکنان کهکشان، سال یک کمیت قراردادی بود که ربطی به تغییر فصول نداشت. در واقع اولّین نسل مهاجران سالها قبل توافق کردند روشی مشترک برای اندازه گیری زمان به کار ببرند. آنها متوجه شده بودند بدون یک واحد مشترک اصطلاحاتی مثل سال، ماه، روز، و ساعت بی معنا و مناقشه برانگیز خواهند شد. برای مثال، مدت زمان گردش نپتون دور خورشید ششصد و هشتاد و چهار برابر مریخ است؛ بنابراین برای کسی که روی نپتون زندگی می کند یک سال ششصد و هشتاد و چهار بار طولانی تر از یک مریخی خواهد بود. به همین دلیل جانشینان انسان تصمیم گرفتند زمان را مستقل از وضعیت محل سکونت شان تعریف کنند. آنها از ساعت اتمی، که میراث اجداد زمینی شان بود، استفاده کردند. ساعت اتمیِ ساخت بشر هر ثانیه را به صورت زمان لازم برای بیش از نه میلیارد بار نوسان یک اتم سزیوم۱۳۳ اندازه گیری می کرد. با این روش می شد دقیقه، ساعت، روز، ماه، و سال استاندارد را نیز با ضرب کردن یک ثانیه در اعداد مختلف تعریف کرد. حُسن این کار جدا کردن مفهوم زمان از مکان بود؛ هرچند که زمان را تبدیل به چیزی توخالی، سرد و یخزده می کرد. در دنیای بدون انسان زمان دیگر هیچ جادویی نداشت؛ تنها یک عدد بود که سرعت واکنش‌های شیمیایی را نشان می داد.

پیرمرد به مسئول پذیرش که هنوز با تعجب نگاهش می کرد و منتظر جوابی قانع کننده بود، گفت: «از کجا معلوم که بعضی از زمینی‌ها هنوز زنده نباشند؟» 

«شوخی می‌کنید؟ هیچ‌کدوم از زمینی‌ها از «فاجعهء بزرگ» جون سالم به در نبردند. تازه اگر هم کسی زنده مونده بود نمی‌تونست دویست سال عمر کنه. عمر زمینی‌ها کوتاه بوده. این را همه می‌دونند.»

پیرمرد در حالی که چمدانش را برمی‌داشت گفت: «اگر این راضی‌تون می‌کنه، باید بگم من فقط ظاهرم شبیه زمینی‌هاست.»

مرّیخی جوانی جلو دوید تا چمدان‌ را از دست پیرمرد بگیرد.

«اجازه بدید چمدون‌ را بیارم اتاق‌تون.»

«برای تو خیلی سنگینه.»

مسئول پذیرش از همان‌جایی که نشسته بود سرک کشید: «نگرانش نباشید. بردن چمدون‌ها شغلشه. درضمن خیلی هم قویه.»

پیرمرد خیلی آرام چمدانش را زمین گذاشت. حرکاتش کُند و پُرحوصله بود. انگار برای انجام دادن هرکاری هزارها سال زمان داشت. جوان جلو آمد و دستهء چمدان را گرفت تا آن را بلند کند؛ امّا سنگینی چمدان غافلگیرش کرد. او دوباره سعی کرد و تا آنجایی که می‌توانست به خودش فشار آورد؛ با این همه، چمدان‌ ذرّه‌ای از جایش تکان نخورد.

«گفتم که سنگینه.»

لحن پیرمرد به هیچ وجه تمسخرآمیز نبود. معلوم بود قصد ندارد قدرت جسمی‌اش را به رخ بکشد. فقط آنجا ایستاده بود و با چشم‌هایی غمگین جوان مرّیخی را نگاه می‌کرد. حتّی می‌شد گفت لحنش دلسوزانه است. انگار واقعاً نگران سلامتی مستخدم هتل بود. تازه وارد ظرف چندثانیه از پیرمردی گند دماغ تبدیل به پدربزرگی مهربان شده بود. او جلو آمد و دوباره چمدانش را بلند کرد. وقتی خودش آن را در دست می‌گرفت آنقدر سبک می‌شد که انگار خالیِ خالی‌ است. مسئول پذیرش، نیم‌خیز و با تعجّب، به این صحنه نگاه می‌کرد. همه چیز شبیه یک شوخی بود. در نهایت مرد زمینی، چمدان‌ به دست، به سمت اتاقش رفت.

٭٭٭

وقتی پیرمرد وارد اتاق شد، چمدانش را روی تخت گذاشت، کنار پنجره رفت و نگاهی به آسمان انداخت. نیاز نبود برای پیدا کردن کرهء زمین در آسمان مرّیخ زحمت زیادی بکشد. کمی به آن نقطهء کوچک، امّا درخشان، خیره شد. آنچه می‌دید در مقایسه با چشم‌انداز پُرشکوه زمین از ماه، به یک نمایش کوچک و آماتوری می‌ماند. هرچند که وقتی کسی به اندازهء کافی به زمین نزدیک می‌شد، تازه می‌فهمید اقیانوس‌هایی که از روی ماه آنقدر زیبا به نظر می‌رسند چیزی جز حجم شناوری از زباله و رادیواکتیو نیستند.

پیرمرد دلش گرفت. نگاهش را از آسمان دزدید و پایین آورد. خاک سرخ رنگ مرّیخ در تاریکی شب و زیر نور زردفام چراغ‌هایی که همه جا را روشن می‌کرد کهربایی شده بود. ناگهان هوس کرد کمی قدم بزند. دوباره لباس بین سیّاره‌ای‌اش را پوشید و از هتل بیرون زد.

٭٭٭

وقتی برگشت نیمه شب بود. مسئول پذیرش هنوز پشت میزش نشسته بود و او را زیرچشمی می‌پایید. تصمیم گرفت بی‌توجّه به او به اتاقش برود. هنوز در اتاق جاگیر نشده بود که چند ضربهء کوتاه به در خورد. پیرمرد در را باز کرد و همان‌طور که حدس می‌زد مسئول پذیرش را دید که لیوانی لبالب از مایعی قهوه‌ای رنگ و بد‌بو در یک سینی گذاشته و با لبخندی احمقانه نگاهش می‌کند.

«دیدم که همین الان از بیرون برگشتید. مطمئن بودم هنوز نخوابیدید وگرنه مزاحم نمی‌شدم. این نوشیدنی مخصوص اینجاست. ما روز اوّل به مسافرها‌مون یک لیوانش را هدیه می‌دیم. وقتی اومدید فرصت نشد براتون بیارم.»

پیرمرد از جلوی در کنار رفت: «بیا تو بشین.»

«ممنون. ما اجازه نداریم با مسافرها خلوت کنیم.»

«بهتره دست از تظاهر کردن برداری. می‌دونم چرا اینجایی.»

نگاه پیرمرد تن مسئول پذیرش را لرزاند. احساس کرد او می‌تواند فکرش را بخواند. مرّیخی توان مخالفت با آن چشم‌ها را نداشت؛ بنابراین داخل شد و سینی را روی میز کنار تخت گذاشت. پیرمرد لبهء تخت نشست و صندلی کنار میز را به او تعارف کرد.

«از لحظه‌ای که وارد اینجا شدم می‌خوای با من حرف بزنی. ذهنت پُر از سواله؛ امّا به جای پرسیدن برام نوشیدنی میاری.»

مرّیخی از خجالت کمی روی صندلی جا به جا شد: «قبول دارم که ایدهء احمقانه‌ای بود. راستش چیز دیگه‌ای به ذهنم نرسید که بهانه‌ای برای حرف زدن باشه.»

او سکوت کرد و سرش را پایین انداخت. داشت دنبال کلمات مناسب می‌گشت که چشمش به لیوان روی میز افتاد. مرّیخی انگشت‌هایش را دور لیوان حلقه کرد. خنکای سطح بلورینش حسّ خوبی به او می‌داد. پیرمرد به نوشیدنی اشاره کرد و گفت: «بهتره خودت بری بالا. کمکت می‌کنه راحت‌تر حرف بزنی. من اهل نوشیدن نیستم. امّا به هر حال، از مهمون‌نوازی‌ات ممنونم.»

مرّیخی جرعه‌ای نوشید؛ کمی آن را در دهان نگاه داشت و بعد فرو داد. همان اوّلین جرعه اثر خودش را کرد. دستپاچگی‌اش تبدیل به پُرحرفی شد: «اسم من اوروکه. توی دانشگاه تاریخ کهکشان خوندم. می‌تونم ادّعا کنم اطّلاعات زیادی دربارهء تمام سیّاره‌های مسکونی دارم. تاریخ زمین برای من ازهمه جالب‌تره. شاید به این دلیل که سرنوشت تراژیکی داشته. شاید هم دلیلش این باشه که همهء ما که الان توی سیّاره‌های مختلف پراکنده هستیم از زمین اومدیم. البتّه این روزها کسی به گذشته فکر نمی‌کنه. خیلی‌ها حتّی نمی‌دونند که اجدادشون از زمین اومدن و جهش ژنتیکی پیدا کردند. اگر هم چیزی درباره‌اش بدونند، فقط براشون بخشی از گذشته‌ایست که دیگه هیچ اهمیتی نداره. برای من، برعکس دیگران، هیچ چیز به اندازهء تاریخ کهکشان هیجان‌انگیز نیست. وقتی جوون‌تر بودم به عکس‌ها و فیلم‌های معدودی که از زمین باقی مونده بود نگاه می‌کردم. همون مقدار کم برای من کافی بود تا ساعت‌ها دربارهء زندگی کردن روی زمین خیال‌پردازی کنم. امروز که شما را دیدم جا خوردم. مطمئن بودم این چهره و اندام یک زمینی است؛ امّا، انقدر دربارهء کهکشان مطالعه کردم که بدونم «هوموساپینس» دیگه هیچ‌کجا وجود نداره. بعد هم که ماجرای اون چمدون‌ پیش اومد.»

اوروک به چمدان‌ روی تخت اشاره کرد.

«من می‌دونم هوموساپینس‌ها از لحاظ قدرت بدنی فرق زیادی با ما نداشتند. وقتی یک مرّیخی جوون نتونه اون چمدون‌ رو بلند کنه، یک زمینی پیر هم نباید بتونه.»

«بهت که گفتم من زمینی نیستم.»

«من هم برای همین اومدم اینجا. شما کی هستید که ظاهرتون شبیه یک نژاد منقرض شده است؟»

«فهمش برای تو سخته.»

«فکر نمی‌کنم کم‌هوش‌تر از شما باشم.»

«فرض کن من از بدن یک زمینی به عنوان لباس استفاده می‌کنم.»

«آهان! از اون روبات‌هایی هستید که زمینی‌ها دقیقاً شبیه خودشون می‌ساختند؛ از بیرون شبیه انسان، و از داخل یک کامپیوتر بی‌نقص. درباره‌شون خونده بودم. اسمش چی بود؟»

«اندروید.»

«خودشه. الان همه چیز منطقی به نظر می‌رسه؛ قدرت بدنی خیلی زیاد شما و عمر طولانی‌تون. فقط..».

ناگهان ساکت شد. احساس کرد تا همین‌جا هم زیاده‌روی کرده است. اگر مدیر هتل می فهمید که او مسافری را سوال پیچ کرده عذرش را می خواست. پیرمرد دوباره فکرش را خواند: «دلت می خواد بدونی داخل چمدون‌ چی گذاشتم که برای شما انقدر سنگینه و برای خودم خیلی سبک؟ درسته؟»

اوروک با احتیاط گفت: «اگه دل‌تون نمی‌خواد به این سوال جواب ندین.»

پیرمرد کمی نگاهش کرد و گفت: «تو که تاریخ زمین رو خوندی باید بدونی چه چیزی سبک و در عین حال سنگین بوده.»

«حتم دارم چنین چیزی روی زمین وجود نداشته، چون مخالف قوانین فیزیکه.»

«وجود داشته. بهش می گفتند روح.»

اوروک مطمئن نبود منظور او را درست فهمیده باشد: «من می‌دونم زمینی‌ها به چه چیزی می‌گفتند روح. توقّع ندارید که حرف‌تون را باور کنم؟»

«اهل شوخی نیستم.»

«یعنی ادّعا می‌کنید توی این چمدون روح وجود داره؟»

«نه فقط یک روح، بلکه ارواح تمام آدم‌هایی که روی زمین زندگی کرده‌اند.»

«روح فقط یکی از افسانه‌های زمینی است.»

«هرکس واقعیت را یک جور می‌بینه.»

«این بازی کردن با کلماته. من دارم دربارهء حقایق علمی حرف می‌زنم.»

«علم روشی است برای توضیح دادن تجربه‌ء ما از جهان اطراف. ما جهان را به صورت‌های مختلف می‌بینیم چون با اطّلاعات قبلی متفاوتی با اون رو به رو می‌شویم. مثلاً، سرخپوستان تولتِک ارواح را می‌دیدند؛ امّا درکی از قانون جاذبه نداشتند.»

«اونها ادّعا داشتند که ارواح را می‌بینند؟»

«حتّی گاهی اوقات با ارواح نیاکان خودشون حرف می‌زدند.»

پیرمرد به چمدان اشاره کرد: «تو هم می‌تونی شانس خودت را امتحان کنی. برو نزدیک‌تر. خوب گوش کن. شاید صدای نالهء ارواح را بشنوی.»

اوروک به چمدان خیره شد. پیرمرد طوری دربارهء موجودات نامرئی درون آن حرف می‌زد که انگار به چند تکّه لباس تلنبار شده در چمدانش اشاره می‌کند. با اینکه اوروک مطمئن بود چیزی به نام روح وجود ندارد، امّا جرات نکرد به چمدان‌ نزدیک شود. خودش هم از این ترس ناگهانی تعجّب کرد. یک لحظه از سرش گذشت که اگر ناگهان صدای ناله‌ای از داخل چمدان بلند شد، چه باید بکند؟ ترس از غافلگیری غرورش را کنار زد. او سر جای خودش باقی ماند.

«تو اوّلین نفری نیستی که جرات نمی‌کنه به اون چمدون نزدیک بشه.»

اوروک ترجیح داد موضوع بحث را از ترس ناگهانی خودش به چیزی دیگر منحرف کند: «فرض کنیم داستان شما حقیقت داشته باشه، چرا گفتید ارواح ناله می‌کنند؟» 

«دل‌شون برای زمین تنگ می‌شه.»

«زمین که هنوز وجود داره.»

«چیزی که از زمین باقی مونده شهرهایی سوخته است که روی اونها باران اسیدی می‌باره. ارواح دل‌شون برای زمینی تنگ می‌شه که می‌شناختندش؛ نه اون برهوت ترسناک.»

«طبق تعریف زمینی ها، ارواح موجوداتی غیرمادّی بودند. پس چطور ممکنه شما بتونید داخل یک چمدون حبس‌شون کنید؟»

«به خیالت مُچم رو گرفتی؟»

«متاسفانه بله. هر چند که هنوز هم چمدون شما برام معمّاست.»

«خوب، حق با توئه. ارواح را نمی‌شه در یک چمدون حبس کرد.»

«اصلاً اگر چیزی به اسم روح وجود داشته باشه.»

«عجله نکن. هنوز برنده نشدی.»

پیرمرد کمی سرش را جلو آورد و با صدایی آرام، انگار که بخواهد مهم‌ترین راز دنیا را فاش کند، گفت: «ما واقعیت را به صورت‌های مختلف می بینیم. چیزی که در چشم تو یک چمدونه، در اصل یک سیّاره است. این سرزمین مردگانه؛ زندانی که هیچکس نمی‌تونه ازش فرار کنه.»

اوروک ناگهان شروع کرد به خندیدن. خنده‌ای عصبی و طولانی. هرکس دیگری جای پیرمرد بود خندهء او را توهینی به خودش به حساب می‌آورد؛ امّا پیرمرد می‌دانست اوروک نمی‌خواهد مسخره اش کند؛ بلکه دارد ترس و تنشی را که از لحظهء ورود به این اتاق در قلبش انباشته شده بود بیرون می‌ریزد.

ک می‌بعد اوروک آرام گرفت. خندهء عصبی‌اش قطع شد؛ و دوباره سوظن به صدا و نگاهش برگشت: «این می‌تونه موضوع جالبی برای یک داستان باشه؛ امّا من هنوز هم به تفاوت بین علم و افسانه اعتقاد دارم.»

«پس اگر انقدر به معلوماتت اطمینان داری، دیگه دربارهٔ چیزی کنجکاوی نکن.» پیرمرد از جایی که نشسته بود بلند شد و کنار پنجره رفت. اوروک متوجه شد که مهمانش دیگر نمی‌خواهد بحث را ادامه دهد، امّا او نمی‌توانست بدون حل کردن معمای چمدان از آنجا برود. بنابراین کمی دست دست کرد تا اینکه بالاخره پیرمرد متوجه تعلّل او شد.

«تصمیمت راگرفتی؟ دلت می‌خواد واقعیت را بشنوی یا اینکه فقط به حقایق علمی گوش می‌کنی؟» 

پیرمرد کلمهء علم را با لحن خاصی ادا کرد. معلوم بود کنایه می‌زند. اوروک ترجیح داد به روی خودش نیاورد؛ چون متوجّه شده بود پیرمرد مهارت فوق‌العاده‌ای در ترساندن دیگران دارد. بنابراین خونسردی‌اش را حفظ کرد و فقط گفت: «سراپا گوشم.»

«سرخپوست‌ها معتقد بودند عقابِ بزرگ یک شب روی قمر سرگردانی خوابش برد و زیباترین رویای عمرش را دید. وقتی بیدار شد چیزی را که در خواب دیده بود قالب ریخت؛ و نامش را «زمین« گذاشت. عقابِ بزرگ چنان شیفتهء ساختهء خودش شد که بعد از آفریدن انسان از او قول گرفت به اندازهء خودش عاشق زمین باشه. امّا انسان زیر قولش زد و زمین را ویران کرد.»

«پس این افسانه یک جور پیشگویی بوده.»

«هم دربارهٔ آینده است، هم گذشته.»

«چطور ممکنه دربارهٔ گذشته باشه؟ جنگ اتمی چند قرن بعد از دوران سرخپوستان اتّفاق افتاد.»

«جنگ آخرالزّمان بارها اتّفاق افتاده. زمین بارها نابود، و از نو آفریده شده. امّا ماجرا همیشه انقدر ترسناک بوده که فقط در افسانه‌ها و کابوس‌ها ظاهر می شده.»

اوروک هنوز نفهمیده بود پیرمرد سر به سرش می‌گذارد یا اینکه واقعاً دیوانه شده است. شاید هم فقط یک اندروید بود که مدار پوزیترونی‌اش قاطی کرده بود و چرند می‌بافت. چهرهء غمگین پیرمرد هیچ تغییری نکرده بود. ظاهراً او داستان خودش را جدّی می‌گرفت. با این حال، اوروک احساس کرد این حرف‌ها را قبلاً شنیده است، امّا یادش نمی‌آمد کِی و کجا. مطمئن بود آن را در کتاب‌های دانشگاهی اش نخوانده است. فقط می دانست کس دیگری نیز این افسانه را برای او تعریف کرده، و به همین اندازه به آن اعتقاد داشته است.

«داستانی که گفتید برام آشناست. شاید جایی درباره اش خونده باشم. شاید هم…»

پیرمرد سرش را گرداند و به او نگاه کرد. چهره اش ترسناک شده بود و چشم‌هایش می درخشید: «شاید هم این مکالمه بارها بین ما رد و بدل شده باشه.»

اوروک خواست چیزی بگوید؛ امّا آن ترس لعنتی دوباره سراغش آمد. چیزی به شکمش چنگ زد. دهانش تلخ شد. احساس کرد باید از آن‌جا فرار کند. پیرمرد و دیوانگی‌اش او را می‌ترساند.

«ما بارها با هم حرف زدیم. تو همیشه همونجا می نشینی و من هم کنار همین پنجره ام. همیشه من از تو سوالی می پرسم و تو مضطرب می شی.»

اوروک از جا بلند شده بود که از اتاق بیرون برود، امّا نتوانست درمقابل وسوسهٔ دانستن مقاومت کند.

«چه سوالی؟»

«مطمئنی این بار دست و پات رو گُم نمی‌کنی؟»

اوروک فقط سرش را تکان داد.

«اگر تو جای عقاب بزرگ بودی چه می کردی؟ بازهم به انسان فرصت دوباره می دادی؟»

٭٭٭

وقتی اوروک از اتاق بیرون رفت و در را پشت سرش بست، نفس راحتی کشید. او تا مدّت‌ها جرئت نمی‌کرد از جلوی آن اتاق بگذرد.گاهی فکر می کرد حق با پدرش بود که می گفت او زیادی از حد هپروتی و سر به هواست. شاید تحت تاثیر داستان‌های آن غریبه دچار توهم شده بود. بار اوّلش نبود که واقعیت و خیال را قاطی می کرد. شاید مایعی که نوشیده به مزاجش نساخته و او را سیاه مست کرده بود. هرچه بود، هرگز دربارهٔ آن اتّفاق با کسی حرف نزد؛ زیرا مطمئن نبود آنچه دیده است کابوس بوده یا واقعیت. اینکه او یک شب در حضور پرنده ای بزرگ با چشم‌های درخشان برای آیندهٔ زمین و ارواح گریانش تصمیم گرفته است.

برچسپ‌ها

درباره‌ی نویسنده

رهی قاسمی

آیا خوانندهء فارسی زبان هنوز هم انتظار ندارد نام یک نویسندهء ایرانی را پای داستان‌‌های علمی تخیلی ببیند؟ یا اینکه کوشش‌های نسل جدید نویسندگان هم‌وطن نظرش را تغییر داده است؟ جواب این سوال را نمی‌دانم؛ اما امیدوارم خوش‌بینی‌ام بی‌جهت نبوده باشد. به هر حال، تلاش می‌کنم با سعی و خطا، این نوع داستان‌نویسی را بیاموزم.

۸ دیدگاه

برای درج دیدگاه خود اینجا کلیک کنید

  • به شخصه با دیدن اسم یک نویسنده فارسی زبان پای چنین داستان هایی بسیار بیشتر خوشحال میشم تا دیدن اسم نویسنده های غربی. این جسارت و تلاش برای نوشتن فانتزی، بسیار ارزشمنده. کیفیت نهایی کار هم مطلوبه. اگرچه ارایه اطلاعات علمی در داستان از جایی به بعد کسل کننده میشه و نویسنده باید تلاش کنه کمتر حجم داستان رو به اصطلاحات علمی مشغول کنه.

  • سلام بر نویسنده‌ی گرامی. این داستان هیچ کمی از داستان‌های مشابه خارجی‌اش ندارد. اگر آن بالا اسم ری بردبری را می‌دیدم، کاملا طبیعی می‌نمود که کار آن نویسنده‌ی معروف داستان‌های علمی تخیلی باشد. متاسفانه در زبان فارسی هنوز این ژانر خیلی جانیفتاده و دلیلش شاید نگرش خاص فارسی‌زبان‌ها به ادبیات داستانی باشد که معمولا مضامین آن به شدت رئال است. رئالیسم جادویی و قصه‌های جن و پری در افسانه‌های شفاهی ما وجود دارد اما ظاهرا نویسنده‌های امروزی نوشتن در این ژانرها را نوعی کسر شان می‌دانند. چون این باور غلط وجود دارد که داستان و رمان قرار است ابزاری برای اصلاح جامعه و اهداف والاتری مثل این‌ها باشد. در حالی‌که حتی اگر داستان چنین تاثیری داشته باشد، تاثیری جانبی‌ست. هدف اول ارضاء حس کنجکاوی و خیال‌پردازی آدمی‌ست.
    من واقعا از این داستان لذت بردم. فقط به عنوان یک خواننده، ترجیح می‌دادم شخصیت‌ها زبان کوچه‌بازاری به کار نبرند. شاید در چنین داستان‌های کاربرد زبان نوشتاری در گفتگوها با فضای داستان و کرکترها همخوان‌تر باشد. بخش آخر داستان هم فکر کنم می‌شد کمی واضحتر باشد. چون این طور به نظر می‌رسد که اوروک کسی بوده که عقاب از او خواسته که برای زمین تصمیم بگیرد. اما این موضوع در روایتی که پیرمرد مطرح می‌کند اشاره نشده. یا این‌که در همین بازه‌ی زمانی داخل همان اتاق پیرمرد (که عقاب است) از اوروک با آن سوال می‌خواهد که برای آینده زمین تصمیم بگیرد. هر دوی این‌ها را می‌شود برداشت کرد و این کمی خواننده را گیج می‌کند.
    متشکرم