گرداب سیاه:‌ اولین تجربه‌های رئالیسم جادویی

10541958_10153042642249741_1015879312_n
شاید اولین بار باشد که یک نویسنده افغان کل روایت یک رمان را به یک روح می‌سپارد. از این لحاظ، به عنوان اولین کارهایی از این دست، گرداب سیاه تجربه‌ای ارزنده و انصافا خلاقانه برای ادبیات افغانستان است.

گرداب سیاه، نوشته سیامک هروی، به نظر من، رمانی‌ست که از همان اول به خواننده اطمینان می‌دهد که وقتش را تلف نخواهد کرد.  این رمان ساختاری نسبتا پیچیده دارد، اما متن آن سخت‌خوان نیست و همین موضوع دنبال کردن روایت را برای خواننده کمی بیش از حد آسان می‌سازد.

به گمانم، قوی‌ترین عنصر گرداب سیاه هم ساختار آن باشد که می‌توان گفت از آن رمانی متفاوت ایجاد کرده است. داستان با یک حمله انتحاری آغاز می‌شود و ماجرا از زاویه دید روح مسعود یکی از قربانیان این حادثه روایت می‌شود؛ آن هم در فضایی شبیه رئالیسم جادویی. در این داستان عزراییل در ساعات قبل از مرگ به سراغ مسعود، که به شدت مجروح و در حال مرگ است، می‌آید و او را با خود به گذشته و آینده‌ای می‌برد که با زندگی مسعود، دختری که زمانی دوست داشته، و چگونگی کشته‌ شدنش ربط پیدا می‌کند.

شاید اولین بار باشد که یک نویسنده افغان کل روایت یک رمان را به یک روح می‌سپارد. از این لحاظ، به عنوان اولین کارهایی از این دست، تجربه‌ای ارزنده  و انصافا خلاقانه برای ادبیات افغانستان است. در ادبیات غرب و اروپا نوشتن از زاویه‌های نامتعارف مدتهاست که مرسوم است و در نتیجه نویسنده‌های تازه‌کار الگوهای زیادی برای نوشتن دارند.

در کار خلاقانه سیامک هروی، به عقیده من، زاویه دید به خوبی جای خود را یافته و نویسنده به همان زاویه تا آخر رمان وفادار مانده است. به این معنا که خواننده بعد از چند صفحه، به راحتی با این موضوع کنار می‌آید که راوی قصه یک روح است. در داستان‌نویسی غربی، به شخصیت‌هایی که از قبل تصویری در ذهن خواننده دارند، شخصیت‌های ذخیره (یا آشنا) می‌گویند؛ جادوگر پلید، یا کاهن بزرگ، یا تلخک‌های دربار از جمله این شخصیت‌ها هستند.

عزراییل را نیز می‌توان جزو این شخصیت‌ها دانست. با این‌حال، عزراییل رمان گرداب سیاه، از آن  صلابت و شکوهمندی که قبل از آن در ذهنم ساخته بود، برخورددار نبود. می‌شد به شخصیت عزراییل بیشتر پرداخت تا به تصویری عمومی‌تر از فرشته مرگ دست یافت؛ از طرز صبحت و ادای کلمات گرفته، تا شکل و شمایلش. با این همه، عزراییل در این داستان جا افتاده است.

به قضاوت من، تنها اشکال جدی که می‌توان به رمان گرداب سیاه گرفت، لحن یا تُن راوی‌ست. برخلاف فضای سورئال و جادویی داستان، لحن راوی توضیح مستقیم است که جایی  برای خواننده و مشارکت ذهنی او در تکمیل داستان و صحنه‌ها باقی نمی‌گذارد. ساختارهای جملات نیز با فضای پررمز و راز داستان همخوانی مناسبی ندارد و می‌توانست بهتر باشد. لحن داستان در تمام ژانر‌های ادبیات داستانی، از عناصر مهم داستان است،‌ اما در ژانر رئالیسم جادویی تنها ابزاری‌ست که نویسنده با استفاده از آن می‌تواند جادو و واقعیت را چنان در هم آمیزد که خواننده مسحور شود.

با همه این‌ها، پایان این رمان را می‌توان یکی از زیباترین بخش‌های آن دانست. داستان در جایی به پایان می‌رسد که احتمالا خواننده انتظار آن را ندارد؛ اما به این معنا نیست که داستان پایانی باز دارد. خواننده در جملات آخر، ماجرا را فهمیده اما پایانی این چنین، باعث می‌شود که خواننده با تمام کردن رمان از فضای آن فورا خارج نشود.

سیامک هروی قصه‌گوی توانایی‌ست؛ او در رمان‌های قبلی خود نیز به خوبی این توانایی خود را نشان داده است. طرح و ساختار داستانی گرگ‌های دوندر، تالان و سرزمین جمیله نیز دست کمی از طرح گرداب سیاه ندارد. اما این رمان تازه سیامک، کاری‌ست متفاوت.

رمان گرداب سیاه را انتشارات زریاب در کابل به نشر رسانده‌ است.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

درباره‌ی نویسنده

عزیز حکیمی

عزیز حکیمی

اهل هرات، ساکن جزایر مالت،‌ روزنامه‌نگار، علاقه‌مند ادبیات فارسی و انگلیسی و برنامه‌نویسی وب. از عزیز یک رمان به زبان ایتالیایی ترجمه و منتشر شده و در حال حاضر روی رمان دوم و یک مجموعه داستان کوتاه کار می‌کند. او مقالاتی در رسانه‌های مختلف فارسی‌زبان و نشریات خارجی منتشر کرده است. عزیز بنیان‌گذار و سردبیر مجله‌ی ادبی نبشت و نشر نبشت است.

یک دیدگاه

برای درج دیدگاه خود اینجا کلیک کنید