درباره‌ی گمنامی 

post-photo-gumnamiهر رمان سعی دارد مجموعه‌ای از رویدادها و معناهای بهم پیوسته را بسط ‌دهد و با زبان چندسویه و مطایبه آمیزاش شناخت و بصیرت تازه‌تری خلق کند. قطعیت‌گریزی‌ ذات رمان است و بنابرین رمان هیچ ادعایی را نمی‌پروراند. رویداد، مصالح کار رمان نویس است. رمان‌نویس مصالح‌اش را از همان جامعه و محیطی می‌گیرد که رمان بر آن بنا یافته است. شاید این قاعده کلی نباشد اما هر قدر این مواد و مصالح بومی‌تر و در عین‌حال از چشم همگان پنهان‌تر، رمان همچون اثر هنری موفق‌تر و همچون کالای فرهنگی مرغوب‌تر خواهد بود.

سه مورد که در ذیل نقل می‌شوند از چشم‌دیدهای نویسنده، و از رویداد‌های عمده رمان گم‌نامی اند. این کتاب بطور حتم کاستی‌ها و نقاط ضعف خودش را دارد با این وجود شاید این سه رویداد در گم‌نامی حرام نشده باشند:

ماجرای آیت‌الله 

اندکی پس از سقوط طالبان در ارزگان جنوبی شیخ میر احمد ارزگانی را در مهمان‌خانه‌ خودش دیدم. شیخ میراحمد مدیر جوی نو (نهر ششپر) در ولسوالی ارزگان خاص و از طرفداران ظاهرشاه بود. آن روز شیخ میراحمد در عین حالیکه از یک پیاله شیشه‌ای چای تیره می‌نوشید، قلم و کاغذی روی زانو داشت و از جانب یک پیر مرد برای پسر او نامه می‌نوشت. تا نامه تکمیل شود، می‌شد فشرده مطلب را فهمید. اینکه پسر این مرد علی‌رغم توصیه‌های مکرر پدرش درس خواندن در یکی از معتبرترین مدارس مذهبی ایران را رها کرده و اینک سال‌هاست که در کویته پاکستان به سر می‌برد. پیر مرد طی این نامه درخواستش را از او تکرار می‌کرد: اگر نمی‌توانی ایران برگردی حداقل در همان کویته نزد کدام ملا به دروس مذهبی‌ات ادامه بده. در غیر آن معلوم‌ حالت بوده باشد که مرا سخت ناامید کرده‌ای و این را هرگز به تو نخواهم بخشید.

چند ماه بعد در کابل یک مرد جوان خوش چهره و اندکی پریده رنگ نامه‌ای برایم داد که از جانب شیخ میراحمد ارزگانی بود. در نامه ضمن معرفی مختصر آرنده، نوشته بود، به کابل نابلد است و هر کمک و رهنمایی‌ای برایش عین لطف خواهد بود. نام این مرد را قبلا از زبان پدر پیرش شنیده بودم. او از کویته به ارزگان و بعد به کابل آمده بود. اوایل از توضیحات بیشتر درباره خودش مکدر و ملول می‌شد. چند ماه بعد یک خبر را از رادیو باهم شنیدیم که بر روحیه حساس مرد جوان خیلی تاثیر گذاشت: شیخ میر احمد ارزگانی در مسیر تیرین‌کوت به طرف خانه‌اش توسط طالبان دستگیر و بلافاصله تیر باران شده بود. آن شب تمام نامه‌هایی را که طی سال‌ها از جانب پدر و بدست‌خط شیخ میراحمد در ایران و کویته پاکستان دریافت کرده بود، برایم خواند. هرگز به هیچ یک از نامه‌های پدرش پاسخ نداده بود. گفت نمی‌توانست به پدرش که آن همه آرزوی آیت‌الله شدن او را در سر می‌پروراند، بنویسد که در مدرسه دینی یک آیت‌الله به پسرش تجاوز کرده است. گفت، حتی نمی‌توانست با پدرش چشم به چشم شود. برای همین تنها زمانی به ارزگان بازگشت که پدرش مرده بود.

نره‌خری خون‌بهای قتل

شهر خوست در جنوب شرق افغانستان در اواسط دهه پنجاه میلادی زمانی، که حساسیت‌های مرزی میان افغانستان و پاکستان وارد مرحله تازه‌تری می‌گردید، بنیاد نهاده شد. شاید به همین دلیل شهر خوست بیش از هر مرکز ولایت دیگر، در نزدیک‌ترین فاصله با یک کشور همجوار قرار گرفته است.

در خوست اغلب به زبان پشتو صحبت می‌شود اما تا دو دهه پیش در هندوقلعه زبان هندی کاملا رواج داشت و در ساراباغ هنوز خانواده‌هایی را می‌توان دید که باهمدیگر فارسی گپ می‌زنند. در خوست تقریبا به تعداد مردان ریش بلند، مردانی می‌توان دید که هر روز ریش‌شان را از ته می‌تراشند. این تنوع در خوست جذاب است اما وقتی زیر پوست روابط آدم‌ها را باز کنید، میان خوست و بقیه نقاط این کشور تمایز چندانی باقی نمی‌ماند.

زمانی که برای یک ماموریت کاری به مرکز ولایت خوست رفته بودم، داستان مرد مقتولی سر زبان‌ها بود که اخیرا یک الاغ نر را به خون‌بهایش داده بودند. قضیه به یک دلدادگی آتشین و یک عشق ناکام در سال‌های دور مربوط می‌شد. مانند اغلب موارد که معمولا عشق دختر و پسری جوان با مخالفت پدر دختر مواجه می‌گردد، درین مورد نیز پدر دختر با جدیت تمام مخالفت ورزیده و همراه با خانواده‌اش خوست را برای همیشه ترک گفته و در پشاور دخترش را به عقد دیگری درآورده بود.

دو دهه بعد، اکنون خانواده دگری از پشاور به خوست بازگشته‌اند؛ همان دختر با شوهر و هشت اولادش. در نخستین روزها مردی سایه‌وار به تعقیب زن‌ میان‌سال می‌پردازد اما هرگز به او نزدیک نمی‌شود. یکبار زن در پناه سنگی پیشاب می‌کند، مرد منتظر می‌ماند. وقتی زن از آنجا دور می‌شود، مرد با عجله خودش را می‌رساند و رطوبت بجا مانده را روی زمین بو می‌کشد. شوهر به محض اطلاع  آن مرد را به قتل می‌رساند. جنجالی که در پی فرامی‌رسد، احتمالا می‌تواند به کشته شدن چند تن دیگر بیانجامد، زیرا مسئله عمیق‌تر و غایله فراتر از آن است که با دستگاه قضایی دولت و یا حتی حکم متشرع دینی حل و فصل شود. اما دو طرف منازعه در برابر حکمیت عرفی یک ارباب سالخورده کاملا تسلیم می‌شوند: «خون‌بهای کسی که مثل الاغ نر شاش ماده را بوی می‌کشد، یک نره خر است. بس خلاص.»‌

اعدام به جرم کفرگویی

شامگاه ۲۲ جنوری سال ۲۰۰۷ در یکی از بهترین هوتل‌های مزار شریف، یک جشن مختصر اما لوکس برپا بود. این برنامه آغازگر تحقیقات میدانی‌ای بود که در یازده ولایت شمال اجرا می‌گردید. پروژه برای تثبیت و شناساندن حقوق و مالکیت در افغانستان بود. هوا خیلی سرد نبود بنابرین یک تشت بزرگ آتش شاید صرفا برای دکور وسط مجلس شعله می‌کشید. قابلی ازبکی، کباب اعلی، نوشیدنی و جوک‌های داخلی و خارجی نیز بود. رئیس گروه یک فرانسوی و چنان طرفدار آزادی بیان و مخالف با شرکت‌ها و قدرت‌های بزرگ ‌جهانی بود که کارکردنش برای یک پروژه امریکایی اندکی عجیب به نظر می‌رسید. برنامه جریان داشت اما ناگهان خبری ناگوار بما رسید که رئیس را مکدر ساخت. برای لحظه‌ای آتش درون تشت، ترتیبات جشن و شادباش‌های این پروژه که سخت به قرینه‌‌هم واقع شده بودند، در سکوتی تلخ و طنزآلود فرو رفت. خبر این بود: یک دانشجوی ژورنالیزم دانشگاه بلخ به جرم توزیع نوشته‌ای کفرامیز به اعدام محکوم شده است.

همان شب تقریبا نیم صفحه از رمان گم‌نامی نوشته شد و پنج سال بعد تکمیل و در کابل نشر گردید.

خوشحالم که امسال بعد از یک مرحله نسبتا طولانی بازنویسی، نسخه جدیدی از رمان آماده شد و انتشارات اچ‌ اند اس میدیا آن را در لندن نشر کرد.

.

مطالب مرتبط:

گمنامی: نمونه‌ای از نثر فاخر فارسی

درباره‌ی نویسنده

تقی بختیاری

۴ دیدگاه

برای درج دیدگاه خود اینجا کلیک کنید

تازه‌ها

پرخواننده‌ترین‌ها