بازخوانی: دو روی یک شب

نقد من صرفا در حیطه‌ی شخصیت‌ها ، فضای روابط و رفتار آنها در داستان دو روی یک شب، نوشته مجید میرزایی ست، و به مواردی نظیر زبان نویسنده در روایت، چینش کلمات و جملات و یا احیانا مشکلات دستور زبانی برنمی‌گردد. ابتدا لازم می‌بینم برای ورود در مدخل بحث، باتوجه به اشارات داستان، به بازمعرفی شخصیت‌های مهم بپردازم .تا در انتها پس از جمع‌بندی به نوع روابط، کنش متقابل این اجزا، نقشه‌ی داستان و اهداف نویسنده پرداخته شود.

معرفی شخصیت ها

تیمسار – نظامی بازنشسته که از همسر خود را ازدست داده (احتمالا در شب زایمان شهرام). خدم و حشم دارد. اقتدارگراست و معتقد است آدم باید سهم خودش را از زندگی بگیرد. این جدال برای او در شکار نمود می یابد؛ آنجا که گوشت شکار را با گوشت مردار در قصابی مقایسه می‌کند. در هر رفتار شخصی خویش، اقتدار و در مشابه آن از سوی دیگر افراد منبعی برای تمسخر می‌جوید ( رجوع شود به لباس شکار تیمسار در شب تولد شهرام و لباسی که اکبر در سالها بعد پوشیده.) و نیز کله پاچه خوردن در کافه ی بین راه و مقایسه خوردن تیمسار و اکبر.

آدمها برای او دوگونه هستند . آدمهای قوی (خود) آدمهای ضعیف (دکتر ، شهرام و..) مابقی برای خدمت کردن آفریده شده اند (غلامعلی، عمه کلثوم، اکبر و…) در تفکر او در جدال برای زندگی می شود انرژی را تقسیم کرد و در شکار زندگی، خود را از بی عرضگان به باعرضگان بالا کشید:

« انرژیُ نگه دار دکتر. خیلی مونده تا بالا»

« ضعف بنیه دارید دکتر » می گوید و دست حلقه می کند در دست دکتر. دکتر رنگ به رو ندارد. پهن می شود روی زمین.

در اشاره به ضعف‌های شخصی اما برکسی نمی‌بخشد و وعده‌ی کیفر می‌دهد.  رجوع کنید به بخشی از گفتگو در کوه و اشاره‌ی غیرمستقیم اکبر به تریاک کشیدن تیمسار. تیمسار خود را محور می داند. موفقیت ها مال اوست و حاضر نیست آن را باکسی تقسیم کند:

– آهو کجا بود توی کوه و کمر … تیهو و دُرّاجِ. یکی من زدم دو تا کوروش خان (روایت اکبر در باره ی شکار پرنده)

– اکبر کیش داد. من زدم. سه تا تیر زدم، سه تا انداختم (روایت تیمسار از شکار)

اما مانند هر آدم مقتدری در جای خود از مجیز گفتن نیز ابایی ندارد که در جریان ویزا برای شهرام و صحبتش با دکتر مشخص می‌شود.  بنا به عللی از عشق و آنچه مربوط به آن‌ است سرخورده و بیزاراست.

اکبر – دومین شخصیت اثرگذار داستان اکبر، پسر غلامعلی و خانه‌زاد تیمسار است که گویا پس از مرگ پدر کماکان نقش پیشکار، همدم و پادو را برای تیمسار بازی می کند. اکبر را ابتدا در صحنه ی شکار کل می‌بینیم که مشغول رصد شکار برای تیمسار است. تعریف ها ی اینجا و آنجا و بموقع و بی موقع او از ولی‌نعمتش از او یک شخصیت تیپیک و اینچنینی (نظیر مش قاسم دایی جان ناپلئون البته بجز گزافه گویی‌هایش) ساخته است. او مجیزگو و خرافاتی‌ست و این موضوع در اعتقاد او به طوق گردن آهو به معنای نظرکردگی، ترس او از دامنگیر بودن لعنت مادر آهو بچه و اعتقاد به نحسی تجسم می‌یابد.

با سابقه ای که نویسنده از محیط رشد اکبر بدست می دهد، مثل ابراز چاکری پدر و ترسهای کلثوم در شب تولد شهرام، شخصیت اکبر که معیشت و ارتزاقش از طریق آویزان بودن به تیمسار کسب می‌کند، باورپذیر می‌شود. دل‌نگرانی و ترس او از نحوست بخوبی در بخش گفتگو با دکتر پیداست:

اکبر می گوید: « هر وقت اومدیم شکار آهو، یِ بلایی سرمون اومد»

دکتر برزخ می شود. می گوید: بلا؟ چه بلایی مثلن؟ 

– همین بزبیاری‌ا دکتر … پنجری، ترمز بریدن، فرمون قفل کردن … لاستیک به این یغوریُ چه به پنچری؟
اکبر آچار به دست نشسته است پای چرخ. زاپاس را جا می اندازد و بنا می کند به بستن.

– دلم آل و آشوب جناب دکتر. حضرت عباسی من که زهره ندارم به کوروش خان بگم بالا چشمت ابرو. شما بگو بلکم بی خیال شد

– بی خیالِ چی؟

– همین آهو زدن … اقلندش بچه آهو نزنه … این همه کل و قوچ و میش تو موجن هست. بند کرده به آهو چرا؟

– شکار، شکارِ. چه فرق داره اکبر آقا؟

– فرق ش همین ِ

تیمسار هم که او را خوب می‌شناسد از وی بعنوان بیکاره‌ای «بله‌ قربان‌گو» نام می برد و حرکاتش برای تشابه یافتن به خود را به تمسخر می کشد؛ مثل لباس شکار پوشیدن اکبر. اما اکبر از طرفی چنان خود را به تیمسار نزدیک می داند که در باره ی رابطه‌ی او با پسرش اظهار نظر می کند:

– همین طلا و مطلا؟

– بله

– شهرام‌خان آب روغن قاطی کرده … پدر و پسر افتادن به جون هم

– بابت چی؟

– بابت رفتن و موندن … محشر کبری به پا شده … کوروش‌خان می‌گه باید بری، شهرام می‌گه الّا و بلّا می‌مونم ایران

– این پسر، انسان روشنیِ …

– روشن و خاموش توفیر نداره … وقتی آقا بگه باید بری، باید بره

ترس و تعبد وی از تیمسار اما به اندازه ی قدرت خرافه نیست. سیطره‌ی این خرافه چنان بر روح اکبر سایه افکنده که در صحنه ی تعقیب آهوی ماده و بچه آهو به‌ عمد مسیر را تغییر می دهد تا بچه آهو فرصت گریز بیابد.

اکبر می گوید: اومده پی توله ش به مولا … بدبخت شدیم رفت پی کارش

اکبر می گوید: حالا نکنه تا قیام قیامت بیاد ردمون …  و رو می گرداند به تیمسار:  اگه اومد چه کنیم؟ دامن کیُ بگیریم؟ 

– دامن ننه ت بگیر … شاید شل بود اومد پایین.

اکبر اگر دست بدهد به تاسی از تیمسار سعی به پررنگ کردن نقش خود در ماجراها نیز می‌کند(رجوع شود به بخش شکار پرندگان) و در این راه ، گاهی به دایره ی قدرت تیمسارنیز ناخونکی می‌زند. اما تا پایان داستان در همین نقش باقی می‌ماند و این اوست که پس از هر شکار باید سر حیوان را ببرد و سهمی از گوشت برداشته باقی را به تیمسار بدهد تا بین دوستان تقسیم کند.

دکتر – مردی شهر نشین. کمی فربه. دل نازک و اهل معامله که از ابتدای داستان با ما هست اما نقش او چنان بی رنگتر از تیمسار و اکبر مینماید که جز یکی دو مورد برای پر رنگتر نشان دادن ورزیدگی تیمسار و نیز جایی دیگر تاییدی بر رها کردن ماده آهو، اثری از او نمی بینیم.

شهرام پسر تیمسار– در مجموع از حدود ۵۰ پاراگراف آورده شده در داستان، جز یک پاراگراف و یکی دو خط در انتها و اشاراتی اینجا و آنجا،  از پسر تیمسار چیز زیادی نمی‌دانیم. می‌دانیم که سرخ روی است و سرکش (به مدد متن) و مایل به ترک وطن نیست. سیگاری است و شخصیتش بدان پایه قوی نیست که رو در روی پدر بایستد و گویا پس از جنگ و جدال‌هایی که اکبر به آن اشاره می کند، به خودخوری و گریه در تنهایی روی می‌آورد.

« آدمی که به این سن و سال زار بزنه زیر پتو، از هر خری الاغ ترِ… »

پتو بنا می کند به لرز و گنبد پتو از شکم شهرام پر و خالی می شود.

در انتها نیز او را می بینیم که با تفنگ شکاری به سر خود شلیک کرده و مرده است. شخصیت شهرام را باید در آیینه ی تیمسار جستجو کرد .

نمادها

در این نوشته از چند نماد استفاده شده:

تفنگ که مظهر اقتدار است وبیرحم و خونریز . دوست و دشمن نمی‌شناسد و به دستانی که آن را در اختیار دارند خدمت می کند.

آهوی آبستن که مظهر بیگناهی و معصومیت است . بنا بر باوری خرافی همان حیوانی‌ست که امام هشتم شیعیان برای دیدن بچه هایش نزد شکارچی ضامن او شد.

کل با قد و قامتی بلند و شاخهایی عمودی و نوک تیز . کل معمولا نزد شکارگران،مظهر و نماد مبارزه طلبیست. همین است که بسیاری از شکارچیان معروف سر کل شکار شده را در محل زندگی خود نصب می کنند تا یادآور مبارزه ی شکارچی با نیرویی قدرتمند باشد.

کوه که یادآور استقامت است.

کویر نمک که نماد بی پناهیست برای جانداران ساکن آن .طوری که حتی نیاز به کمینگاه هم نیست.

با توجه با عناصر ذکر شده در قسمتهای بالا، از دو منظر می توان به این داستان پرداخت. نگاه اول شکل برخورد سطحی به داستان و بیانگر توضیح داستان بر محور روابط پدر و پسر است .عنصر دراماتیک داستان (خودکشی پسر) در جهت قدرت دادن به اثر گذاری بر جنبه ی عاطفی خواننده ی اثر مورد استفاده قرار می‌گیرد.

نقد کلی داستان 

در نگاه اول، در این داستان با پدری مستبد و قدرتمند روبرو هستیم که برای اعمال سلطه ی خود بر دنیای پیرامونش از هیچ کاری روگردان نیست. در آغاز صحنه ی شکار کل بنحوی یادآور آرزوی پدر برای داشتن پسری همچون خود است.  تیمسار در درون میخواهد که پسر نیز چون او روح مبارزه‌گری داشته باشد .از این رو در برخورد با روحیه‌ی نرم و نازک پسر دست به تحقیر وی میزند. تا جایی که از نظر تقسیم بندی های خود در جهان او را همپایه با اکبر میداند که معتقد است باید با زبان زور با این افراد صحبت کرد .

نویسنده برای بیان چنین حالتی از مثال خر و خلج بخوبی استفاده می کند. حضور نمادهایی چون اهو و کویر نشانگر معصومیت پسر و بی پناهی اوست که در زیر سایه ی تفنگ شکاری آویخته بر دیوار مفری برای فرار نمی‌یابند و در نهایت با خودکشی تداعی‌کننده تسلیم ضعیف معصوم در برابر نیرویی قهار و مستبد میگردد.

داستان بطور کلی حول تقابل نیروی شر در مقابل معصومیت و بی پناهی معصومان است. در گونه ی دوم بررسی این اثر به تقابل بین نمادها و سطوح عمیقتر لایه های داستان توجه شده است.

در نگاه دوم اما، تمامی داستان حول در هم تنیده شدن مثال معروف «از هر دست که بدهی در همین دنیا از همان دست خواهی گرفت» است و تاکید بر چنین باوری از سمت نویسنده شکل گرفته است. در حقیقت داستان همانند علم عباس مثال‌های مذکور را بعنوان ساختار اصلی حفظ کرده و با بستن پیرایه هایی که هر یک در جهت تایید نظر نویسنده بکارگرفته شده اند، به داستان سمت و سو داده است.

استفاده از نمادهای کلیشه‌ای و مرسوم معصومیت که در ذهن ما سابقه ای بیش از هزار ساله دارد، کشته شدن فرزند با توسل به همان سلاح مخصوص که برای کشتن آهو استفاده شده (با وجودیکه تیمسار حداقل یک سلاح دیگر نیز داشته). کاراکتر دکتر در داستان هیچ وظیفه ای جز در جهت تایید و تاکید نقش کاراکتر روبرو ندارد و صرفا برای ایجاد بالانس در متن در مقابل تک گویی‌های اکبر و در یکی دوجا تیمسار آفریده شده است. دکتر را از کل داستان حذف کنید، آب از آب تکان نمیخورد.

در حالی‌که تمامی بار بخش درام داستان بر عهده ی شهرام گذاشته شده، در داستان اثری از کنش متقابل او در مقابل پدر، افکار او، چرایی نرفتن او نمی یابیم. اما در مقابل تاکیدات فراوانی بر حرکات شکار (اینجا آهو) ، بدیمن بودن شکار آن ، دامنگیر بودن این نحوست و غیره می یابیم تا خواننده را به آنجا بکشد که خودکشی شهرام نتیجه‌ی سبعیت پدر در مقابل آهو و بچه آهوی بیگناه است. به بیانی دیگر نویسنده عامدا ما را بدانجا می کشد که بر شکار بچه آهو از یکسو و خودکشی شهرام با همان تفنگ، از سوی دیگر، مُهر همسانی بزنیم و بدنبال نتیجه ای اخلاقی در ذهن خود بگردیم.

از این زاویه، نبود جزئیات بیشتر از تقابل بین این دو عنصر اصلی داستان به کل داستان صدمه‌ی جبران ناپذیری زده است. در نگاهی دیگر، نویسنده ای که آنقدر تیزهوش و حواس جمع هست که در صحنه‌ای حرکت شکارچیان بیاد داشته باشد برای نشستن دکتر تفنگ را که در چند خط قبلتر روی صندلی عقب نهاده، باید جابجا کرد، برای من قدری غیرمنصفانه است که بگویم از بازکردن گره اصلی داستان (رابطه ی پدر و پسر) تغافل کرده و وجود این خلاء در نتیجه ی کم حواسی نویسنده بوده و نه در آن جهت که تمامی بار دراماتیزه‌ی خودکشی فرزند اساسا در جهت پر و بال دادن به آن باورهای اولیه در داستان آفریده شده است.

توصیفات و ضرب المثلها

فضاها و مکانها ی داستان بخوبی شکل گرفته و توصیف شده اند.شاید اگر به گفتار غلامعلی میدان بیشتری داده و بومی بودن و لهجه ی وی بیشتر مشخص می شد به رنگ وفضای کلی قصه و ریشه های بودِ اکبر نزد تیمسار کمک بیشتری می‌کرد.

توصیف مناظر کویری بسیار یکدست ، زیبا و اثرگذار است. قدرت قلم نویسنده در محاورات و چینش درست کاراکترها در نماهای مختلف بسیار عالی است و استفاده ی بجا و درست از ضرب المثلها به غنای فهم مکالمات و روابط افزوده است.

درباره‌ی نویسنده

چرکنویس

نویسنده ایرانی (نام مستعار)

۴ دیدگاه

برای درج دیدگاه خود اینجا کلیک کنید

  • ممنون از جناب چرکنویس که کلاس نقدی هم بپا کردند.
    داستان دو روی یک شب واقعا داستان خوش نوشتی بود و در ذهن ماندگار میشود. اما چند نکته در آن جای تامل دارد. اول اینکه این داستان بیش از پنج هزار کلمه است. شاید این تعداد کلمه در قطع داستان کوتاه باشد، اما وقتی به سیر اتفاقات و پیام داستان که نگاه می کنیم میبینیم ممکن است مقداری اطناب صورت گرفته باشد که این از هنر داستان کوتاه نویسی به دور است.
    دوم زمان به کار رفته در روایت. “زمان حال”. از دید بنده تجانسی بسبت به نوع روایت و فضای داستان و زمان بکار رفته در این داستان وجود ندارد.
    شخصیت دکتر زیر زبان زیبای اکبر و خشونت تیمسار له شده و اثری از آن باقی نمانده است. این ایده را به ذهن میدهد که اگر دکتر نبود چه میشد؟

  • چرکنویس تنها نویسنده ی خوبی نیست بلکه منتقد بسیار آگاهی هم هست و داستان خوب جناب میرزایی این قابلیت را داشت که آقای چرکنویس چنین نقد جامعی را بر آن بنویسد .
    ممنون از نویسنده و منتقد و سایت محترم نبشت کام .