موسیقی‌ زیر پوست‌ متن

وسیمه بادغیسی دو مجموعه داستان تاکنون نشر کرده؛‌ اولی با عنوان «کلمه را باد می‌بَرَد» که زمستان ۸۸ نشر شد و دومی با عنوان «به وقت بخارا» که همین یکی دوماه پیش منتشر شد. اما با توجه به هیاهو و غوغایی که معمولا چاپ هرکتابی در افغانستان به دنبال دارد، حدس من این است که احتمالا اهل فرهنگ نسبت به هر دو مجموعه باارزش بادغیسی، کم‌لطفی کرده‌اند.

کار‌های وسیمه بادغیسی داستان‌های معمولی نیستند و بنابراین نمی‌شود فقط از نظر ساختار و تکنیک و نوشتار بررسی‌شان کرد. هرکدام از داستان‌ها برای خود دنیایی‌اند با آدم‌هایی آشنا اما شگفت‌انگیز؛ زن‌هایی که می‌توانند خواهر ما باشند، یا مادرمان، یا خاله‌امان – کسانی که سال‌های سال با آنها زندگی کرده‌ایم اما شخصیت‌های شگفت‌انگیز و قدرتمندشان، پس چادر‌های بیرون و درون خانه‌اشان همواره پنهان مانده‌اند. آن‌ها نیز عادت کرده‌اند به این‌که ناشناخته بمانند.

وسیمه‌ بادغیسی این زنان آشنا را از پس پرده بیرون‌شان آورده و مانده که داستانشان را بگویند و  برخلاف داستان‌‌پرداز‌ی‌های امروز شرق و غرب از زنان افغان، به راست و دروغ، آنها را مثل گوسفندی قربانی‌ نکرده تا دلی به رحم آید و وجدانی به درد و احتمالا نفرینی نصیب بانیان خشونت علیه زنان شود و نام و نانی نصیب داستان‌سرا. زنان داستان‌های بادغیسی با خشونت آشنایند؛ فقط با آن خو نمی‌گیرند. با شعر بر آن می‌تازند:

«چند قدم که برمی‌ دارد، بر می‌‌گردد و می‌‌گوید:‌ دریا، شعرت را برایم نخواندی. و دریا می‌خواند: ‌

تمامی‌ چیزهای که می‌‌بینم

و تمامی‌ چیزهای که می‌‌شنوم

و تمامی چیزهای که می‌‌گویم

مرا به بند می‌‌کشند

چون زنجیر

زنجیر

زنجیر

و آنگاه فرق سرم

و شمشیر

شمشیر

شمشیر … »

دومین مجموعه داستان کوتاه وسیمه بادغیسی زیر عنوان «به وقت بخارا»‌ به تازگی در کابل منتشر شده است. وسیمه بادغیسی استاد دانشکده‌ی حقوق و علوم سیاسی دانشگاه هرات است و دوره کارشناسی ارشد در رشته حقوق را در دانشگاه واشنگتن ایالات متحده به پایان رسانده است. خانم بادغیسی در حال حاضر در انستیتوت ماکس پلانک در شهر هایدلبرگ آلمان مشغول پژوهش در زمینه حقوق است. اولین مجموعه داستان‌های کوتاه خانم بادغیسی با عنوان «کلمه را باد می‌برد» در سال ۱۳۸۸ نشر شده است.

زنان این داستان‌ها چنان سرزنده و پرتب و تابند که انگار سالیان درازی منتظر بوده‌اند که زنجیر‌ از دست و پای آنها برداشته شود – تا از میان آن‌ها، زنی با چشم‌های سیاه و مورب و ابروان کمانی و گیسوان تابدار، بار عشق را در دوره‌های مختلف تاریخ به دوش بکشد و همچنان عاشق بماند:

«خیلی وقت‌ها زمان را گم می‌کردم و نمی‌دانسـتم از چه دوره‌ای وارد چه دوره‌ای شده‌ام. یک‌بار سرپارچه‌هـایی را که دوخته بودم، به بازار بردم تـا بفروشـمشـان کـه آنهـا دنبالم کردند و با دُرّه به انگشتانم زدند. گفتند انگشتانت زیادی فتنه‌انگیز است و ما در این دوره‌ی تاریخی انگشـتانی بـه ایـن کشیده‌گی و نازکی ندیده‌ایـم. گفـتم مـن کـه گـل کوکـب بـه ناخن‌هایم نچسپانده‌ام. گفتند فرق نمیکند؛ مـا گـل کوکـب را می‌بینیم. برای همین با دُرّه میزنیم به سرانگشـتانت و کبـودش می‌کنیم.»

یا صنمی از میان از آنها برود سراغ شاعران کلاسیک و به آن بگوید که من شیرینم، که شاعران باور نکنند و مادر دخترک با بی‌خیالی بگوید «به خاکی! بر گور پدرشان که باور نکردند.» یا زنی دیگر، چنان شیدای سه‌تار شود که مثل پروانه‌ای پرواز کند و با دامنی زرشکی در مقابل سه‌تاری برقصد:

«بوبو مثل دختر پادشاه بود. سنگ‌پایی با روکش طلا داشت و بادبزنی از پر قو. هیچ‌گاه برنج پیش نزده بود و پیاز پوست نکنده بود. با این‌حال خسرانش او را رد کرده بودند و گفته بودند: «نگاه این دختر آیینه‌ها را پاشان می‌کند و اسپ‌ها را رم می‌دهد.»

زن‌های داستان‌های بادغیسی آدم‌های عاصی و استوار و بی‌پروایی‌اند که «به خاکی» گفتن‌شان دل را می‌لرزاند. همان «به خاکی» که ما هراتیان، هزاران بار شنیده‌ایم و شاید یک بار هم فکر نکردیم دقیقا یعنی چه.

اما داستان‌های بادغیسی با تمام زیبایی سخت‌خوانند؛ انگار کافی نبوده که خواننده ناگهان با شخصیت‌هایی روبرو شود که هوش از سرش می‌برند که چیستان‌های آنها را نیز باید حل کند.  داستان‌ها به فارسی واضح و زیبایی نوشته شده؛‌ متنی شاعرانه دارند، ولی این شاعرانه‌گی بر متن تحمیل نشده، بلکه تُن یا لحن طبیعی راوی شاعرانه‌ است؛ فضای داستان، مضمون آن، رویدادها و شخصیت‌ها آن چنان ظریف‌اند که به جز با زبانی شاعرانه احتمالا نمی‌شد این داستان‌ها را بازگو کرد.  تقریبا تمام داستان‌ها به نحوی با فرهنگ و گویش هرات و بادغیس ارتباط دارند و به این دلیل ممکن است درک برخی قسمت‌ها برای خواننده‌ی غیرهراتی دشوارتر باشد.

با این‌همه، سخت‌خوانی بخش‌هایی از داستان‌ها به دلیل سختگیری‌ بیش از حد نویسنده در کاربرد هر چه کمتر واژه‌ها و انتظار بیش از حد از خواننده برای تکمیل داستان است. بخش‌های زیادی را می‌شد فقط با بازنویسی جملات – البته با حفظ شاعرانه‌گی متن – ساده‌تر و خواناتر کرد.  در بعضی داستان‌ها هم مرز میان استعاره و واقعیت مبهم است و این امر هم می‌تواند خواننده را دچار سردرگمی کند و رشته روایت را از دست بدهد. اشکالاتی جدی نیز در کاربرد علائم سجاوندی، و اشتباهات تایپی در هر دو مجموعه می‌تواند خوانش متن را دچار سکته‌گی کند. اضافه بر‌این، رعایت ساختار‌های نوشتاری مناسب و یکدست برای دیالوگ‌ها می‌توانست از سخت‌خوانی متن بکاهد.

با همه این‌ها، هر دو مجموعه داستان‌های وسیمه بادغیسی – کلمه را باد می‌برد و به وقت بخارا – از کتاب‌هایی‌اند که می‌توان بارها و بارها خواند و هربار تازگی خواهد داشت. باید خواند تا شیرینی متن را دریافت؛ حرف زدن درباره داستان‌های بادغیسی،‌ به سختی توصیف یک قطعه‌‌ پیانوست.

.

* داستان کوتاه پامیر‌جان، از مجموعه به وقت بخارا را اینجا بخوانید.

درباره‌ی نویسنده

عزیز حکیمی

عزیز حکیمی

اهل هرات، ساکن جزایر مالت،‌ روزنامه‌نگار، علاقه‌مند ادبیات فارسی و انگلیسی و برنامه‌نویسی وب. از عزیز یک رمان به زبان ایتالیایی ترجمه و منتشر شده و در حال حاضر روی رمان دوم و یک مجموعه داستان کوتاه کار می‌کند. او مقالاتی در رسانه‌های مختلف فارسی‌زبان و نشریات خارجی منتشر کرده است. عزیز بنیان‌گذار و سردبیر مجله‌ی ادبی نبشت و نشر نبشت است.

۶ دیدگاه

برای درج دیدگاه خود اینجا کلیک کنید