داستانک | مورچه

روح‌الله رحیمی

پیاله چایی در دست، در یک گوشه ی حیاط نشسته بودم و با خودم در مورد کارهایی که باید انجام دهم فکر می کردم.  چشمم به مورچه ای افتاد که چوب نیم سوخته ی کبریتی که چندین برابر هیکلش بود را گرفته و با خود به اینسو و آنسو می کشید.

با خودم فکر کردم کاش می توانستم کمکش کنم، کاری که او شاید در طی یک روز نتواند را من می توانستم در کسری از ثانیه برایش انجام دهم، ولی می دانستم اگر مورچه را به همراه چوب از زمین بلند کنم، او می ترسد و از خیر این چوب نیم سوخته می گذرد.  پس بدون هیچ واکنشی همچنان نگاهش می کردم. اندیشه هایم به سوی بیکران رفت و پیش خود تصور کردم که خدا هم از آن بالا به همین صورت ما را می بیند، کاری که ما سالها برایش زحمت می کشیم را می تواند در کسری از ثانیه برایمان انجام دهد.

پس چرا اینکار را نمی کند؟

چای ام تمام شده بود، مورچه هم چنان در تلاش بود و چوب را به چپ و راست می برد.اگر فقط کمی به لقمان شبیه بودم، این صحنه درس های بزرگی به من می داد و باعث می شد از شکست های زندگی نهراسم و با هر بار افتادن باز هم از جایم بلند شوم و بار مشکلات را هر چند از من بزرگتر باشد، حمل کنم و زیرش خم به ابرو نیآورم. ولی من یک آدم معمولی بودم و دیدن تقلای او، مرا خسته می کرد. 

از جایم بلند شدم، پایم را روی مورچه گذاشتم. له شد.

درباره‌ی نویسنده

روح الله رحیمی

۲ دیدگاه

برای درج دیدگاه خود اینجا کلیک کنید

  • داستان رو خوندم . در ابتدا به نظرم داستانی بسیار معمولی آمد و با وجود کوتاه بودن روایت برام خسته کننده پیش می رفت تا اینکه به جمله ها ی پایانی رسیدم .
    “از جایم بلند شدم، پایم را روی مورچه گذاشتم. له شد.”
    بعد از خواندن این دو جمله ، داستان همانی شد که باید می شد .
    ممنون

تازه‌ها

پرخواننده‌ترین‌ها