…آنم آرزوست

مصدق پارسا

غبار، فضاي شهر را تاريک ساخته و هوا سرد است. مرد به آهستگي قدم بر مي‌دارد و بي‌هدف مسير پياده‌رو کنار خيابان را مي‌پيمايد، حواسش پرت است و فکرهاي گوناگون در سرش مي‌پيچد؛ گاه‌گاهي چيزي در ذهنش خطور مي‌کند و بغض گلويش را مي‌گيرد اما وقتي اندکي مي‌انديشد، زير لب با خودش مي‌گويد: «من از اين انسان‌ها متنفرم!»

شامگاه نزديک‌تر مي‌شود و مرد هنوز در راه‌ خودش روان است و پي‌هم سيگار دود مي‌کند. سرما دود سيگار را که از دهن مرد بيرون‌ مي‌شود، بيشتر از مقدار واقعي مي‌نماياند. خيابان مملو از خودرو است و صداي بوق، او را سخت مي‌آزارد و چين‌هاي پيشاني‌اش را بيشتر مي‌کند. او به سوي خيابان نمي‌بيند و فقط پيش‌پايش را نگاه مي‌کند، گاهي حتا همين‌کار را هم از ياد مي‌برد.

دست‌مرد از سيگار خالي نمي‌شود، او پي‌هم سيگار روشن مي‌کند و پس از تمام شدن، بي‌خيال سوخته‌ي آن‌را بر روي زمين رها مي‌کند و به سراغ سيگار بعدي مي‌رود. سوخته‌ي سيگار هایش، رد پاي او را به‌خوبي نشان مي‌دهند، او بي‌خيال است، يک‌سيگار ديگر هم تمام شده، دوباره به جيبش دست مي‌کند، قطي سيگار و آتش‌زن را بيرون مي‌کشد، به قطي سيگارش نگاه مي‌کند و به متن درشتي مي‌نگرد که در روي قطي سيگارش نبشته شده است «Smoking Kills!» لحظه‌يي با سکوت اين متن را مي‌نگرد و بعد با يک تبسم تمسخرآميز، سرِ سيگار بعدي را آتش مي‌زند.

خيابان به پايان مي‌رسد، سر چهارراه‌ لحظه‌يي مي ايستد و بعد «دل و ‌نا‌ دل»به سوي پارکي مي‌رود که در نبش چهارراه قرار دارد. در درون پارک بیر و بار زياد است، مرد آن‌سو ترک، در گوشه‌يي آرام‎تر، نيمکت خاليِ را مي‌بيند و آرام به سوي آن نيمکت گام‌مي‌نهد، لبخند در لب‌هاي او غريبه است و نقشي نمي‌بندد، آرام بر روي نيمکت مي‌نشيند، به نقطه‌يي نامعلوم خيره مي‌شود، سيگار ديگر روشن مي‌کند و به فکر فرو مي‌رود.

انسان‌هاي زيادي از ساحه‌ي ديد او مي‌گذرند، پير‌ها، جوان‌ها، دخترها، پسرها، زوج‌هاي جوان، عاشق‌و‌معشوق‌هاي رنگ‌رنگ و… اما گويا همه‌‌ براي او بي‌تفاوت اند.

ساعتي مي‌گذرد ولي فکرهاي مرد را پاياني نيست؛ ناگهان چشم‌هاي مرد بزرگ‌تر مي‌شوند و نقطه‌يي را با دقت هرچه تما‌م‌تر مي‌نگرند، باز لحظه‌يي کوتاه با خودش فکر مي‌کند و بي‌درنگ از جايش ايستاده مي‌شود، سيگارش را زير پا لِه مي کند، گويا او شوکه شده است. بندهاي جبينش تک‌تک گشوده مي‌ شوند و لبخند بر لبانش پديد مي‌آيد، مي‌خندد و خنده‌کنان با خودش مي‌گويد: «يافتم! يافتم! سرانجام يافتم! اوست که دلش پاک است، اوست که کينه‌يي ندارد، اوست که فريب را بلد نيست، اوست که دروغ نمي‌گويد. آري! اوست، او يک انسان کامل و پاک‌است. او انسان پاک است، او گمشده‌ي من است. اوست، آن جا راببين! او را مي‌گويم، ديدي؟ آن انسان را…» و سپس شتابان و لبخند‌زنان به سوي آن «انسان» مي‌رود، هرچه به او نزديک‌تر مي‌شود، تحرک در وجود مرد بيشتر مي‌شود، خودش را به زودي به «او» مي‌رساند و يک‌راست دست‌هاي او را مي‌بوسد و با لبخند مي‌گويد: «سلام! سلام! شما انسان گمشده‌ي روياهاي من هستيد! من فقط شما را از ميان اين همه آدم دوست دارم، من خيلي خوش‌بختم که شما را يافتم، خيلي خوشبخت! من خوشبخت ترين آدمِ دنيا هستم، من مي‌دانم که شما يک انسان واقعي هستيد!» حرف‌هايش را ادامه‌مي‌دهد: «ببخشيد، مي‌توانم بپرسم نام شما چيست؟»، صدايي بلند نمي‌شود، دوباره مي‌پرسد: «نام شما چيست؟ لطفاً بگوييد چون من خيلي مضطربم.»

اما، سکوت تنها صدايي‌ست که اين‌مرد مي‌شنود، براي بار سوم پرسشش را تکرار مي‌کند، اما اين‌بار با يک فرياد بلند: «گفتم، نامت چيست؟ بگو! کم‌از‌کم تو مرا آزار نده!» اما اين‌بار مرد صدايي را مي‌شنود؛ صدايي از يک‌ بانوي جوان که آن‌سو تر ايستاده است و گويا از جيغ اين مرد، آشفته شده است. بانو با عصبانيت صدا مي‌زند: «آهاي، آقا! ديوانه‌اي!؟ چي‌مي‌خواهي؟» مرد که تازه فهميده‌ فريادش خيلي دل‌خراش بوده مي‌گويد: «هيچ، خانم! من پس از خيلي زمان، انسان‌واقعي و رويايي‌ام را يافته‌ام، فقط مي‌خواهم نامش را بدانم، فقط همين!» بانوي جوان اين‌بار آهسته تر پاسخ مي‌دهد: «من مادرش هستم، نامش «رعنا»ست، اما بايد بداني يک‌کودک يک‌ساله حرف زدن بلد نيست!»

مرد، به نرمي پوزش مي‌خواهد و لبخند زنان به سوي دروازه‌ي خروجي پارک مي‌رود و زير لب با خودش زمزمه مي‌کند: تنها يک کودک مي‌تواند يک انسان واقعي باشد، تنها یک کودک می‌تواند…

 

درباره‌ی نویسنده

نویسنده مهمان

مجله‌ی نبشت با همیاری و همکاری داوطلبانه‌ی خوانندگان و نویسندگان فارسی‌زبان پابرجاست. آیا با اشتراک نوشته‌هایی که می‌پسندید، به بهتر شدن کیفیت این مجله کمک خواهید کرد؟

۴ دیدگاه

برای درج دیدگاه خود اینجا کلیک کنید

  • داستان را خواندم . به نظر من داستان بدی نبود ولی بر ای خوب شدن کمی مانده .داستان از نگاه و زاویه ی دید دانای کل روایت شده و ما از ذهنیت مرد در طول داستان مطلع می شویم . . شاید بشه گفت در قسمتهایی که مرد در ذهنش درگیر است و به نوعی مکالمه ی ذهنی دارد ،سیال ذهن می شود .
    شخصیت پردازی درست انجام نشده و فضا سازی هم .ما نمی دانیم چرا این مرد به دنبال انسان واقعی ست ؟ چرا با وجودیکه در ابتدای داستان می گوید…
    “”زیر لب با خودش می‌گوید: «من از این انسان‌ها متنفرم!»””
    باز هم به دنبال انسان می گردد. این تناقض برای چیست ؟ و ما هیچ دلیلی برای نفرت مرد از انسانها در داستان نمی بینیم .
    در داستان منطق زمانی وجود ندارد.فضا غبار دارد . هوا سرد است و برف هم می بارد و شامگاه هم نزدیک است و مرد وارد پارک می شود .قدم می زند . روی صندلی می نشیند و کلی وقت تلف می کند ساعتی می گذرد که یکباره کودکی یک ساله را می بیند !!! خب آیا از خودتان نپرسیدید که در چنین شرایط محیطی و زمانی ،کدام مادری بچه ی یکساله اش را می برد داخل پارک ؟؟
    اینها ست که به داستان لطمه می زند. باور پذیر نبودن .
    به خاطر تفاوت های اندک زبان فارسی در بین کسانی که به این زبان صحبت می کنند ، خیلی نمی توانم حرف بزنم ولی از نظر زیبا شناسی زبان باید بگویم استفاده ی تکراری از واژه ای در یک جمله زبان را از روانی و ریتم داشتن دور می سازد . به جملات زیر توجه کنید .
    “”قطی سیگار و آتش‌زن را بیرون می‌کشد، به قطی سیگارش نگاه می‌کند و به متن درشتی می‌نگرد که در روی قطی سیگارش نبشته شده است”” .
    سه بار قطی سیگار تکرار شده که به راحتی حداقل یکی از آنها را می توان حذف کرد .
    و یا …
    “”در گوشه‌یی آرام‎تر، نیمکت خالیِ را می‌بیند و آرام به سوی آن نیمکت گام‌می‌نهد،”” .
    درجمله ی بالا تکرار کلمه ی “آرم ” به کل جمله لطمه زده .
    از نویسنده ی محترم به خاطر انتشار داستان تشکر کرده و برایشان آرزوی موفقیت دارم . امیدوارم از نقد و نظر من ناراحت نشده باشید . من معتقدم باید نقاط ضعف یک اثر گفته شود تا نویسنده با ویرایش آن داستان تقریبا بی نقصی را منتشر نماید .
    شاد و پاینده باشید .

    • از نگر تان بسی ممنونم. پس از مدت زیادی این‌جا سر زدم و از دیدن پیام تان خوشحال شدم. باور و نگاه تان درست و دقیق است. این نخستین تجربهٔ من در این زمینه بوده است که در ۱۸ سالگی نوشته بودم یعنی شش سال پیش. اگر گاهی دوباره خواستم داستان کوتاه بنویسم قول می‌دهم بهتر و بهتر و بهتر بنویسم.

  • به نویسنده باید به خاطر نوشتار خوبش آفرین گفت. درست‌نویسی شرط اول نوشتن هر اثر داستانی یا غیرداستانی‌ست. این داستان بیشتر یک پیام اخلاقی دارد، تا یک اتفاق. شخصیت پردازی بهتری لازم بود تا دلیل سرخوردگی این مرد مشخص شود. مثلا مردی که برایش اتفاق بدی افتاده و افسرده است اما احساسی که از دیدن یک کودک به او دست می‌ده باعث میشود که بداند همه چیز پایان نیافته. به فضا خوب پرداخته شده. ولی دقیقا مشخص نیست کجاست. با یک جمله می‌دانیم که هوا سرد است، اما بیشتر توضیح داده نشده. با کمی جزییات بیشتر می‌توانست صحنه‌ یکی از خیابان‌ها یا پارکهای مسکو باشد. اگر عبارت انگلیسی “سیگار می‌کُشد” هم به روسی بود، اتفاقی که برای این مرد افتاده هم مشخص بود، می‌شد شبیه داستان‌های کوتاه از نویسندگاه روسی. برای نویسنده آرزوی موفقیت می‌کنم.