پنجره‌ی دیگر

– وقتی داخل اتاق شد، چنان سیلی‌ای به رویم زد که مزه خون را در دهنم احساس کردم و نیمه بی‌هوش روی تختخواب افتادم. آنگاه وحشیانه به من تجاوز کرد.

– بلی، و اما، نی… چون گرگ وحشی گرسنه‌ای که بر طعمه‌اش حمله می‌کند. آن شب دل در دل‌خانه‌ام نبود. دختر خاله‌ام، شاید از روی نیت نیک و برای آن که ترسم را برطرف کند، در آخرین لحظه برایم در یک گیلاس چیزی داد که از نوشیدنش زانوانم سست شد.

– تا آن وقت ني شراب نوشيده بودم و ني هم آن را ديده بودم.

– ني ، آن شب از شراب ني سرحال شدم ، ني آزاد و بيقيد و ني هم بي خود . تنها مثل شاخه ی بيد در باد ، از ترس مي لرزيدم و دنيا دور سرم مي چرخيد …

– ني ، فكر مي كنم وقتي مي خواست مرا ببوسد بوي مشروب به مشامش رسيد. و چون خواستم از آغوشش فرار كنم ، رگ ديوانه گي اش تور خورد…

– پس از آن شب نيز همخوابه گي هاي اجباري در من چيزي جز ازدياد انزجار و نفرت بر نمي انگيخت – نفرت و انزجار از او و همه ی مردان دنيا به شمول پدرم كه مرا به او فروخته بود . حتّا ، از خودم هم كه بايد ذلت چنين زنده گيي را تحمل مي كردم نفرت داشتم .

– چرا ، همه راه هايي را كه در ذهنم مي گنجيدند آزمودم ، كارم تا خودكشي هم رسيد …

– ني ، ميل نداشتم با مرد ديگري رابطه داشته باشم. امّا ، به جواني كه در همسايه گي ما می‌زيست و عاشق من شده بود. گاهي نيم نظری می‌كردم. گاهي هم پرده ی اتاقي را كه در منزل دوم رو به روي اتاق او بود باز مي گذاشتم و ظاهراً بي اين كه به او توجه داشته باشم در مقابل آيينه مي ايستادم و موهايم را شانه مي كردم … راستش اين كه چند بار هم پيش چشمان او لباس هايم را تبديل كردم .

– ني ، در چنين مواقعي او از درز كوچك پرده ی پنجره ی اتاقش مرا مي نگريست و من هم چنان وانمود مي كردم كه گويا مطمين هستم كسي مرا نمي بيند .

– ني ، با اين جوان از همين حدي كه گفتم پيش نرفتم .

– خوب هدف من از اين كار يك نوع انتقام كشيدن از شوهرم بود.

– شوهرم پير و بيمار بود. سه سال پس از عروسي مرد . آنگاه باري به اين فكر افتادم كه شايد اين جوان بتواند احساس انزجار و نفرتم را از مرد از ميان بردارد. و امّا ، نتيجه ی اين تجربه چيزي جز سرخورده گي بيشتر نبود.

– ني ، به داكتر و روانشناس مراجعه نكردم . افغانستان كه اروپا نبود تا چنين چيزهايي را بتوان با كسي آزادانه در ميان گذاشت.

– ني، پس از مرگ شوهرم ، به خانه ی پدرم برنگشتم . گرچه مي توانستم با دارايي و پولي كه از شوهرم باقي مانده بود، زنده گي كنم ، ولي تصميم گرفتم شامل كار شوم.

– پس از ازدواج به هر زحمتي كه بود، شوهرم را واداشتم تا مطابق به وعده يي كه پيش از ازدواج كرده بود، به من اجازه بدهد تا مكتبم را تمام كنم.

– ني، در سال هاي بعدي تنها نبودم. با يكي از همكارانم كه بيوه زن زيبا و مهربان، و اما غمديده بود، آشنا شدم . او با برادر و خانواده ی برادرش در خانه ی كرايي زنده گي مي كرد. وقتي برادرش در اثر اصابت راكت كشته شد و خانم برادرش تصميم گرفت تا به خانه ی پدر خودش برود، او هم به پيشنهاد خودم به خانه ی من كوچ كرد. بسيار با هم دوست و نزديك شديم … مثل دو جان در يك بدن .

– برايت وعده كردم كه دروغ نگويم. امّا، نمي دانم حقيقت را چه گونه و با كدام كلمات بگويم … خوب، راستش اين كه من و آن خانم مثل زن و شوهر زنده گي مي كرديم. امّا، به همان دليلي كه يك مرد حاضر نيست از رابطه‌اش با زنش با مرد ديگري صحبت كند، من هم نمي خواهم در اين باره بيشتر چيزي بگويم .

– او پس از فرار من از افغانستان و خراب شدن اوضاع در كابل به دهكده ی پدري خودش نزد اقاربش رفت . متاسفانه از آن پس از او احوالي ندارم .

– در اين جا مشكلي ندارم . تنها مشكلي كه دارم بي كسي است و تنهايي . شايد هم بهتر باشد بگويم بي هدفي …

– چرا ني، از حساب بيرون پيشنهاد دريافت كرده ام. هم از مردان مجردي كه مي خواستند با من ازدواج كنند و هم از مردان زن داري كه مي خواستند من معشوقه شان باشم . هم از ميان افغان ها و هم از خارجي ها .

– من كه در مورد لزبین بودن خودم بي پرده صحبت كردم، دليلي ندارد كه در مورد ديگري برايت دروغ بگويم . من كه گفتم از مرد نفرت دارم…

– ني ، در اين جا رفيقه ی ثابتي ندارم…

– خوب تا اين جا كه حقيقت را گفتم ، يك مورد جالب را هم برايت قصه مي كنم . باري صاحب كارم كه زن بسيار جدي و سختگيري است، بسيار شانه درد بود . من برايش گفتم كه ماساژور خوبي استم و اگر خواسته باشد حاضرم چند روزي شانه اش را ماساژ بدهم. چند بار در دفتر شانه اش را ماساژ كردم – امّا، آن طوري كه من مي دانم . بالاخره در يك آخر هفته كه شوهرش در مسافرت بود ، مرا به خانه اش دعوت كرد . ميزي چيده بود پر از گل و شراب و شمع. نيمه هاي شب خواست شانه اش را ماساژ بدهم…

– حالا هم وقتي كه شوهرش به سفر برود ، از من دعوت مي كند . گاه گاهي دعوتش را مي پذيرم.

– ني، ني . تو يگانه كسي استي كه با او در مورد سرنوشتم و رازهاي آن صحبت كرده ام…

– فكر مي كنم حالا بايد فهميده باشي كه من چه گونه آدمي استم.

– از تو چيزي را مي خواهم كه از هيچ مردي ديگري نخواسته ام .

– تو هم مرد استي ، امّا نه مثل مردان ديگر…

– تو برايم يك معما استي …

– پس بيا به سلامتي همديگر بنوشيم و…

– اگر از ايدز ترس داري ببين من چاره ی آن را هم با خودم آورده ام . كدام رنگش را خوش داري ؟…

– ببخش ! ولي در اين چند ماه همه راه هاي ديگر را آزمودم …

– چرا ؟ مگر من زيبا نيستم ؟

– پس چرا ؟

– شايد به نظر تو من نجس استم ؟

– پس چرا ؟ مي خواهم بدانم . مي خواهم پاسخ پرسش هايم را داشته باشم.

– باور كن . باور كن اصلاً از جنس مرد بدم مي آيد؛ ولي اگر خودم با پاي خود به نزدت آمده ام و خودم و اين بوتل شراب را برايت تحفه آورده ام، دليلي دارد كه آن را مي داني.

– ني، تو تنها كسي نيستي كه به من كومك كرده اي. امّا، هر مردي بالاخره روزي بدل كومكش را مطالبه كرده است. ولي كومكي كه تو به من كرده اي نه تنها با كومك هاي ديگران قابل مقايسه نيست، بل در برابر چنين كومك بزرگي از من حتّا به اشاره هم بدلي مطالبه نكرده اي…

– ني ، هرگز ني…

– من پيشنهاد مردان ديگر را حتّا اگر بسيار پوشيده و محترمانه هم مي بود، رد مي كردم. و امّا تو مثل آنان نيستي …

– خوب مثلاً فكر كن براي سپاسگزاري …

– ني ، باور كن اين را اشتباه مي كني . من اصلاً چنين قصدي ندارم …

– حالا كه سرنوشتم را و رازهاي آن را برايت قصه كردم ، بايد به من هم اين حق را بدهي تا از تو بخواهم كه يا پيشنهاد مرا بپذيري و يا هم دليل رد آن را برايم بگويي … تا يكي از اين دو كار را نكني از اين جا نخواهم رفت.

– به راستي !… در اين مورد اصلاً هيچ چيزي نمي دانستم… حالا كه اين قدر دوستش داري چرا با او ازدواج نمي كني ؟

– اگر او نمي بود پيشنهاد مرا مي پذيرفتي ؟…

– چرا ، مگر من زيبا نيستم ؟

– خوب اگر چنين است ، پس چرا پيشنهادم را نمي پذيرفتي ؟

– تو آدم عجيبي استي ، يك معماي جالب استي …

– اگر من هم معما استم ، پس هر انسان يك معما است. شايد هم زنده گي خودش معما است و ما بازيچه هاي آن .

– مگر من خودم سرنوشتم را انتخاب كرده ام؟ مگر من خودم شوهرم را انتخاب كردم؟ شايد نصيب و قسمتم چنين بود . تقدير را هيچ كس نمي تواند تغيير بدهد .

– فكر مي كنم تو در عالم خيالات خودت زنده گي مي كني ، نه در دنياي واقعيت ها.

– گفتن حرف هاي زيبا بسيار آسان است، ولي انسان ها در عمل زنده گي بيخي ديگري دارند …

– مردها چند چهره دارند . شايد بهتر باشد بگويم چهره ی واقعي شان را زير چند نقاب پنهان مي كنند.

– ني، فكر نمي كنم . يا لااقل من با چنين كساني برنخورده ام …

– خوب اگر هم باشند ، به يقين كه تعداد شان بسيار كم است.

– خوب بگو ، ولي پيش از پيش نمي توانم برايت قول بدهم . اول بايد پيشنهادات را بشنوم …

– اين را نمي توانم وعده بدهم.

– خوب در موردش فكر خواهم كرد و اگر توانش را در خودم يافتم بار ديگر كوشش خواهم كرد…

– شايد بهتر باشد وقتي كه نوشتي آن را برايم بفرستي، آن وقت تصميم خواهم گرفت .

***

… شايد از نامه ی طولاني ام خسته شده باشي . تمام اين چيز ها را نمي شد در دو كلمه برايت بنويسم. پس از آخرين ملاقات مان، من بسيار فكر كردم؛ به حدي كه اكنون ذهنم به كشتزار پرسش تبدل شده است . من آمده بودم كه معماي تو را براي خودم حل كنم، امّا نتيجه اين شد كه حالا من براي خودم به معما مبدل شده ام. زنده گي واقعاً شايد معما باشد. نمي دانم موفق خواهم شد تا اين معما را لااقل براي خودم حل بكنم يا خير. به ضميمه ی اين نامه نوشته‌ای را كه چند روز پس از آخرين ديدار مان برايم فرستاده بودي، برايت واپس مي فرستم . در مورد دلايلي كه براي ضرورت نشر آن نوشته اي، كاملاً موافقم . نشرش كن. در پايان تنها يك نكته را در مورد نبشته ات مي خواهم بگويم : آ‏ن جا كه گفته ام ” نه باور كن اين را اشتباه مي كني. من اصلاً چنين قصدي ندارم …”، تو اشتباه نكرده بودي. نه اين كه آن وقت قصداً خواسته باشم برايت دروغ بگويم، بل كه اين حقيقت را پس از روزها فكر كردن روي مسايلي كه در باره ی شان صحبت كرديم دريافتم.

 

درباره‌ی نویسنده

حمید عبیدی

یک دیدگاه

برای درج دیدگاه خود اینجا کلیک کنید

  • داستان اجزای بسیاری دارد. این را همه می دانند. اگر قرار باشد یه نیمه گفتگو به داستان بدل شود، باید همه عناصر داستان را در خود جای دهد. به نظرم این نوشته حتی به عنوان بخش هایی از دیالوگ یک داستان هم اگر باشد، باز ضعیف است چه برسد به وقتی که قرار باشد به تنهایی بار اجزای داستان را بر دوش کشد.
    پرگویی، گزارشی بودن، عدم همگرایی در روایت، عدم شخصیت سازی، عدم فضا سازی، عدم تعلیق، عدم کشمکش و بسیاری از این ها از خصوصیات این متن است. تمایل به تجربه ی فرمی جدید در روایت ، گاهی چنین بی نتیجه می ماند.