من و داستان نویسی

من از صنف هفتم تا دوازدهم علاقه عجیبی به نقاشی داشتم و همین حالا هم دارم. هنوز بعضی از تابلوهای رنگ روغنی‌ام در خانه پدری‌ام در هرات بر دیوارها آویخته اند و هر بار هرات میروم با دیدن آنها به یاد دوران کودکی و جوانی‌ام میافتم.

حالا معتقدم که نقاشی در داستان نویسی‌ام نقش مهمی داشته است، من به­جزییات راه پیدا کرده‌ام؛ هرچیز را به دقت نگاه می­کنم و به‌ خاطر می‌سپارم. شاید برای کسی‌ که نقاش نیست دیدن یک تُنگ آب با چند پیاله در کنارش تصویری عادی باشد. اما برای من خطوطی‌ست که روشنی، آب، شیشه اشیاء و سایه‌ها واشیاء اطراف آن را نشان می‌دهد. بنابراین، دقت در چیزهای عادی و نگاه متفاوت باید از ویژگی­های یک نقاش و یا یک داستان‌نویس باشد.

علاوه براین، در رمان نویسی مدیون کار خبرنگاری‌ام هستم. نویسندگی و بخصوص داستان‌نویسی برای یک خبرنگار کاری سهل‌تر می‌تواند باشد. هرچند ما دکتور، انجینیر، کشاورز هم زیاد داریم که داستان‌نویس‌اند. اما برای من خبرنگاری مکتبی برای کار جانبی‌ام یعنی داستان‌نویسی بوده است. زمانی درباره آلفرد هیچکاک، در مجله ” اطلاعات روز” ایران، چاپ زمان رضا شاه خوانده بودم که گفته بود بسیاری از سوژه‌ها و الگوهایش را از تیترهای روزنامه‌ها و حوادث جنایی انتخاب می­کند و با مرور هر خبر، سوژه و انکشاف آن چون آب در رودخانه‌ای در ذهنش جاری میشود. ما در دنیای پر از حادثه زندگی می‌کنیم و سوژه‌ها هم بی‌نهایتند. فقط ذهنی نیاز است که آنها را پردازش کند و جزئیات و عاطفه و احساس به آن­ها بیفزاید. فکر می­کنم داستان نویس همچنان باید روانشناس خوبی هم باشد. بخصوص وقتی در باره مردمان خاصی با محدوده جغرافیایی خاص می­نویسد. باید آن­ها را بشناسد و با طرز زندگی و رفتارهای آن­ها آشنا باشد.

رمان “گرگهای دوندر” حاصل شش سال کوه گردی‌ام است. سوژه این کتاب سال‌ها در ذهنم پایین و بالا میرفت تا یک روز قلم را برداشتم و شروع‌اش کردم و آن­گاه بود که داستان چون جویباری جاری شد. در زمان طالبان که شهرها به زندان تبدیل شده بودند، من برای گریز از رنج بیشتر به ولسوالی کرخ پناه می­بردم و در عمق دره‌های آن با چند آشنای محلی روزگار می­گذارندم. در این شش سال هرچه در کوه دیدم و هر چه در مردم و کنش­های آن­ها یافتم در ذهن حک کردم. در رمان گرگهای دوندر کرکترهای مثل عبدالباقی، سبحان، خسروخان و… همه واقعی اند. سبحان همین دوسال پیش مرد و عبدالباقی که دوستم است هنوز حیات دارد و گاهی که به هرات سفر می‌کنم به دیدنش در ولسوالی کرخ می‌روم.

سوژه رمان “سرزمین جمیله” هم یک خبر است. مملکت ما بر علاوه اینکه دستخوش جنگ است و زندگیها را آدمهای تفنگ بدست می‌ستانند، حوادث طبیعی هم رحم چندانی به ما ندارد. درست چهار سال قبل در نیمروز طوفان ریگی شد که چند قریه را زیر شن و ماسه مدفون کرد و جاوید قهرمان داستان که در دانشگاه کابل مصروف درس خواندن بود پدر و برادر خود را از دست داد و برای نفقه دادن خواهر و مادر ناچار شد ترک تحصیل کند و برای کار به فیروزکوه “چغچران” برود. تمام حوادث رمان در همان فیروز کوه اتفاق میافتد و من فیروز کوه را فقط برای نیم روز دیده بودم. ولی قریه‌های این منطقه در این رمان چنان ترسیم شده اند که حتی خود فیروز کوهی‌ها تا حال فکر میکنند که من از همان جا هستم.

در سرزمین جمیله فصلی است که چند نفر چرسی با همان رفتار و گفتار خاص خود ظاهر میشوند و تکمیل کننده حوادث داستان اند. در اصل این فصل هم کاملن واقعی است. چنین بزمی را یکی از دوستانم در کابل برایم روایت کرده بود. اما اتفاقی که بعد از آن افتاد این بود که اکثر خواننده‌ها فکر کردند که من چرسی تمام عیار هستم در غیر آن بعید است کسی تا خود چرسی نباشد این چنین در شرح و ترسیم رفتار و کردار چرسیها موفق باشد. این در حالی است که من هیچ گاهی طعم چرس را نچشیده‌ام. 

همینطور سوژه رمان “تالان” هم واقعی است که مردم کوه “دوشاخ” برایم قصه کرده اند. بخش زیادی از این داستان بر اساس رویدادهای واقعی نوشته شده اند و حتی دو کرکتر در این داستان، احمد شاه و عبدالحمید از جمله آشنایان من‌اند که با هم به دوشاخ رفته بودیم. من همیشه کوه دو شاخ را از دور و از شهر هرات دیده بودم که دوشاخش سر به آسمان می‌زد و چون پس منظر یک شهر، همیشه در نشستگاه خورشید قرار داشت. اما وقتی به آن کوه رفتم و با روستاهایش آشنا شدم، واقعیت تلخی را دریافتم. روستاهای این کوه مرد جوان نداشت. یا در ایران بودند و یا هم در کار قاچاق کشته شده بودند. روستاهای این کوه پر از زن بیوه و پیرمرد و اطفال بود. همانجا تصمیم گرفتم که این درد بزرگ را که به اندازه کوه دوشاخ بود، بنویسم و نوشتم.

در رمان ” اشکهای تورنتو در پای درخت انار” مشکلات فراوانی داشتم. سوژه این داستان یک خبر بود و در قندهار اتفاق افتاده بود. یک انتحار کننده وقتی خود را در محفل افتتاح یک سرک میرساند دو برادرش را همانجا میبیند و از انتحار پشیمان میشود، اما هیچ کاری از دستش ساخته نیست چون ریموت به دست کس دیگر است و او از دور انفجار را هدایت میکند. من این داستان را چند ماه در ذهنم ته و بالا کردم و پرورش دادم تا روزی قلم را برداشتم و شروع به نوشتن کردم، اما در نیمه‌های آن چنان به بن بست خوردم که چند بار از خیر نوشتنش گذشتم و آن را بستم، اما فکر کردم چنین داستانی حیف است نوشته نشود. بعد مجبور شدم کسانی را از قندهار و از پنجوایی پیدا کنم تا برایم محلات و دهات را تشریح کنند و از زندگی آن مردمان مرا آگاه سازند. با آنکه این داستان برایم درسری کاملی بود و شش ماه تمام وقت مرا مطالعه و پرس و جو در باره پنجوایی گرفت تمامش کردم، اما هیچگاهی از آن راضی نبودم و حالا خوب میدانم که این داستان میتوانست با آن سوژه بکرش یکی از داستانهای خوب من باشد.

و اما در رمان “گرداب سیاه” که رمان تازه‌ام است با تجربه‌ایکه از رمان اشکهای تورنتو داشتم نخواستم محل رویدادها را جایی انتخاب کنم که هیچ آشنایی با آن ندارم. یکی از محل‌ها، قریه‌ای در هرات است که در آن تولد شدم و در کابل هم خانه‌ای را از کارته سه انتخاب کردم که در آن پنج سال تمام زندگی کردم و بعد شفاخانه سردار محمد داوودخان، دهمزنگ، کوه شیردروازه، چهارراهی صدارت… مکان‌هایی اند که همه را مثل کف دست می‌شناسم.

حداقل برای ارائه تصویر درستی از جغرافیای خاصی دستم را باز گذاشتم و این کار بخش مهمی از کارم بود. در این رمان هم دو شخصیت واقعی وجود دارند: عبداافتاح و فرهاد. عبدالفتاح هم قریه‌ای من است که در زمان حکومت “نجیب” در انفجار ماینی یک پایش را از دست میدهد. او که دهقان است و در پهلوی آن ماهیگیر خوبی هم است، همه عمر حسرت داشتن پا را میکشد و از اینکه دیگر در زمینش نمی‌تواند کار کند و به آب برای ماهی گیری بزند، دق میکند و بعد هم تنگی نفس می‌گیرد و می‌میرد. من صرف در رمان گرداب سیاه ننوشته‌ام که او از تنگی نفس یا اسما مرد. داستان طوری افتاد که نیازی به نوشتن این موضوع نبود. همینطور فرهاد شخصیت واقعی است که از ایران آمده است و جوان است. دوست دارد افسر شود. افسر میشود، اما افسری نمی‌کند و اینکه چرا گرهی است که در داستان باز میشود.

رهنورد زریاب نویسنده سرشناس افغان می‌گوید داستان نویس اول از همه باید زبان را بشناسد و خوب بداند و بعد با آن بنویسد. بدون شک فکر میکنم که داستان نویس باید زبان و فن استفاده از آن را خوب بداند و زبان مثل موم در زیر قلمش چپ و راست بگردد و پیچ و خم بخورد. این کاری ست که من خودم نیز هنوز نیاز به فراگیری بیشتر دارم.

 

درباره‌ی نویسنده

سیامک هروی

۴ دیدگاه

برای درج دیدگاه خود اینجا کلیک کنید

  • باسلام به شما هم وطن گرامی .همیشه موفق و پایدار بمانید و درد مردم را به بهترین روش ممکن به صورت یک رمان و داستان به نمایش بگذارید.من طاهره رسولی هستم یک بانو از دیار لعل و سر جنگل از ولایت غور.که سالهاست در ایران زندگی میکنم از سیزده سالگی دوست داشتم بنویسم و به لطف خدا در این راه قدم های جدی تری بر داشتم .در حال حاظر به نوشتن رمانی مشغولم و امید دارم بتوانم سالها به این کار با موفقیت ادامه بدهم.برایم دعای خیر کنید .

  • سلام و درود بر شما جناب آقای سیامک هروی،
    از وقتی که با نام شما آشنا شده ام هر داستان شما را با یک شوق و علاقۀ خاص به خوانش میگیریم شیوه نوشتاری شما آنقدر عالی است که حرفی ندارد و تا بحال این داستان شما را بخوانش گرفته ام”سرزمین جمیله، گرگ های دوندر،اگر تفنگ من صدا کرده بود و بوی بهی” که هر کدام زیبائی خاص خود را دارد و یکی از دیگر بهتر اند.
    یک پرسش دارم چون از طریق پی دی اف/PDF خواندن رُمان کمی مشکل است. بخصوص هر بار که بخواهی دنباله داستان را بخوانی باید از صفحه اول به پائین بروی تا به آنجای که خوانده بودی برسی که لذت کتاب خواندن را هم کم میکند نمیدانم چرا ؟
    میخواستم بدانم که آیا کدام مطبعۀ در اروپا بخصوص در آلمان وجود دارد که بتوانم کتاب های شما را از آنجا بدست بیاورم یا خیر ؟
    موفقیت و سرفرارزی برای شما را آرزو میکنم

  • بانو پژواک تشکر از حسن نظر شما! امید دیگر شفاخانه را حتی در خواب هم نبینید و حالا صحت و سلامت باشید و قلم تان سبز. من همیشه به شما و هژبر عزیز بالیدم. شاید هم یکی از دلایل آن عشق به هنر و خاصتا نقاشی و کارتون باشد و همدلی.
    راست را بپرسید من تلاش می کنم ساده بنویسم. جایی خوانده بودم که گاهی ساده نویسی هم کار سختی است و خوشحالم از این که حالا بسیاری از نویسنده های غرب هم پس به ساده نویسی روی آورده اند. ایکاش می توانستم رمان هایم را پشت نویس کنم و تقدیم تان کنم. نظریات شما برایم گران ارج اند. شاد و نویسا باشید.

  • سیامک هروی گرامی سلام،
    خوشحالم این دریچه که بار اول است آن را می گشایم، وسیله ای گشت تا من بتوانم درود و شادباش خود را به شما تقدیم بدارم. یکی از همکاران همسرم هژبر در رادیو آزادی واقع در پراگ کتاب “تالان” را به او داد. کتابی زمانی بدستم رسید که یکشب پیش از عملیات در شفاخانه بستر بودم. هم اتاقی هایم دو زن پرگوی چکی بودند که بصدای بلند گپ می زدند. امکان خواب و استراحت نبود. اما کتاب شما مرا با خود از آن اتاق بیرون برد. چنان غرق خواندنش شدم که وقتی به خود آمدم، آن دو بیمار مدتها شده بود که چراغ های خواب خود را خاموش کرده و به خواب رفته بودند. تنها کسی که با شش حس تمام بیدار بود، من بودم. هیچگاه هیچ رمانی از نویسنده های افغان مرا چنین شیفته نساخته بود. داستانی است بدوی و قلمی است جذاب. در مورد آن به شما بیشتر خواهم نوشت، هنگامی که روزگار اجازه بدهد تا بار دیگر بتوانم آن را بخوانم. این کتابی است که می توان آن را بارها خواند. به شما تبریک می گویم.
    با درود

تازه‌ها

پرخواننده‌ترین‌ها