ادبیات، جامعه، سیاست

مرده‌بازی

سیدجمال حسینی

صدای تیک تیک ثانیه‌های باقیمانده تا لحظه‌ِی سال تحویل از رادیوی سرما خورده‌ی پیرزن بلند شد. ماهی قرمزِ وسط سفره، وحشت زده خودش را به این طرف و آن طرف تنگ بلوری می‌کوبید. هنوز قاب عکس به سینه پیرزن چسبیده بود. درِ هال باز مانده بود و نسیم، آرام صورت پیرزن را می‌بوسید. پیرزن عرق کرده چشمانش را باز کرد و یک‌راست چشمش به گل شمعدانی غریبه‌یِ لب حوض افتاد. می‌لرزید. پاهای پرانتزی‌اش باز مانده و لب‌های چروکش که مثل نان بیات از دهن افتاده بود، جمع شده بود. جایی خشک و جایی خیس شده بود. با لباس‌های نو روی تخت آهنی زنگ زده‌اش دراز کشیده بود. دامنش را که بالا رفته بود پایین انداخت. به‌قدری تند تند نفس نفس می‌زد که از شدت خِرخرِ گلویش به سرفه افتاد. درونش حسی لذت بخش آمیخته به درد و سوزش داشت.

دندان‌های عملی‌اش را از کاسه‌ی آب بیرون کشید. عصایش را که به تخت تکیه داده بود به دست گرفت. خواست پای سفره‌ی هفت سین سیزده سال پیش بنشیند ولی همان ملغمه‌ی احساسات او را واداشت پنج دقیقه روی سنگ توالت فرنگی بنشیند .وقتی پیرزن از دستشویی بیرون آمد چند دقیقه‌ای می‌شد که رادیو منفجر شده بود و سال، تحویل شده بود. اشک در چشمانش حلقه زد. لب حوض وضو گرفت. گل شمعدانی سر جایش نبود ولی پایبند به حرف خودش که می‌گفت، در پیری هیچ چیز زیاد عجیب نیست، بی‌اهمیت بلند شد. قاب عکس شوهر مرده‌اش را با گوشه‌ی‌ چارقدش پاک کرد و آن را وسط سفره هفت سین گذاشت. هوای شوهرش به سرش زده بود. مردی که سیزده سال پیش هم از دست و پا افتاده بود ولی لااقل نمرده بود. بیش از توانش تنهایی کشیده بود.

به زحمت روی زمین کنار سفره نشست. قرآن را از روی رحل برداشت و زیر لب دعا خواند. همان وقت که مشغول شمردن اسکناس‌های نویِ لای قرآن بود که همان‌جا کهنه شده بودند، بچه ها یکی یکی زنگ زدند و عید را از آن طرف دنیا به پیرزن تبریک گفتند. اول دخترش بعد پسر دومش و آخر سر هم پسر بزرگترش. دوباره همه از مادر پیرشان به ترتیبی که زنگ زده بودند خواسته بودند که بیاید آنجا و با آن‌ها زندگی کند و باز پیرزن چندبار عصایش را به زمین کوبیده بود و مخالفت کرده بود. امسال با دخترِ دخترش که فقط دو سال داشت تلفنی حرف زده بود. نوه‌اش شیرین زبانی کرده بود و خارجکی چیزهایی گفته بود و پیرزن ذوق کرده بود و یک عالمه قربان صدقه اش رفته بود و دلش حسابی بچه کشیده بود. همان موقع یاد قدیم‌ها افتاده بود. همان‌ موقع که شوهرش زنده بود. چقدر آن وقت‌ها کنار بچه‌هایش که بچه بودند حس خوشبختی می‌کرد. پیرزن از صدای خنده‌ی چند بچه که با لباس‌های نو توی کوچه می‌دویدند سر نشاط آمد. به سختی بلند شد. قوطی وازلین را پیدا کرد و یک مشت وازلین برداشت و خوب لولای زانوهایش را روغن کاری کرد تا موقع راه رفتن نرم‌تر صدا دهند.

شش هفته از سال نو گذشته بود. پیرزن برای چهارمین بار وقتی که برای نماز صبح بیدار شده بود حالت تهوع و استفراغ پیدا کرده بود. شکمکش ورم کرده بود و کمی سفت شده بود که اوایل برای علاجش بادرنجوبه نوشیده بود که بسیار بادشکن است ولی ابدن افاقه نکرده بود. تازگی‌ها با اشتهایی سیری ناپذیر ترشی‌های چند سال مانده در انبار را می‌خورد و گاهی به شوق لواشک و آلوچه ترش‌هایی که کیلو کیلو از مغازه‌ای ناآشنا خریده بود از خواب بیدار می‌شد. درِ یخچال را باز می‌کرد و همان‌طور سرپایی مقابل یخچال می‌ایستاد و آتش درونش را سرد می‌کرد.

بالأخره پیرزن تست بارداری خانگی را از شیشه خالی مربا که تا نیمه پر از ادرار بود بیرون آورد. با دست لرزان چند مشت، آب سرد، محکم به صورتش کوبید و به تصویر چروکیده‌اش در آینه نگاه کرد. عرق از پیشانی صاف آینه سرازیر شده بود. همه چیز درست بود جز آن که پیرزن باردار بود.

وقتی برای دردسر نداشت، پس به بچه‌هایش چیزی نگفت و دکتر هم نرفت ولی ابدن حس سرخوردگی نداشت چون برای هر چیزی حتی مضحکه شدن زیادی پیر بود. برعکس هر بار که به یاد خواب شیطنت آمیز شب عیدش می‌افتاد به قاب عکس شوهرش که داشت سبیل‌های سفیدش را می‎خورد زیر زیرکی نگاهی می‌کرد و از شدت خنده مجبور می‌شد چند بار از اسپری تنفسش استفاده کند. پیرزن خانه تکانی مفصلی کرده بود و همان موقع بود که از میان خرت و پرت‌های انبار همان گهواره‌ٔ قرمز گلدار را که بچه هایش در آن تاب می‌خوردند، بیرون کشیده بود و آن را گوشه‌ی اتاقی گذاشته بود که پرده‌هایش را انداخته بود تا کاملن سری بماند.

پیرزن هر بار که به بهانه‌ای از خانه بیرون می‌رفت زیر چادرش به دور از چشم همسایه‌ها اسباب بازی‌ بچه‌گانه ‌می‌خرید و چون نمی‌داست بارش پسر است یا دختر، هم عروسک می خرید و هم تفنگ و روی صندلی راحتی‌اش هم دخترانه می‌بافت و هم پسرانه. پیرزن با هیجان زیاد کانال‌های تلویزیون را عوض می‌کرد و روی هر شبکه‌ای که صحبتی از زنان و زایمان بود می‌ایستاد و با دقت نگاه می‌کرد. دیگر بدون مصرف داروهای ضد میگرن سر دردهای مرگ‌آورش را تحمل می‌کرد و خودش سرخود قرص‌های زیر زبانیِ فشار خونش را در سنگ مستراح ریخته بود تا مبادا به نوزادش صدمه ای وارد کند.

مدتی بود لباس‌های گشادتر می پوشید و خیلی مواظب بود چاک چادرش قدِ تنگ نظری مردم از هم باز نشود. به طوری کاملا آشنا سنگین بود و از تجربه‌ی مادر بودنش می‌دانست دیگر زمان زیادی باقی نمانده است و باید به تنهایی آماده می‌شد. پیرزن بشکه‌ی قیر کنار حیاط را با همه حلال‌ها و مواد پاک کننده مغازه‌ی اکبر آقا شسته بود. آن را به تنهایی تا حمام غلتانده بود و تا کمر از آب داغ پر کرده بود. و با ترس خودش را از روی چهارپایه‌ی آهنی در بشکه‌ی قیر غوطه‌ور کرده بود. و با تکیه به عصایش زور زده بود و زاییده بود. پیرزن بی حال بچه را از آب گرفته بود و مثل دندان‌های عملی‌اش سمت دهانش برده بود. پیشانی‌اش را بوسیده بود و نافش را با قیچی که روی اجاق گاز، استریل شده بود بریده بود. نوزاد را جایی امن میان ملحفه‌های تمیز گذاشته بود. و با قیچیِ آهن‌بر زنگ زده‌ی شوهرش بشکه را بریده بود. و از شدت ضعف بی هوش کف حمام افتاده بود.

چند ساعت بعد پیرزن و پسر بچه‌ای ملوس هر دو سالم روی تخت دراز کشیده بودند. پیرزن قاب عکس شوهرش را مقابل نوزاد گذاشت و بچه را با شوق به اسم شوهرش صدا می‌زد. امتحانی سینه‌ی چروکش را فشار داد و شیر از آن بیرون پاشید ولی نوزاد سینه‌ی پیرزن را به دهان نگرفت. پیرزن داشت خودش را توی شیشه شیر بچه می‌دوشید که پلیس زنگ خانه را زد. همسایه‌ها که خودشان به پلیس زنگ زده بودند دور خانه پیرزن جمع شده بودند. پیرزن با شیشه شیر در را باز کرد. جمعیت از دیدن سینه‌ی چروک پیرزن که از بین دکمه‌های قبایش آویزان شده بود به خنده افتاد. پیرزن کاملا خونسرد به جمعیت نگاه کرد. چند پلیسِ مسلح با احتیاط وارد خانه شدند و یک افسر پلیس داشت به پیرزن چیزهایی می‌گفت که همه پلیس‌ها این موقع‌ها می‌گفتند.

پیرزن بدون آن‌که چیزی شنیده باشد سرش را توی خانه برد و بغض کرده سیزده بار اسم شوهرش را صدا زد ولی بدون معطلی دست بسته و چادر پیچ، عقب ماشین پلیس چپانده شد تا همه چیز در مورد نوزادی که به تازگی در محل دزدیده شده بود روشن شود.

کنار پای پیرمردی که گل شمعدانی به دست داشت، شیشه شیر بچه شکسته بود و لکه ای سفید داشت روی زمین را سفید می‌کرد.

به اشتراک گذاری بر روی facebook
به اشتراک گذاری بر روی twitter
به اشتراک گذاری بر روی whatsapp
به اشتراک گذاری بر روی telegram
به اشتراک گذاری بر روی email
به اشتراک گذاری بر روی print

این مطالب هم توصیه می‌شود:

دست‌انداز

دوباره تویِ سوپ، یک دست پخته شده پیدا می‌کنم. از پشت قاشق، سفت است. باز هم خوب نپخته است. جوری که نفهمد گوشه‌یِ بشقابم قایمش می‌کنم. همین که می‌بیند اشتهایم خوب است بلند می‌شود می‌رود توی آشپزخانه تا دوباره برایم سوپ بریزد. سوپ با دست پخته شده‌یِ آبدار.

انقراض آدم‌ها

دکتر ادوارد بدون هیچ نشانه‌ای در آزمایشگاهش که مثل باغ وحش شلوغ بود، غیب شده بود و با وجود تدابیر شدید امنیتی سازمان و بررسی آنچه دوربین‌ها دیده بودند، روز بعد هیچ چیز به درد بخوری پیدا نشده بود. جز این فرضیه عجیب که لاک‌پشت‌ها دکتر ادوارد را قورت داده‌اند! هرچند که نه در عکس‌برداری‌های داخلی و نه در مدفوع لاک پشت‌ها هیچ اثری از دکتر ادوارد پیدا نشده بود.

Designed & Developed by Nebesht Media