دستمال امریکایی

هیچ سالی نبود که او در زمستان زکام نشود. بسیار ضعیف و رنجور گشته و سرفه پی در پی آزارش می‌دهد. این را می‌داند که هوای خاک‌آلود کمپ و کار زیاد نمی‌گذارد که بهبود پیدا کند. صحتش تنها دلیلی بود که برای یک هفته رخصتی گرفته و قصد داشت جهت تداوی به کابل برود. چمدان کوچکش را که می‌بندد صدای تق تق در اتاق به گوشش می‌رسد:

– سخی، تیار شدی؟

– ها، صبر کو همی کیف خود را بسته کنم

– زود شو، تاکسی والا به پارکینگ رسیده و در انتظار است

– خو، اینه آمدم

با عجله چمدان را برمی‌دارد و با چشمانش تمام اتاقش را زیر و رو می کند تا کدام چیزی را جا نماند. دستمال گردن ِآمریکایی‌اش را بر می دارد و دور گردنش می پیچد تا دهانش را از هوای سرد بپوشاند. می داند اگر بیشتر معطل کند باید غرزدن های قیوم را تا کابل تحمل کند. چمدان را روی شانه می‌گذارد و به همراه همسفرش حرکت می کنند. به پارکینگ که می رسند می بینند سیَر با تاکسی‌اش مثل همیشه زودتر از وقت قرار آمده و منتظر آنهاست. تاکسی که از پارکینگ خارج شد، سیر به آئینه ی عقب نگاه می کند تا مطمئن شود کدام آدم مشکوک در اطرافشان نیست. در این چند سالی که سیَر با ترجمان های پی آر تی کار کرده، بخوبی یاد گرفته است که طالبها گاهی در اطراف کمپ منتظر ایستاده می شوند و ترجمان هایی که از کمپ بیرون می آیند را زیر نظر می گیرند و به پوسته هایشان راپورت می دهند. برای همین است که او همیشه مراقب خودش و مسافرینش می باشد. او همیشه داستان هایی از ترجمان هایی که به دست طالبان افتاده اند و کشته شده اند را در خاطر دارد و برای سخی یکبار قصه کرده بود که اگر روزی با طالب ها رودرو شدی، تلاش کو که زنده دستگیر نشوی. اگر در همان جا کشته شوی بهتر از این است که پسان سرت را به مثل گوسفند حلال کنند.

اطراف پایگاه کاملا خلوت است و سیر با کمی توقف در چند صد متری پایگاه، باز به حرکت خود ادامه می دهد. سخی که سردرد هم به سرفه هایش اضافه شده باز همان شوخ طبعی همیشگی اش را دارد و به سیر می گوید: من می خوابم، اگر خدای ناکرده در راه به پوسته ی طالب رسیدیم، به آنها بگویید خوب بچه است و بی آزار است، کدام کاری با او نداشته باشید. صدای خنده ی سیر و قیوم در موتر می پیچد و سخی دستمالش را روی صورتش می کشد و می خوابد. هنوز چشمانش گرم نشده است که صدای سیر را می شنود در حالی که ضبط موتر را خاموش می کند با ترس نجوا می‌کند: پوسته ی طالبا!

سخی در حالی که می گوید یا خدا ،به سرعت از جایش می خیزد و به سرک روبرو نگاه می کند دو صد متر جلوتر را می بیند که چهار نفر مسلح در دو طرف سرک که بسیار خلوت است ایستاده شده اند، سخی که تا حالا با طالبا از نزدیک روبرو نشده است وحشتزده از سیر می پرسد: نمیشه دور بخوریم دوباره به طرف پایگاه برویم؟

– نه نمیشه، اگر برگردیم، یقین می کنند که شما ترجمان هستید و باز با موتر ما را تعقیب می کنند.

– خو چی کنیم؟ با پای خود به پیششان برویم؟

– هیچ نترس، اگر راپورت نباشد، هیچ نمی فهمند، فقط باز هوشتان را بگیرید که کدام چیزی پیشتان نباشد

– هیچ کدام چیز خارجی ها پیشم نیست..

افکار سخی در این بیست ثانیه زمانی که تا پوسته طالبان مانده، تمام زندگی اش را دوره می کند. بیاد کودکی هایش.. بیاد اولین باری که عاشق شده بود، عاشق دختر کاکایش.. بیاد مادر و سه خواهرش که هزاران کیلومتر دورتر از او هستند می افتد و بیاد دختری که مادرش پیشنهاد کرده بود برایش شیرینی کنند، با خودش فکر می کرد حالا که زندگی اش تمام شده، چه کسی نان آور خانه خواهد شد و..

موتر به پوسته می رسد، سه نفر که رویشان پوشیده است ولی با وجود این ریششان به چشم می آید، هر کدام در یک کنار ایستاده اند و یک نفرشان موتر را ایستاد می کند. سیر شیشه موتر را پائین می کشد و با کمی ترس می گوید : ملا صاحب سلام علکیم

ملا بدون اینکه جواب سلام را بدهد سرش را نزدیک می آورد و به صورت سیر و قیوم نگاه می کند، قیوم رنگ بر چهره اش نمانده و از ترس به مانند گچ سفید شده است:

– از کجا می آیید؟

– از غزنی می آییم ملا صاحب

رویش را به طرف قیوم می گرداند: تو وظیفه ات چیست؟

– در دکان پیش پدرم کار می کنم

– کجا می روی

– کابل می روم

– چی می کنی کابل؟

– خانه ی قوما می روم ملا صاحب

ملا بر خلاف سر و صورت ژولیده، باهوش و زیرک به نظر می رسد و قیوم از نگاههای تند و چشمان سیاه و سرمه کرده اش، بر خود می لرزد. در پرسیدن سوال ها و گرفتن جواب عجله می کند و قیوم در دلش می گوید که ملا و دوستانش وقت زیادی ندارند و همین امیدواری اش به خلاصی از بلا را زیادتر می کند. ملا دور موتر یک چرخ می خورد و باز به طرف عقب موتر می رود و به سخی نگاه می کند و می پرسد : تو کجا می روی؟

سخی سرفه کنان می گوید : مریض استم ملا صاحب، به کابل بری تداوی می روم.

ملا به مرد دیگری که روبری موتر ایستاده است اشاره ای می کند، مرد راه را باز می کند و می گوید : بخیر بروید!

سیر با آسودگی بیشتر می گوید بخیر باشید و به آهستگی موتر را ریز می دهد، یک دو متر فاصله می گیرند، سخی با ترس می گوید: او بچه، ریز بتی که از پشت سرمان فیر نکنند.

– هیچ تشویش نکن، اگر می خواستند که ما را بکشند، همونجا ایستاد می کردند.

سکوتی سنگین موتر را فرا می گیرد و سیر سر صحبت را باز می کند: کدام چیزی که نشان بِته شما با خارجی ها کار می کنید، پیشتان نبود؟

سخی به دستمالی که دور گردنش پیچیده می افتد، رنگ از چهره اش می پرد و با جیغ خفیفی می گوید دستمال آمریکایی! قیوم برمی گردد و با نگاه ملامت بار به سخی نگاه می کند : او بچه! صد بار تو را نگفتم در این راه هوشت را بگیر؟!

– خو مریض بودم! هوشم نشد دیگه!

زیپ کتش را باز می کند تا لباس های دیگرش را نگاه کند، می بیند که تی شرتی که یکی از دوستان آمریکایی اش به او تحفه داده بود را پوشیده است، عکس بیرق آمریکا که بر روی تی شرت خودنمایی می کرد، قیوم را بیشتر عصبانی می کند و او با فریاد می گوید: تو آخرش خودت را به کشتن میتی.

سیر با روشن کردن رادیو می خواهد بحث را عوض کند. صدای گوینده ی خبر توجه قیوم و سخی را به خود جلب می کند: رئیس جمهور در بیانیه ی رادیویی خود، با انتقاد از عملکرد سربازان آمریکایی آنها را متهم کرد با دستگیری و زندانی کردن مردم ملکی در بازداشتگاه بگرام، آنجا را به فابریکه ی طالب سازی تبدیل کرده اند. آقای کرزی در ادامه می گوید مساله ی طالبان، مساله ی داخلی افغانستان است.

درباره‌ی نویسنده

روح الله رحیمی

۴ دیدگاه

برای درج دیدگاه خود اینجا کلیک کنید

  • داستان بسیار خوبی بود . هنوز ترسِ نگاهِ چشمانی سرمه کشیده از من دور نشده .
    قلم بسیار خوبی دارید و انتهای داستان را بیشتر می پسندم .
    ممنون .لذت بردم از خواندن داستان .
    شاد و پاینده باشید

  • سلام. داستان کوتاه بود و بسیار جالب. فکر میکنم که اون ماجرایی هم که مورد نظر نویسنده بوده (برخورد با مشکل طالبان به عنوان یک مشکل بین المللی یا یه مساله جالبی) در همین قالب کوتاه برای خواننده ی نا آشنا (من) توضیح داده شده. ممنون.

  • سلام دوست عزیز. داستان بسیار زیبایی بود. من رمانهای زیاد خوندم و این داستان با این که یه داستان افغانی بود ولی جذاب بود و خواننده رو بر آن می کرد که تا انتها بخونه تا بفهمه آخر داستان چی می شه. ولی کاش آخرش کمی جذابتر تموم می شد. مثل این که از رادیو یه خبری بر مبنای اتفاقی که برای این سه دوست افتاده، پخش می شد و یا اینکه طالبان به اونها گیر می دادن و یا اینکه بعد از اینکه جدا شدند اونها بهشون شک کردن و دنبالشون اومدند و …………
    در هرحال موفق باشی و باز هم منتظر داستانهای زیباتون هستیم 🙂