گل سرخی در قاب عکس

مینا رضایی

دستمالم را از جیب  بیرون کشیده و قطره های عرق را از صورتم پاک می کنم. آن طرف شیشه موتر به راه بندان و صف طویلی از موترهای نیروهای خارجی نگاه می کنم. زمان متوقف شده و موترهای آنها درحال حرکت است و ما بدون حرکت در همان نقطه از سرک فقط می توانیم تماشاگر باشیم.

فضای موتر بسیار دلگیر و خفه است و توان نفس کشیدن را از آدم می گیرد. کمی دل بد شده ام شاید به خاطر هوای گرم موتر است. نگاهم به چوکی کناریم می افتد. دختر بچه ای مقبول در آغوش مادرش با چشمان کلان و سیاه که با سیاهی سرمه، زیبایی چشمهایش دو چند شده است. متوجه تعویض سرخ رنگ سر شانه اش می شوم. وقتی مادرش متوجه نگاه خیره من می شود، با حرکتی سریع چادریش را بر سر طفل کشیده و پنهانش می کند. نگاهم را از آنها دور می کنم و به گل سرخ آویزان شده از موتر نگاه می کنم و به یاد دکان احسان و اولین دیدارمان می افتم. دکان گل فروشی سرک دارالامان! وقتی از پیش دکانش می گذرم متوجه بوته سبز درون گلدان می شوم. گلدان را از جایش بلند کرده و صورتم را دور می دهم تا قیمتش را پرسان کنم. چشمم به جوانی با قامت بلند و چشمانی سیاه و گیرا می افتد. تپش های قلبم تندتر می شود. نگاهم را از او برمی دارم و می پرسم:

ـ قیمت گلدانی چند است؟

ـ ارزانه، گل سرخ نمی خری معلم صاحب؟

ـ تشکر همی گلدانی کفایت می کنه!

ـ امروز گل سرخ تازه آوردیم. تحفه یک شاخه از مه قبول کنید.

با صدای کلینر به خود می آیم:

ـ ایستگاه آخر است، خلاص به خلاص! چیزیتان نمانه.

از موتر پیاده می شوم. با یاد احسان و گذشته‌امان قدم برمی دارم. سر ظهر است و گرمی هوا و خاکباد. قدم هایم را تندتر برمی دارم تا زودتر به خانه برسم. درون حویلی می شوم که تلفونم زنگ می زند. دستم را به طرف جیبم می برم. تلفون را بیرون می کشم. احسان است

ـ جانم خوبی؟ رسیدی خانه؟

ـ بله خوبم. خانه هستم. خیریتی است؟

ـ بله جانم احوالته گرفتم و می گفتم شب غذای مورد علاقه مه پخته کو!

ـ چشم عزیزم حتما. مواظب خودت باش.

به سمت بمبه آب می روم تا دست و رویی تازه کنم. آبی به صورت خود پاشیده و احساس تازگی می کنم. نفس عمیق کشیده و چند قدم به عقب برمی دارم که خاک کالای خود را بتکانم. پایم درون تشت کالاشویی می‌رود. در همین موقع خاله شاجان از اتاق برآمد و با دستپاچگی پایم را از درون تشت می کشم:

ـ سلام خاله جان! مانده نباشی. کالا شستی؟

ـ چی کدی! از صبح تا حالی کالا شستم، تو پایته د مابین تشت ماندی؟

ـ نه خاله جان! متوجه نبودم. خیر است دوباره برت می شویم!

خاله به طرفم آمده و می خواهد تشت کالا را از پیش پایم بردارد: نمی دانم تو دختر د روی هوا راه می ری یا زمین! به درد هیچ کاری نمی خوری! چطور یک معلمک شدی خدا می فامه! شاگردایت از تو چی پند بگیرن!

به طرف تشت کالا خم می شوم. خاله دستم را پس زده و تشت را با قدرت بیشتری به طرف خود می کشد.

ـ خاله جان معذرت می خواهم کالا را دوباره برایت می شویم!

ـ برو برو دخترجان! باز یگان کار دیگه می کنی. تو به درد هیچ کاری نمی خوری. مالوم دار است، دختری که بیرون باشه د کار خانه چی می فامه! بچه مه خو بدبخت کدی نمی دانم از زندگی ما چی می خواهی؟ دو سال است از عاروسی تان تیر می شه اما اجاق تو کور است. امروز و فرداست که بره بچم یک عاروس خوب بگیرم.

بحث با خاله شاجان فایده ای ندارد. حرفهای هر روزش است. چشمهایم سیاهی می رود. خودم را به زحمت به اتاقم می رسانم. درون اتاق می افتم و خودم را ناتوان احساس می کنم. آخر من چطور می توانم احسان را با کسی دیکر قسمت کنم. یعنی این همان عشق و دوست داشتنی است که ما با هم داشته ایم. احسان مرا بدون بچه نمی خواهد. از خاطر بچه با من ازدواج کرده. احسان تمام زندگی من است. ما با چه عشقی با هم ازدواج کرده ایم. می دانم مرا بسیار دوست دارد. دل بد شده ام. نمی دانم از گرسنگی هست یا از شدت غم هایم. از جایم بلند می شوم. پاهایم توان حرکت ندارد. دستم را از دیوار می گیرم. به سمت تشناب رفته و کمی بالا می آورم. دست و روی خود را آب زده و با قدم های استوارتر به سمت آشپزخانه می روم. گیلاس را آب کرده و کمی غذا که از دیشب مانده بود را گرم می کنم. بعد دستم را دراز می کنم تا بشقاب را بگیرم. یکباره گیلاس آب به روی زمین افتاده  و می شکند. با عجله جارو را می آوردم و خرده شیشه ها را جمع می کنم تا دوباره خاله از راه نرسد. به طرف اتاقم می روم. از حرفهای خاله ناراحت شده ام؛ اما به احسان اعتماد دارم و می دانم که مرا بسیار دوست دارد. بشقاب غذا را پیش رویم می گذارم. فضای خاموش اتاق را دوست ندارم و حس می کنم که این خاموشی به غم هایم اضافه می کند.

از جایم بلند شده و تلوزیون را روشن می کنم. قاشق را به طرف دهانم می برم که متوجه نوشته سرخ رنگ زیر صفحه تلویزیون می شوم. “خبر عاجل: در حمله انتحاری یی که دقایقی پیشتر در سرک دارالامان در نزدیک دروازه اصلی شورای ملی رخ داده است، ۸ نفر کشته…” و قاشق از دستم می افتد و فریاد می زنم:  احسان!

و دنیا پیش چشمانم تاریک می شود. چشم هایم را که باز می کنم، حس می کنم تمام جانم درد می کند. می خواهم دستم را بلند کنم؛ اما نمی توانم. سوزن سیرم به دستم وصل است. اطرافم را می بینم. روی تخت هستم. ساعت را می بینم. دو بجه را نشان می دهد. به طرف کلکین می بینم. هوا تاریک هست. من اینجا چه می کنم. مادرم را می بینم که سر چوکی خوابش برده است. چشم های خود را باز و بسته می کنم. نمی توانم به آسانی نفس بکشم. به اطرافم نگاه کرده و او را می پالم.  نیست. چشم هایم دوباره تار می شود. دوباره که چشم هایم را باز می کنم، همه جا را سیاه و سفید و تار می بینم. از دور و برم صداهای مختلف می آید. صدای گریه، ناله و قرآن. چشمهایم را کمی بیشتر باز می کنم. مادرم، خواهرم، مادرکلانم! همه دور من جمع هستند. آخر چی شده؟ خاله شاجان چرا گریان می کند. همه چرا سیاه پوشیده اند. می خواهم حرف بزنم؛ اما زبانم بند آمده است. تلاش بیشتری می کنم. مادرم فریاد می زند:

ـ زهرا به هوش آمد!

دوباره ناله می‌کنم.

ـ دخترم صبر داشته باش! زندگی سرت باشه. خواست خدا بوده، ما بنده ش هستیم و باید قبول کنیم.

اشک از چشمانم جاری می شود. دستم را به زحمت بالا می کنم. صورتم تر شده است. من هم گریان می کنم. دوباره تلاش می کنم که حرف بزنم: ااااااااااااا

گذشته از پیش رویم مثل باد می گذرد. می خواهم فریاد بزنم، اما نمی شود. بیصدا اشک از چشمانم جاری شده و حس می کنم که درحال تکه تکه شدن هستم. عکس احسان که پیش روی خاله است. گوشه آن را نواری سیاه رنگ گرفته و شاخه ای گل سرخ کنارش گذاشته اند. به خودم می آیم و با تمام توان فریاد می زنم: اااااحسان.

مادرم وارخطا می شود. دستم را در دست گرفته و می گوید:  دخترم خودت را زجر نده! ایمان داشته باش. صبر پیشه کو. اگر به خودت رحم نمی کنی به طفل ات رحم کن…

درباره‌ی نویسنده

نویسنده مهمان

مجله‌ی نبشت با همیاری و همکاری داوطلبانه‌ی خوانندگان و نویسندگان فارسی‌زبان پابرجاست. آیا با اشتراک نوشته‌هایی که می‌پسندید، به بهتر شدن کیفیت این مجله کمک خواهید کرد؟

۵ دیدگاه

برای درج دیدگاه خود اینجا کلیک کنید

  • داستان روایتی خطی داشت .از هر قسمت که شروع به خواندن میکردی ، تقریبا می شد حدس زد که جمله و روایت بعدی چه خواهد بود. مخصوصن انتهای داستان که بعد از شنیدن خبر انفجار کاملن میشد حدس زد که احسان میمیرد و زهرا باردار است و به نظر من این بزرگترین ایراد داستان بود . مورد دیگر در باره ی تصویری بود که از زن و دختر سرمه به چشم ساخته بودید .من هنوز نفهمیدم کارکرد آن زن و دخترش در داستان چی بوده . در داستان کوتاه هر کلمه و هر عبارت ارزش ویژه ای دارد و نمی شود فقط به صرف زیبا بودن (تصویر ساخته شده از نظر من بسیار زیبا بود ) و بدون هدف در داستان آورده شود.
    اما از ویژگیهای خوب داستان میشه به روایت ساده و صمیمی داستان اشاره کرد که باعث شد با وجود مشخص بودن انتهای داستان برایم ،بازهم به خواندن آن ادامه بدم .
    برای نویسنده ی محترم آرزوی موفقیت دارم .

    • اوردن زن و دخترکش در داستان بی دلیل نبود این همان نشانه های زندگی افغانستانی هست من در کابل زندگی میکنم و هر از گاه با این سوژه ها برخورد میکنم زنی که اولاد ندارد به حسرت به زن دیگری که فرزندی در اغوش دارد نگاه میکند و زن دیگر فکر میکند که با نگاه کسی دیگر به فرزندش شاید چشم بخورد!یا همان حسد کردن

  • خانم رضایی و دوستان دیگری که داستان می نویسید
    بنده یک پیشنهاد دارم برایتان
    خوب است که سیستم را طوری تنظیم کنید که در کنار کامنت هایتان، عکس خودتان ظاهر شود و به اینصورت اصل بودن کامنت و اینکه توسط شما نوشته شده تائید شود
    اگر خودتان نمی دانید چطور اینکار را انجام دهید، فقط کافی است آدرس ایمیلی که با استفاده از آن کامنت می گذارید و هم چنین عکسی که مایل هستید در کنار کامنت هایتان قرار بگیرد را به این آدرس (rahimirohollah@gmail.com) برای من ایمیل کنید تا در اسرع وقت اینکار را برایتان انجام دهم
    (فقط آدرس ایمیل مورد استفاده و یک قطعه عکس، به هیچ چیز دیگر از جمله پسوردتان نیاز نیست)

  • تشکر از نظر شما داستان خوان،به خاطر این به جزیات زیاد نپرداختم که داستان بلند نشود میخواستم داستان کوتاهی باشد چون جزییات را خود خواننده نیز میتوانست حدس بزند.

  • داستان طرح خوبی‌ دارد ولی به همه چیز فقط اشاره شده و جزییات زیادی ندارد. شبیه گزارش خبری‌ است که تبدیل به داستان شده باشد. کمی با عجله نوشته شده. ولی در کل خوبی‌اش این است که عناصر متفاوتی دارد. از ازدواج یک معلم با یک گلفروش و صمیمت و عشق آنها، تا رفتار مادر شوهر و اشاره به اینکه کار زنان در بیرون هنوز هم مقبولیت اجتماعی ندارد و حمله انتحاری و نادرست بودن احتمال نازا بودن زن. اما این دومین داستانی‌ست که در مورد حمله انتحاری می‌خوانم. ادبیات داستانی نباید همیشه سیاسی باشد. رسانه‌ها به حد کافی به سیاست می‌پردازند. موضوعات ساده و روزانه دلچسپ‌ترند.

تازه‌ها