داستان‌نویس آدم‌ها را مرئی می‌کند

چهار پنج ساله که بودم تلوزیون به همه ی خانه ها پا گذاشته بود و برنامه ی کودک برای من لذت بخش ترین قسمت آن بود . با این وجود خیلی راحت از خیر آن می‌گذشتم، می‌رفتم توی کوچه و به هم بازی هایم می‌گفتم  بیایید خودمان تاتر بازی کنیم. مادرم هم چند تا قصه بلد بود که بس که برایم تعریف کرده بود از حفظ شده بودم ولی دوست داشتم بازهم بگوید. مادرم نمی دانست وقتی قصه اش تمام می‌شود ذهن من یک پایانی غیر از آنچه شنیده بود برایش تخیل می‌کند.

در ساعات طولانی تنهایی در خانه، داستان های زیادی برای اسباب بازی هایم سرهم می‌کردم و قبل از اینکه پا به مدرسه بگذارم شعرهای کودکانه می‌سرودم، شعرهایی که چون نوشته نمی‌شدند هر روز از نو سروده می‌شدند و این تازگی خودش لطفی داشت.

پیش از آنکه خواندن را بیاموزم، از خواهرم می‌خواستم برایم داستان بخواند. او که از تکرار خسته بود، با بی‌حوصلگی کتاب می‌خواند و در نتیجه بزرگترین آرزوی من این بود که خودم باسواد شوم  و مارتین در تاتر و خارپشت شجاع را بدون منت خواهرم بخوانم.

کلاس اول دبستان را با یکی از بی مسوولیت‌ترین و بدترین معلم هایی که یک کلاس اولی می‌تواند داشته باشد، گذراندم. او با خط کش بچه ها را کتک می‌زد و وقتی سال تحصیلی تمام شد، بیشتر کتاب های ما تمام نشده بودند، اما من خودم تمام آن کتاب ها را تمام کردم. لذت دانستن الفبا مثل موج بلندی بود که از سر هر مانعی رد می‌شد.

با هر چه از کلاس اول اندوخته بودم مارتین در تاتر، خارپشت شجاع و البته پسر جنگل را خواندم خواندن من با خواندن خواهرم خیلی فرق می‌کرد. هر بارکه داستان را می‌خواندم قصه‌ی تازه‌ای ازدل  آن در می‌آوردم. این کتاب های تکراری هر بار که گشوده می‌شدند داستان جدیدی از صفحاتشان بیرون می‌ریخت.

در آغاز سال دوم دبستان دو تا داستان نوشتم که فقط یکی از آنها به طور اتفاقی باقی مانده است.

در ده سالگی یک داستان بلند نوشتم. همان سال عضو کتابخانه‌ی محله مان شدم. یک سال نگذشته بود که ناگهان متوجه شدم همه ی کتاب های آنجا را خوانده ام ودر نتیجه سراغ کتابخانه ی بعدی رفتم.

در سیزده سالگی نخستین رمانم را نوشتم ودر نوزده سالگی نخستین داستان کوتاهم در یک نشریه‌ی محلی به چاپ رسید و در بیست و هفت سالگی نخستین مجموعه داستانم منتشر شد.

در طی پانزده سال گذشته یک طومار جوایز ادبی ریز و درشت پشت سرم ردیف شده است. دو کتابم مجوز چاپ نگرفته و برای چاپ بقیه ی داستان‌هایم رنج هایی کشیده ام که مپرس.

من می‌نوشتم چون  نوشتن بخشی از من بود و آدم درباره ی بخشی از خودش سوال نمی کند راستی این تکه ی من چرا اینجاست؟ داستان ها مثل یک آدم نامرئی بودند که کلمات مرئی شان می‌کرد. این آدم نامرئی را از هر طرف که نگاهش می‌کردم، یک قیافه ی به خصوصی داشت.

این آدم نامرئی هربار خودش راه مرئی شدنش را پیدا می‌کرد و این شادتر بخش زندگی من بود حتا اگر وقت ظاهر شدنش به گریه‌ام می‌انداخت .

حالا اگر از من بپرسید چرا می‌نویسی یا چطوری این داستان ها را سرهم می‌کنی مثل همان هفت سالگی نگاهتان می‌کنم، به همان خامی که نخستین داستانم را نوشتم، وفقط می‌گوییم بیایید خودمان برویم یک داستان سرهم کنیم.

اینکه چطور داستان ها توی کله‌ام شکل می‌گیرند وجمع می‌شوند، همچنان بی‌قاعده است. آنچه برایم اهمیت دارد، لذتی است که می‌بخشد، حتا اگر حسابی خسته ام کند. گاهی هم گم می‌شوم در این معنی که آیا به راستی من آن آدم نامرئی را مرئی می‌کنم یا آن نامرئی به من جان می‌بخشد. این زاده شدن پی در پی مثل همه زایش ها پر رنج ولی به شکل منحصربفردی دوست داشتنی است؛ آنقدر که به تمام دردسرهایش می‌ارزد.

من این طوری متولد شده‌ام؛ با نامرئی‌هایی که باید متولدشان کنم. این سرشت من است.

درباره‌ی نویسنده

مرجان ریاحی

نویسنده ادبیات نمایشی و داستانی

بدون دیدگاه

برای درج دیدگاه خود اینجا کلیک کنید

تازه‌ها