نانوشته‌ها و «ننویسندگی»

Man Reading Book and Sitting on Bookshelf in Library

به نظر می‌رسد گرایش فزاینده‌ای در ادبیات داستانی فارسی در افغانستان و نیز تا حدی در ایران به شیوه‌ای از داستان نویسی وجود دارد که در آن نویسنده بخش‌هایی از داستان را عمدا نانوشته باقی ‌می‌گذارد. این گرایش بخصوص در میان نویسندگان تازه‌کار به شدت به چشم می‌خورد.

توجیه‌هایی که من تابحال شنیده‌ام این است که نویسنده با «احترام به شعور و هوش مخاطب» سعی می‌کند دریافت بخش‌‌های نوشته نشده را به تخیل خواننده واگذار کند یا او را در تکمیل داستان مشارکت دهد.  اما در بیشتر این گونه‌ داستان‌ها، حتی با وجود نوشتار و مضمون خوب، این «ننویسندگی» باعث می‌شود که داستان تبدیل به نوشته‌ای سخت‌خوان و در مواردی غیرقابل درک شود که مضمون و طرح داستان و شخصیت‌ها و فضاهایش «به‌ یاد ماندنی» نیستند، داستان تسلسل معمول و منطقی ندارد و متن ملال‌آور، و چه بسا متظاهرانه از آب در‌آمده است. من شخصا به عنوان یک خواننده معمولی کمتر شده چنین داستان‌هایی را تا آخر بخوانم.

در خلال صحبت‌هایی که با  دو سه نویسنده جوان این سبک از داستان‌ها داشته‌ام، متوجه شدم که مثل بیشتر علاقه‌مندان به ادبیات داستانی، آنها نیز صادق هدایت، محمود دولت آبادی، یا مارکز و کافکا و کامو را خوش دارند.

اما اگر خود ما به عنوان خواننده، از داستان‌‌ها و رمان‌هایی لذت می‌بریم که بتوانیم شخصیت‌ها و فضاهای آن را تجسم و روایت آن را دنبال کنیم، چرا گمان می‌کنیم که خواننده دیگری از داستان مبهم و مغلق و پراکنده ما لذت خواهد برد؟

با وجود تفاوت‌های عمده در سبک و نگارش و مضمون‌های آثار این نویسندگان، هیچ‌کدام این خاصیت نوین «ننویسندگی» را در خود ندارد؛ یک خواننده معمولی می‌تواند رمان بوف کور صادق هدایت را، با وجود لایه‌های متعدد و پیچیدگی‌های داستان، به راحتی بخواند و دنبال کند، همان‌طور که می‌تواند رمان محاکمه کافکا، یا داستان کوتاه پیرمرد فرتوت بالدار از مارکز را بخواند، درک کند و لذت ببرد.  بدیهی‌ست هر داستان و رمان خوبی «نانوشته‌»‌هایی دارد که لذت کشف را به خواننده می‌دهد. اما لازم نیست که هر خواننده‌ای برای لذت بردن از رمان همه آن «نانوشته‌»ها را درک کند.  برخی از این لایه‌ها ممکن است حتی برای یک خواننده حرفه‌ای هم قابل کشف نباشد و مجبور باشد برای درک بهتر آن کتاب‌های دیگری بخواند. اما این خاصیت، آسیبی به بدنه اصلی داستان نمی‌زند.

بدیهی است که «نانوشته‌»‌های رمان دایی‌جان ناپلئون  را خوانندگان ایرانی و افغان از خوانش نسخه اصلی این زبان بهتر درک می‌کنند تا یک خواننده انگلیسی زبان که ترجمه این رمان را می‌خواند. در مقابل ترجمه فارسی رمان کاغذپران‌باز (بادبادک‌باز) از خالد حسینی، برای یک خواننده افغان بهتر قابل فهم و تجسم است تا مخاطبان غربی که آن را به زبان اصلی می‌خوانند.

به همین ترتیب، رمان شرم از سلمان رشدی برای خوانندگان عادی شبه قاره هند بیشتر قابل درک است تا برای انگلیس‌ها؛ با آن‌که سلمان رشدی به زبان انگلیسی می‌نویسد. ولی همین رمان برای خوانندگان عادی بریتانیایی که از نظر تاریخی با شبه قاره آشناترند، بیشتر از خوانندگان امریکایی قابل فهم است. حتی به همین نسبت می‌توان گفت که رمان شرم برای افغان‌ها (به دلیل ارتباط فرهنگی و تاریخی بیشترشان با پاکستان و هند) بیشتر قابل درک است تا خوانندگان ایرانی. طبیعی‌است که به هر اندازه که یک رمان با زندگی و جامعه خواننده بیشتر ارتباط بگیرد، خواننده بیشتر می‌تواند لایه‌های پنهانی یا «نانوشته‌»‌های آن را درک کند و لذت رمان بیشتر می‌شود.

شرم رمانی پیچیده در سبک رئالیسم جادویی ست که درون‌مایه اصلی آن جدایی پاکستان از هند و حکومت ذوالفقار علی بوتو و ژنرال ضیاءالحق است. این رمان که در سال ۱۹۸۳ منتشر شد، پر از نماد‌هایی فرهنگی، مذهبی، و سیاسی است و هرچه خواننده بیشتر با هند و پاکستان آشنا باشند به همان نسبت بیشتر عمق آن را درک می‌کند.

اما این امر به این معنا نیست که یک خواننده ناآشنا با درونمایه‌های رمان شرم (یا باقی آثاری که ذکر شد) از خواندن آن لذت نمی‌برد. همه این رمان‌ها خصوصیت‌های اصلی یک داستان خوب را دارند؛ شخصیت‌های قوی، روایت خوب، ساختار محکم داستانی و فضاهایی به یاد‌ماندنی.

خواننده عادی به دنبال خلاقیت است: نوشتار متفاوت و فضا‌ها و شخصیت‌های غیرکلیشه‌ای و مضمون‌های غیرتکراری‌. اما داستانی که نویسنده آن را عمدا مبهم نوشته، به شخصیت‌ها و فضای داستانی به حد کافی نپرداخته، تسلسل منطقی در روایت را حفظ نکرده و یا به طرح داستان انسجام لازم را نداده، بعید است این انتظار خواننده‌ را بر آورده سازد.  داستان‌نویسی تکنیک‌ها و قواعد خود دارد که باید رعایت شود تا یک متن را بتوان داستان نامید.

در نهایت، داستان برای خوانده شدن نوشته می‌شود. آیا می‌توان داستانی را که خواننده عادی نیمه رها می‌کند و یا لذتی از آن نمی‌برد، داستانی خوب خواند و خواننده را متهم کرد که «شعور و هوش لازم برای فهمیدن» را ندارد؟

 

 

۹ دیدگاه

  • سلام. پیشنهاد میکنم برای اینکه موضوعی که بعنوان ننوشته های داستان مطرح کردید تکامل پیدا کند و با برخی موضوعات که از نظر بدنه شباهت به آن دارد خلط و اشتباه نشود، موضوع باارزش مجهولات را از آن تفکیک کنید. در واقع بخش عظیمی از جذابیت هر داستان، بخصوص داستان کوتاه، مجهولات آن است. این که قصه باید در ذهن مخاطب نقش بندد و رابطه بین نویسنده و خواننده باشد بر سر جای خود، اما موضوعی که اینجا مطرح است اینکه نویسنده باید بطور غریزی دریابد که کجا یک نام را فاش کند، یا چقدر از جزییات یک رخداد را شرح دهد، یا تصویری که از یک شخصیت ارائه می کند تا چه روشن باشد. آیا داستانی که تمام جزییاتش فاش شده باشد جذاب تر است؟ یا داستانی که نویسنده اش برخی از اطلاعات را بطور عمد در پرده، در سایه، یا مجهول میگذارد، بی آنکه به خط و ترکیب قصه و ایجاد ارتباط با مخاطب آسیبی وارد آید؟ گمان میکنم با من هم عقیده باشید که دومی بسیار اغواکننده تر باشد.
    نه اینکه نقدی بر یادداشت شما کرده باشم. هدفم این بود که موضوع نانوشته از موضوع مجهولات داستان تفکیک شود که بحث، پخته تر گردد. با آرزوی شادی و سلامتی برای شما.

  • در واقع بعضی از نویسندگان تعبیر غلطی از این نوع نوشتار دارند تا آن حد که گاهی برخی از داستان ها مانند روایت گنگ و نامفهوم یک موضوع بی سرو ته است درحالی که آثار هدایت حداقل دارای مقداری روح هم هستند…
    ولی نمیتوانم درک کنم که چرا در سایت شما هم این داستان ها به چشم می خورد؟!

  • مطلب خیلی خوب بود حکیمی جان . من بشخصه در برابر وسوسه های این رازآلودگی و مبهم نویسی پیش ازموقع قرار گرفته ام . در حین نوشتن داستان آنقدر که رفتار و سکنات قهرمانان و فضای داستان برایم آشناست و با آنها زندگی می کنم که گاه از خاطرم می رود که این بدیهیات ناگفته برای من نویسنده ، گره هایی سرشار از سردرگمی برای خواننده ایجاد می کند . شاید انتظار دارم که خواننده از ورای قلمم به ذهن من واردشود و تمام تاریکی های داستان برایش روشن شود، غافل از اینکه پل ارتباطی من با خواننده ی داستانم ، قلم من و شکل نگارش و رعایت اسلوب داستان نویسی برای روایت است. ممنونم.

  • یک مقدار منظورتان را گنگ بیان نموده اید یا شاید من متوجه نشدم. به نظرم اینکه نویسنده،قسمتی از داستان را بر عهده ی مخاطب قرار می دهد تا او کشف نماید، تاثیر این امر در هر مخاطب بطور نسبی قابل بررسی هست. ممکن است یک مخاطب با خواندن بوف کور تا حد زیادی زوایای پنهان داستان را درک کند و شاید مخاطبی دیگر از همان ظاهر داستان فراتر نرود و دلزده شود، در اینجا نه میتوان نویسنده را سرزنش کرد که چرا داستانی دیرفهم نوشته و نه مخاطب را که چرا درک بالایی از داستان ندارد.من متوجه نشدم این رویکرد از نظر شما ذم شده یا فقط بیان نموده اید؟با توجه به اینکه دنیای ادبیات داستانی امروز به سمت خواننده محوری و موجز نویسی می رود و دراز گویی های دوران کلاسیک و نویسندگانی چون بالزاک و هوگو….سرآمده است.موفق باشید

    • من دقیقا متوجه سوال شما (یا هم اعتراض شما) درباره این بحث نشدم. در این مطلب موضوع سرزنش کردن نویسنده یا خواننده نیست. بلکه مسئله برداشت نادرست (برخی نویسنده‌ها) از مقوله سهیم کردن خواننده در داستان است. قواعد و اصول مشخصی وجود دارد که یک نوشته را داستان می‌سازد. نمی‌توان به بهانه موجزگویی آن قواعد واصول را زیر پا گذاشت. این تمام حرف مطلب فوق است. تمایل برای پررمزو راز ساختن غیرضروری یک داستان ساده و به زعم خود از آن یک چیز استثنایی ساختن بین نویسندگان تازه کار و دانشجویان ادبیات و نوشتار خلاق در غرب هم وجود دارد و این بخشی از پروسه آموختن است. ولی این گونه آثار هیچ‌گاه جدی گرفته نمی‌شود و دانشجویان و علاقه‌مندان داستان‌نویسی امکانات بسیار زیادی برای آموختن و تصحیح کارهای خود دارند. در افغانستان چنین امکاناتی هنوز نداریم و این ریسک وجود دارد که برداشت‌های نادرست و سطحی از مقوله‌های ادبی تبدیل به یک معیار شود. فکر می‌کنم حداقل بحث درباره چنین ریسکی هم می‌تواند به علاقه‌مندان داستان‌نویسی کمک کند.

دیدگاه خود را بنویسید