ساختار، زمان، روایت و درهم شکنی آن در آثار میلان کوندرا

milan_kundera_new_4a-900x400

ما نباید یک ساختار کلیشه‌ای را جوهر تغییر ناپذیر رمان بدانیم.  

میلان کوندرا

این که بگوییم رمان چی است جهانی از بحث و تعریف‌های زیادی پیش روی ما قرار می‌گیرد. از ساده ترین تعریفی که سامرست موام پیش روی می‌گذارد تا تعریفی که جریان ضد رمان و رمان نو در فرانسه ارایه کرد. از لحاظ ساختار و محتوا تا این که چه چیزی را می‌شود رمان نامید و ده‌ها مورد دیگر.

اما همین چندگانه گی و برداشتن گام‌های متفاوت در این موضوع باعث شده تعاریف و ساختارهای مروج شکسته شود و هرازگاهی مخاطب با خواندن یک رمانی که از پیش ذهنیت رو به رو شدن با آن را ندارد دچار شگفت زدگی شود.

یکی از این نویسنده‌هایی که توانسته با رمان آن گونه که خودش می‌خواهد برخورد کند و در واقع مخاطب را هرجایی که بخواهد شگفت زده نماید، میلان کوندرا نویسنده اهل چک است. همشهری نویسنده بزرگ دیگر چک فرانتس کافکا، حالا هرچند خودش هم چندان موافق با این همشهری و همزبان بودن با کافکا نیست.

او در کتاب (پرده) یا هنر، حافظه و فراموشی در بخش نابرابری علاج ناپذیر می‌گوید: «از آن جایی که فرانسویان عادت ندارند تا بین حکومت و ملت تمایز قایل شوند، در بسیاری از اوقات می‌شنوم که کافکا را نویسنده ای اهل چک معرفی می‌کنند. تردیدی نیست که این مطلب بی معناست. باید یادآور شویم که کافکا تنها به زبان آلمانی می‌نوشت و بی هیچ ظنی خود را آلمانی می‌پنداشت. با این حال، لحظه ای تصور کنیم که او کتاب‌هایش را به زبان چک نوشته باشد. امروز، چه کسی او را می‌شناخت؟ ماکس برود برای تحمیل او به ضمیر ادبی جهان، باید مدت بیست سال و آن هم با کمک نویسندگان آلمان، تمام سعی و کوشش خود را صرف این کار می‌کرد؛ حتا اگر ناشری از پراگ کار چاپ کتاب‌های کافکای فرضی اهل چک ما را انجام می‌داد، هیچ یک از هم وطنانش (یعنی هیچ یک از اهالی چک) آن اندازه قدرت نداشت تا نوشته‌های شگفت انگیز او را که به زبان سرزمینی دور دست نوشته شده بود به دنیا بشناساند. نه باور کنید، هیچ کس، هیچ کس امروز، اگر کافکا اهل چک بود، او را نمی‌شناخت.»

نوشتن در مورد کارهای میلان کوندرا دشوار است، چون به ندرت می‌توان دو اثر او را با یک نگاه دید جز در مواردی که خودش می‌خواهد و آن هم در بخش روایت نمودن یک موضوع که ناگهان سر و کله اش میان داستان پیدا می‌شود.

 زمانی که شما رمان‌های کوندرا را روی دست می‌گیرید با پشتاره ای از مفاهیم فلسفی و روانشناسی همراه می‌شوید و از سوی دیگر باید آماده پذیرش هرلحظه یی تغییر ساختاری رمان نیز باشید. چون نگاه کوندرا به رمان و جهان‌رمان متفاوت تر از مفاهیمی است که ما اکثراً با آن رو به رو شده ایم و یا هم انتظار داریم.

 برای همین هم است که در خصوص تاثیرات رمان و رمان نویسان روی تمام موارد اجتماعی و جهان می‌گوید: قرن هجده تنها قرن روسو، ولتر و هولباک (فیلسوفان) نیست، بلکه قرن فیلدینگ، اشترن، گوته و لاگلو نیز هست. حالا بماند که در لابه لای کتاب‌هایش چقدر داستایفسکی را با نیچه و فروید و دیگران رو در رو می‌سازد و در مقابل هم قرار می‌دهد. برای او رمان نویس با خلق جهان اش شانه به شانه فیلسوفان، جامعه شناسان و تاثیرگذارترین افراد حرکت می‌کند.

او در هر رمانش می‌خواهد همین گونه به جهان نگاه کند و جهان رمانش را بسازد. برای این موضوع گاهی نیاز است تا هر رمانش را تنها ورق زد و در موردش گفت.

۴۵۲۲۰رمان آهستگی؛ این رمان ما را با نکاتی رو به رو می‌سازد که اگر خواسته باشیم در مورد آن بنویسم، باید بگوییم: آهستگی رمانی که فلسفه چرخش زمان، آهستگی زمان، خود «آهستگی»، دگرگونی ماهیت زمان، بررسی فلسفی معادله مجهول زمان و انسان و مکان است. این تعریف را تنها وقتی می‌شود بهتر فهمید که این رمان را بخوانیم. چون رمان روایت خطی یک قصه نیست، این رمان هم از لحاظ ساختار و هم از لحاظ روایت، تفاوت آشکاری با رمان‌هایی دارد که همیشه در گرو روایت یک خط اند.

آهستگی گذشته از این که ساختارهای روایتی را می‌شکند، در مورد شخصیت پروری، زمان در داستان و خود زمان سبک خاصی را می‌گیرد. همان کاری که در دیگر رمان‌های میلان کوندار هم از آن استفاده شده است. اما تفاوتی که این رمان دارد، در خصوص پچیدن عناصر داستانی رمان با ارایه تعریف متفاوت از زمان در رمان است.

در این رمان هربخشش را می‌توان به گونه دیگری یافت وقتی در مورد زمان می‌گوید که: «او در برهه ای از زمان قرار گرفته که از گذشته و آینده جداست.» مشخصن منظور همین زمان یا زمان حال نیست، تصور دیگر از ماهیت زمان خلق می‌کند. ماهیتی که با برداشت‌های فلسفی همراه می‌باشد. همان گونه که در بخشی از کتاب می‌گوید: میان آهستگی و حافظه، فراموشی و سرعت، رابطه‌ی پنهانی وجود دارد و در ادامه به خاطر اثبات گفته هایش، می‌گوید حالت کاملن معمولی را در نظر آورید: فردی در خیابان در حرکت است. به ناگاه تلاش می‌کند تا مطلبی را به خاطر آورد، اما در یادآوری آن عاجز است. به صورت خودکار از سرعت قدم‌هایش می‌کاهد. اما فردی که قصد دارد اتفاق ناخوشایندی که به تازگی برایش اتفاق افتاده را به دست فراموشی سپارد، به طور ناخودآگاه بر سرعت قدم‌هایش می‌افزاید؛ گویی در تلاش است تا میان اتفاقی که نزدیکی اش را حس می‌کند و خود، فاصله ای اندازد.

 این رابطه مجهول آهستگی و تندی را بعد در پایان کتاب با رو به رو ساختن شوالیه ای از قرن هفدهم با ونسان از قرن بیستم بیشتر واضح می‌سازد.

تنها موضوع زمان در رمان این گونه برجسته نیست، کوندرا با ذره بینی که دارد تا عمق انسان، زمان، تاریخ، هنر، فلسفه و تخیلات و حادثه‌ها رسوخ می‌کند.

کوندرا با شناختی که از تمامی نویسنده‌ها دارد، همیشه تلاش می‌کند تا سوای از همه آن ها، کس دیگری باشد، کسی که زمانی به شخصیت‌ها رسوخ می‌کند، جدای از داستایفسکی باشد و اگر تاریخ را بخواهد به تصویر بکشد، دیگر تاریخ همان تکرار جنگ و صلح تولستوی یا نویسنده‌های که رمان تاریخی نگاشته اند نباشد.

چنین نیست که او خواسته باشد با پشت پا زدن به نویسنده‌های گذشته خود را برجسته تر از آن بسازد.

کوندرا در مورد نویسنده‌های پیش از خود، اگر خیلی هم خوشبین نیست نمی‌خواهد آن‌ها را به گونه کامل نادیده بگیرد. وی در کتاب رمان، حافظه و فراموشی می‌نویسد: … موقعی که روزی تاریخ رمان به انتها برسد، سرنوشت رمان‌های بزرگی که بر جای خواهد ماند چه خواهد بود؟ برخی از این رمان‌ها قابل تعریف کردن و تبدیل به شکل‌های دیگر نیستند. این رمان‌ها همان گونه که هستند یا به زندگی خود ادامه می‌دهند و یا از بین می‌روند.

او با اشاره در مورد رمان‌های آنا کارنینا و ابله می‌گوید: هرچند این رمان‌ها قابل تعریف کردنند و به همین دلیل هم می‌شود آن‌ها را به آثار سینمایی و یا نمایشی تبدیل کرد. اما این توهمی بیش نیست؛ چون برای این که بتوان از رمان نمایش ساخت، باید اول ترکیبش را شکست؛ باید شکلش را از بین برد. اما اگر اثر هنری را از شکلش جدا کنیم چه چیزی از آن باقی خواهد ماند؟

برای کوندرایی که شکل و ساختار این همه اهمیت دارد و بازی با زمان و زمان در داستان هم چون یک روایت برایش ساده است باز هم او برای رمان‌های گذشته نیز ارزش خاصی قایل است.

در سرانجام کتاب آهستگی کم کم پی می‌بریم که در این کتاب زمان به گونه ای از دو مسیر حرکت می‌کند، زمانی که از گذشته می‌آید و زمان حال، زمانی که از حال به سمت آیینده حرکت می‌کند و این موضوع همزمان می‌شود با ونسان فردی در قرن بیستم و آغاز کتاب. و شوالیه یکی از شخصیت‌ها که از گذشته‌ها به سمت حال و امروز می‌آید و در پایان کتاب هم هم‌زمان می‌شود با ونسان که به قول کوندرا: «در برهه ای از زمان قرارمی گیرند که از گذشته و آینده جداست.»

کوندرا در مورد واکاوی و برهنه کردن انسان‌ها وقتی می‌پردازد، به عمق روان انسان می‌رود. در جا‌هایی از کتاب نشان می‌دهد که چگونه انسان‌ها پس از تحقیرشدن شان با تحقیر کردن دیگری می‌خواهند به آرامش برسند. او این موضوع را در یکی از شخصیت‌های رمان آهستگی اش چنان به سادگی و سوا از شیوه‌های رمان‌های روان کاوانه به نمایش می‌گذارد که مخاطب راهی جز این نمی‌یابد که بپذیرد که ما با نویسنده ای رو به رو هستیم که نشان می‌دهد که چه اندازه توانایی یک روان کاو امروزی را دارد و یا ساده تر بگویم نویسنده ای که انسان امروز برایش آب است و آیینه.

کوندرا گذشته از مواردی که در محتوای رمان می‌گنجاند و با زمان و زبان بازی می‌کند. فلسفه و تاریخ را در هم می‌آمیزد، اسطوره‌ها را به امروز می‌کشاند، در ساختار رمان نیز هرگاه خواست تغییر وارد می‌کند و هر وقت که بخواهد ناگهان در رمانش حضور می‌یابد.

kundera-immortalityشاید برای همین هم است که خودش در رمان »جاودانگی» اش می‌گوید: «رمان نباید شبیه مسابقه دو چرخه رانی باشد، رمان باید شبیه مهمانی باشد.»

او در رمان »جاودانگی» نمی‌خواهد تنها متمرکز به زمان و موضوع رمانش شود، کوندرا در این کتاب از آغاز می‌خواهد به ما بفهماند که چگونه می‌تواند یک فرد عادی را که از پیش تعیین نشده وارد رمان خود و به حیث یکی از شخصیت‌های نسبتاً اصلی معرفی نماید. او در رمان جاودانگی با اگنس یکی از شخصیت‌های رمانش همین کار را می‌کند. روایت از جای دیگری اغاز می‌شود بعد به گونه تصادف با کسی رو به رو می‌شود و او را اگنس نام می‌گذارد. و می‌گوید هیچ وقت زنی به نام اگنس در زندگی ام نمی‌شناختم. این چیزی است که در واقع خود کوندرا وارد رمان خود شده آن را می‌گوید. کوندرایی که می‌دانیم نویسنده است به ناگهان تبدیل به راوی شده مخاطب را، مخاطب قرار داده به او هرآنچه که را که خواسته باشد، می‌گوید.

او در خصوص مداخله نمودن و وارد شدن به رمان‌هایش به پرسی که از او می‌شود که: «در رمان‌های شما عباراتی پیدا می‌شوند که در آن‌ها این شما ـ مستقیماً خود شما ـ هستید که سخن می‌گویید.» پاسخ می‌دهد: حتا اگر خود من باشم که سخن می‌گوید، تفکر من به یک شخصیت مربوط می‌شود. من می‌خواهم نگرش‌ها و طرز دید این شخصیت را، به جای او و عمیق تر از آ« چه خود او می‌تواند، در ذهن مجسم کنم.

کوندرا این نکته را در بخش‌های پایانی کتاب هنر رمان واضح تر می‌سازد. او می‌گوید: رمان نویس سخنگوی هیچ کس نیست و من تا آنجا روی این حرف تاکید می‌کنم که بگویم او حتا سخنگوی افکار خاص خودش هم نیست. او به استناد گپ‌هایش تولستوی را در تقابل با آنا کارنینا قرار می‌دهد. یک سوی تولستوی اخلاق گرا را می‌آورد و سوی دیگر آنا را. برای همین می‌گوید: من مرجحاً می‌گویم که او، در حین نوشتن، به صدای دیگری به غیر از صدای اعتقادات اخلاقی شخصی خود، گوش داده است. موضوعی که به نحوی مداخله نمودنش در رمان‌هایش را توجیه می‌کند.

رمان جاودانگی نمونه بارز آن چه که در بالا ذکر کردم هست. کوندرا همین گونه خودش وارد رمان می‌شود اما در واقع حتا سخنگوی خودش نیز نیست که این موضوع گاهی خواننده را دچار سردرگمی می‌کند به خصوص زمانی که از گوته به همینگوی و از همینگوی به زمان اگنس و پل و لارا ـ شخصیت‌های امروزی رمان جاودانگی اش – بر می‌گردد.

او هم چنان در این گشت و گذار زمانی و در میان این همه آدم که در طول زمان که حالا به گفته خودش در بخشی از جاودانگی قرار گرفته اند در یک جایی به مخاطبش می‌فهماند که نباید دنبال یک نتیجه گیری باشد. موضوعی که اکثر در رمان‌ها انتظار آن را می‌کشیم. کوندرا با وارد شدن به جهان داستانی رمانش می‌گوید: «فکر می‌کنی هرچیزی که دنبال یک نتیجه گیری ن‌هایی نیست، خسته کننده است؟»

این پرسش در واقع متوجه تمام کسانی می‌شود که کتاب را در دست دارند و پرسش هم همین است که آیا واقعن ذهن مخاطب امروزی که این همه شرطی شده که همیشه در رمان تنها باید دنبال یک نتیجه ن‌هایی بگردد، یا بگذارد که نویسنده هر آن گونه که می‌خواهد او را با خود به سمت موضوعات گوناگون بکشاند؟ گاهی او را وارد شخصی ترین جزییات زندگی گوته کند و گاهی هم با همینگوی در یک جهان دیگر او را رو به رو بسازد، یا هم بگذارد نویسنده رمان به ناگهان در رمان وارد شده در مورد جزییات رمان جدید بگوید؟ کاری که او به مراتب در رمان جاودانگی اش تکرار می‌کند.

 با آن که، ساختاری که کوندرا از آن استفاده می‌کند برای مخاطبینی هم چون ما شاید پدیده تازه‌ی باشد و این گونه بازی‌ها در گذشته‌های ذهن ما و تصویر همیشگی رمان همخوانی نداشته باشد اما او توانایی این را دارد که مخاطب را دنبال خود بکشاند. و او را به جای آن که، آن چنان که خودش می‌گوید در رمان‌هایش به »جای مسابقه دو چرخه رانی به مهمانی‌ها ببرد.»

اما صادقانه تر اگر بگوییم این موارد همیشه هم چنین نیست، که او ما را به مهمانی بکشاند؛ با تمام قدرتی که او دارد گاهی مخاطب را از این دست به آن دست کشاندن خسته می‌سازد.

تنها این نه، زمانی هم که او ناگهان یکی از شخصیت‌های تازه را در وسط رمان وارد داستان می‌سازد و تنها به خاطر یک نکته کوچک که در یک بخش کوچک دیگر رمان با یکی از شخصیت‌های اصلی رمانش رابطه داشته او را بی دلیل پردازش داده یک یا چند بخش را به آن اختصاص می‌دهد، بخش‌هایی که حس می‌شود نبودنش هیچ خدشه ای به رمان وارد نمی‌کند. برعکس این کار مخاطب را تا اندازه ای خسته می‌سازد و به نحوی وقتی تمام می‌شود می‌بینیم که مخاطب را دست انداخته است.

این موضوع در رمان جاودانگی در خصوص یکی از شخصیت‌ها به نام رابینس اتفاق می‌افتد که فقط به خاطر تنها رابطه ای کوتاهی که با اگنس داشته مخاطب را با تمام زندگی خود رو به رو می‌سازد و بیشتر از چهار فصل رمان را به خود اختصاص می‌دهد.

the_unbearable_lightness_of_beingاما اگر پیش زمینه ذهنی ای در مورد فلسفه نداشته باشیم سرزدن به رمان‌هایش ما را به دشواری همراه می‌سازد مثلن زمانی که رمان بارهستی را با بازگشت ابدی نیچه آغاز می‌کند، بحث عمده ای در خصوص این فیلسوف و به خصوص موضوع مطرح شده بازگشت ابدی را پیش می‌کشد. می‌گوید: «بازگشت ابدی، اندیشه ای اسرار آمیز است و نیچه با این اندیشه بسیاری از فیلسوفان را متحیر ساخته است. باید تصور کرد که یک روز همه چیز همان طور که پیش این بوده تکرار می‌شود و این تکرار هم چنان تا بی نهایت ادامه خواهد یافت.» شبیه بار هستی، شبیه تکرار زندگی و درهم آمیختن با رنج و این یعنی همان تکرار سیزیوف وار چنانچه خودش در رمان بارهستی می‌گوید:»بار هرچه سنگین تر باشد، زندگی ما به زمین نزدیک تر، واقعی تر و حقیقی تر است.»

او این موضوع را در رمان بارهستی، با هستی درهم می‌آمیز و انسان را در تقابل با جبری که از پیش تعیین شده ناتوان و درمانده از ر‌هایی از هستی می‌داند:… زیرا در این دنیا همه چیز از قبل بخشوده شده و همه در آن به طرز وقیحانه‌ی مجاز است.» فلسفه در رمان‌های او به شدت زنده اند و نفس می‌کشند و در هرچند بخشی از یک رمانش برای خود جا باز می‌کنند. موضوعی که در کنار دیگر موارد ما را با نویسنده ای که به خوبی می‌تواند فلسفه را تعبیر و آن را با زندگی روزمره گره بزند و در قالب رمان بگنجاند نیز رو به رو می‌سازد.

با خواندن آثار او می‌توانیم پی ببریم که او نویسنده خلاقی است و حرف‌های زیادی به گفتن دارد و این موضوع را می‌شود به وفور در کارهایش دید. اما نکته ای که می‌تواند گره از کار او بگشاید کتاب رمان هنر او است که پس از رمان‌های کوندرا اگر سری به کتاب » هنر رمان» اش بزنید. بیشتر می‌توانید به دیدگاه او نسبت به رمان آشنایی پیدا کنید و گره از کارهایش باز کنید.

کوندرا در مورد رمان یک حرف می‌گوید و نهایت و قوت دیدش را نسبت به رمان در آن خلاصه می‌کند: «اگر رمان حقیقتاً باید از میان برود، به این دلیل نیست که نیرویش تمام شده است، بلکه بدان خاطر است که رمان در جهانی به سر می‌برد که دیگر از ان او نیست.»

چرا باید میلان کوندرا را در افغانستان خواند؟

آنچه که در بالا نوشتم بیشتر بخشی از چه گونه گی آگاهی یک نویسنده بود، نویسنده ای که گاهی ورودش به ژرفنای انسان‌ها تصویر او را در دور دست‌ها به ماندگاری داستایفسکی می‌توان دید. و از سوی دیگر ساختاری که در نوشته‌هایش از آن استفاده می‌کند توانایی یک نوگرا را نشان می‌دهد که بی پروا قلمش را بر می‌دارد و تا جایی که می‌تواند و دلش می‌خواهد شخصیت‌ها و قصه‌هایش را می‌چرخاند و گاهی هم بدون اطلاع قبلی ناگهان در داستان حضور می‌یابد. که این موضوع می‌تواند کمک کند برای خطر کردن در نوشتن، خطر کردن در شکستن ساختارها و فهمیدن این که دست نویسنده ای برای خلاقیت به روش‌هایی گوناگونی باز است.

از سوی دیگر زمانی که رمان جهالت و بار هستی را می‌خوانیم ما را به یک نکته عجیبی در یک برشی از تاریخی با این نویسنده و کشورش گره می‌زند و حسرت نداشتن یک نویسنده و یک راویی که حرف‌های زیادی را که در دل زمان مانده اند را به رخ مان می‌کشد.

کوندرا از زبان شخصیت‌هایش روایت می‌کند که چه گونه وقتی یک روز چشم باز کردند همه جا را تانک‌های روسی گرفته بود چیزی که در افغانستان هم اتفاق افتاد اما کمتر کسی توانست همچون کوندرا ذره به ذره‌ی آن لحظات را با جا دادن در دل داستان و روایت کردن از چشم و زبان آدم‌ها ماندگار بسازد.

 کوندرا مانند یک حافظه جمعی تاریخی همه چی را در ذهن دارد و وقتی که روایت می‌کند می‌بینم که نویسنده تا چه اندازه ناظر بر تمام قیودات، شرایط و رویدادهای که شکل گرفته در یک برهه از زمانی است و حرف‌هایی را می‌گوید که به راحتی می‌توان گفت تاریخ توانایی گفتن آن را ندارد.

او از زمانی می‌نویسد که چه گونه افراد به خاطر باورهای خود و به خاطر نوشتن برخلاف عقاید حاکم وقت، شکنجه شده و زندان رفته اند، اتفاقی که همانند آن در افغانستان هم افتاد. اما این نوشتن سوای آن چه است که ما در دل تاریخ خوانده ایم. سوا از آن چیزی است که توقع می‌رود آن را در قالب داستان بدون نشستن در مسند قضاوت بگنجانند.

 حتا اگر از این هم بگذریم تا حالا کسی به این قدرت چهره‌های یک کشور تحت اشغال را این گونه با کلمات نقاشی نکرده است. او همچون یک راوی توانا و یک نقاش چیره دست یک بخشی مهم از تاریخ اش را در این قالب انداخته تا گذشته از روایت‌های تاریخی چهره‌های آدم‌ها را هم شامل سازد، آدم‌هایی که با نفرت به تانک‌ها نگاه می‌کنند و آدم‌هایی که وادار می‌شوند برای آن چه نوشته اند، دوباره برخلاف آن بنویسند و یا اعتراف کنند که اشتباه نوشته اند. آدم‌هایی که تعهد می‌کنند چی بنویسند و چی نباید بنویسند.

از یک برشی زمانی همانندی که افغانستان و چک دیده. کوندرا آن لحظات را ذره به ذره روایت کرده. روایتی که آن تصاویر را برای همیشه زنده نگه داشته چیز که این جا ما نیز نیاز به روایت شدن آن در دل قصه‌ها داریم. آن چی را که بشود حتا در چشم آدم‌های داستان‌ها خواند. این کمی به خوبی در داستان نویسی ما وجود دارد و به قول خودش: «بعضی وقت‌ها فقدان یک رمان بزرگ جبران ناپذیر است.» رمانی که بتواند در کنار تاریخ و یا حتا فراتر از تاریخ جایی باشد برای آن چه که سر آدم‌ها می‌آید. همان گونه که سر آدم‌های رمان جهالت و به خصوص رمان بارهستی آمده که این رمان دومی، فراتر از یک روایت تاریخی برای مان قصه‌های زیادی دارد، قصه‌های از جنس سرگردانی آدم‌ها از جنس نارضایتی آدم ها، از جنس استفاده شدن و افتادن انسان‌ها در دستانی که همیشه خشونت می‌آفرینند.

با نگاه به آثار او می‌شود فهمید که او حساب بزرگی روی رمان می‌کند و این توانایی را در رمان می‌بیند برای همین هم است که با هراس از آن چه که در رمان کلیشه شده می‌گوید: «با دلهره، به روزی می‌اندیشم که هنر دیگر به جست و جوی ناگفته‌ها نخواهد پرداخت و رام و سر به زیر در خدمت زندگی جمعی درخواهد آمد.» و این ترس، واقعی ترین ترس در خصوص رمان است که نادیده گرفتن آن می‌تواند ضربه بزرگی به این دست آورد بشر در خصوص ادبیات وارد کند.

.

۲ دیدگاه

دیدگاه خود را بنویسید