ادبیات ترس: ده داستانک چندجمله‌ای در ژانر وحشت

ژانر وحشت در ادبیات (و همچنین سینما) از ژانر‌های محبوب ادبی‌ در اروپا و غرب است. داستان‌هایی که در این ژانر نوشته می‌شوند، باید ظرفیت ایجاد ترس، وحشت و شاک را در خوانندگان خود داشته باشند. براساس تعاریف ادبی، ژانر وحشت داستان یا قصه‌ای کوتاه یا بلند است که با خلق فضاهایی غیرعادی و مرموز به خواننده حس ترس را القاء می‌کند. موضوع چنین داستان‌هایی معمولا ماورالطبیعه است، هرچند می‌تواند رئالیسم نیز باشد. برخی منتقدان می‌گویند عنصر اصلی ترس در ادبیات ژانر وحشت می‌تواند نمادی از ترس‌ها و نگرانی‌های جامعه‌ی نویسنده باشد.

در این مطلب ده داستانک چندجمله‌ای در ژانر وحشت از نویسندگان مختلف به زبان فارسی ترجمه (آزاد) شده است. حس شما نسبت به این داستان‌ها چیست؟  نظر خود را در بخش دیدگاه‌ها بنویسید.

۱

صدای ممتد تلنگر روی شیشه مرا از خواب پراند. فکر کردم کسی با نوک انگشت به شیشه پنجره اتاقم ضربه می‌زند. لحظاتی بعد باز صدای تلنگر آمد. از پنجره نبود. از درون آیینه گوشه‌ی اتاقم بود.

۲

از آن سوی تاریک پنجره اتاق خواب من، صورتی با لبخندی مرموز به من نگاه می‌کند. اتاق من در طبقه چهاردهم است.

۳

عکسی از خودم در آیفونم می‌بینم که مرا در خوابی عمیق نشان می‌دهد. من سال‌هاست که تنها زندگی می‌کنم.

۴

امشب شیفت نگهبانی من است. روی یکی از مونیتورها، که به دوربین امنیتی زیرزمین متصل است، صورتی سفید با موهایی دراز به من خیره شده است.

۵

به دو مامور اداره پست می‌گویم مانکن‌ها را به پس‌خانه مغازه ببرند. مانکن‌ها در پوشش نایلونی حباب‌دار بسته‌بندی شده‌اند. بچه که بودم یکی از سرگرمی‌های من ترکاندن آن حباب‌ها بود. چندتایی را می‌ترکانم و در پس‌خانه را می‌بندم. چند دقیقه بعد صدای آشنای ترکیدن حباب‌ها از داخل پستو به گوشم می‌رسد.

۶

همسرم به آرامی شانه‌ام را تکان می‌دهد و می‌گوید: «عزیزم، بگذار بالشت را جابجا کنم. خروپف که می‌کنی از خواب می‌پرم.» من تا آن‌لحظه هنوز به خواب نرفته بودم.

۷

تمام شب دخترم در اتاقش می‌گریست. امروز سر قبرش آمدم که از او بخواهم دیگر مرا آزار ندهد.

۸

وقتی روجایی پسرم را رویش کشیدم، آهسته گفت:‌ «بایایی، یک نفر زیر تخت من است.»‌ برای این‌که خیالش را راحت کنم، خم شدم و به زیر تخت نگاهی انداختم. پسرم آنجا زیر تخت دراز کشیده بود. با صدایی آهسته گفت:‌ «بابایی، کسی روی تخت من خوابیده.»

۹

مادرم از آشپزخانه صدایم کرد. وقتی از اتاقم بیرون آمدم، مادرم با رنگی پریده پشت در  ایستاده بود. زمزمه کرد: «من هم صدا را شنیدم،‌ عزیزم. به آشپزخانه نرو!»

۱۰

تکه کاغذی را که روی کف خونین بیمارستان متروک افتاده بود، برداشتم. یادداشت پرستار زایشگاه بود. «وزن: سه و نیم کیلو، قد هجده اینچ، با سی دو دندان کامل.»

.

۲۱ دیدگاه

دیدگاه خود را بنویسید