ادبیات افغانستان

همان شب همان چهل نفر

خودم شنیدم که تاجی گفت: ـ گفتم، حیف این مرمی ها نکرده که بالای این مردگاو ها مصرف کنیم. بعد یکی یکی کنار چاه کشاندم و با برچه زدم…زدم…زدم و درون چاه انداختم، حساب کردم، چهل نفر بودند. گفت: تنها همین چهل نفر نبودند خیلی...

ظاهرشاه

از زمانی‌که نجیبه به سن جوانی رسیده بود ، وقتهای زیادی می‌گذشت.  چندین فصل پَخته چینی تیرشد  و چندین بار پالیز های دایمه و للمی به ثمر نشست؛ اما یکبار هم کسی خواستگار گفته دروازه ماما عبدالحق و گلچهره خاتون را تک تک...

خاتون

ساقهایش لوچ بود وهی شصت دستش را می‌چشید. پاهای گوشتآلودش درهوا تکان می‌خورد وبه هم می‌پیچید. روی برنده کنار کلکین زیر آفتابی نرم خسپیده بود. چشمهایش همرنگ خسرو بود...

بدرود دل‌باخته

- گاهی که مغز آدم سوت می‌کشد، بهترین راه، زدنش به دیوار کناری‌ست. نمی‌دانم هر کاری که نکردی می‌توانی انجام بدهی! یا شاید بهتر است دستانت را مشت کنی و سخت بکوبی به...

ملنگ

هرسه دَور یک صندلیِ که با لحافِ نازک و کمپل شُتری‌رنگ پوشیده شده بود؛ نشسته بودند. کلکینِ چوبیِ موریانه‌خورده با رنگِ روغنیِ سبز و یک تاق‌چه‌ی گلی، قالینِ کهنه و...

سایه

ساعتی از غروب گذشته و سیاهیِ شب درخشش ماه را نمایان‌تر ساخته بود و نسیم سرد پاییزی، هر ازگاهی برگ‌های خشک درختان را به رقص درمی‌آورد. وقتی پا به کوچه‌ی تنگی گذاشتم...

فالبین

در آن بعد از ظهر دوشنبه سیزده جدی ۱۳۷۲ که شبح مرگ در هیکل‎های بی‎شمار می‎توانست ظاهر شود، پدری با دخترش می‎بایست چهار کیلومتر را طی کنند؛ از رو به روی پوسته‎ای که...