آرشیو مطالب | وسیمه بادغیسی

خاتون

ساقهایش لوچ بود وهی شصت دستش را می‌چشید. پاهای گوشتآلودش درهوا تکان می‌خورد وبه هم می‌پیچید. روی برنده کنار کلکین زیر آفتابی نرم خسپیده بود. چشمهایش همرنگ خسرو بود و لبخندش حتی زیباتر از او. دلم بادیدن کومه‌ها و به هم...

شاه کابل، مطرب خرابات

ایستاده‌ای پشت به کاج‌های این سرای قدیمی‌ و بـه ایـن فکـر می‌کنی کـه از در کهنـه‌ی چـوبی وارد شـده‌ای. اول دق‌البـاب کرده‌ای، غلامگردشی را دور زده‌ای و درست روبه‌روی مـن و پشت به کاج‌ها ایستاده‌ای. قبلاً مرا در...

دامن سرخ کتانی‌ام 

از خانه بیرون می‌دوم و زیر آسمان ابری و خاک آلود، زیر چادر برقعی زردرنگ که مال بی‌بی ماهروی آشپز است، زمین را گز می‌کنم. حال عجیبی دارم. حسی نزدیک به ترس و وهم. حس کسی را دارم که دستی به یکباره زیر گلویش را فشرده و...

آمده‌ام که بروم

تیرماه بود که باد آمده بود و موهایت را پریشان کرده بود روی پیشانی.  بادی تند ومواج که از شمال آمده بود و پیشانی ات را روفته بود و از لای موهایت گذشته بود و رفته بود به سمت درختان چنار، از لای شاخ و برگ‌های سپید و سبز و بلند و...

فرح

وارد سرا که می‌شوی برگ‌های نهال‌های شگوفه‌زده درخت بهی نگاهت را پر رنگ سفید و گلابی می‌کند. عطر شگوفه بهی که  به دماغت می‌پیچد با خود می‌گویی:  شاید رسیده باشد. کلکین بازرا که می‌بینی این بارمحکم‌تر می‌گویی او...

بوبو

‌روبروی آیینه قدنما که می‌ایستی خود را  همرنگ بوبو می‌یابی.  انگار تصویر درون  آیینه ‌شانه‌ی چوبیِ دو دندانه را به دستت می‌دهد تا راست روی  برنده بایستی و کمند موی یک‌دست و پُرپشتت را شانه بزنی. آیینه  چشما‌ن بوبو را...

برسد به دست ساقیا

بادی می‌وزد. برگی خش‌خش می‌کند و بوی سـیب جـاری می‌شود. چشمهایت باز می‌شود. سـیب‌هـای سـرخ رو بـه تـو آویخته‌اند و عطر می‌پراکنند. قبلاً دیده‌ای. قبلاً کشیده‌ای. چیـز تازه‌ای نیست. چشمت برق نمی‌زند، دست و دلت...

هرچه بادا، باد

آنجاست. وسط جاده. توبره‌ای‌ زردرنگ بدست دارد. این توبره زمانی‌ کیسه برنج بوده. مادرم هم از کیسه برنج خریطه درست می‌کند. اما من کی‌ دست می‌گیرم؟ دستکولی چرمی دارم که پارسال خواهرم از جاده لیلامی‌ها برای خودش خریده بود،...

پامیرجان

شب میهمانی کلانـی داشـتند. همـه‌ی مردهـای شـهر خبـر بودند. پیشواز پامیرجان بود. مردم خودشان می‌آمدند. چه بهتر که محترمانه خبر می‌شدند و نان هم مـی‌خوردنـد. همسـایه‌هـا همه جمع می‌شدند و دیگ‌های بزرگ مسـی را روی...