آرشیو مطالب | سولماز امینی

گره کراوات، دکمه‌ی کت

می نشست، بند کراوات را دور زانوش می‌چرخاند. گره کراوات را همیشه روی زانوش می‌بست و تنظیم می‌کرد. می گفت: گردنت رو بیار جلو. کراوات را می‌انداخت دور گردنم. خودم سفتش می‌کردم. یقه‌ی پیراهنم را تنظیم می‌کردم . گردنم را به...

خَزَل سوون باهار

خَزَل سوون باهار همیشه سردش است. او حتی در روزهای گرم تابستان کت کرکی نازکی به تن می‌کند. اواخر بهار است. من از دو سال گذشته تا حالا، بیست و هشتم هر ماه ساعت دوازده ناهار را با خَزَل سون باهار می‌خوردم؛ اما امروز سی‌ام ماه...

پلات

عطایی یک جور خاصی به دست‌های آدم نگاه می‌کرد. شاید مجید راست می‌گفت. نگار گفته بود از سمینار کشوری شهرسازی که بر می‌گشتند عطایی توی هواپیماخوابش برده بود و سرش را گذاشته بود روی شانه‌ی نگار. سرش افتاده بود روی شانه‌ی...

اسیر

آن وقتی که من آمدم پدر یک بار دیگر به جنگ رفت. مادر چادر نخی سبز لجنی‌اش را که پر از گل‌های بابونه بود، می‌انداخت روی سرش و بوی گل‌هاش پهن ِموزاییک‌های براق پله‌ها می‌شد و با یک دست چادر را زیر چانه‌ی کوچک و لرزان صورت...