آرشیو مطالب | آصف جاهد

بدرود دل‌باخته

- گاهی که مغز آدم سوت می‌کشد، بهترین راه، زدنش به دیوار کناری‌ست. نمی‌دانم هر کاری که نکردی می‌توانی انجام بدهی! یا شاید بهتر است دستانت را مشت کنی و سخت بکوبی به جایی که گمان می‌کنی، مغز سرت همان جاست. می‌دانی؟!

استحاله 

زانو زده‌ام. لوله‌ی تفنگ‌چه‌اش درست پشت گردنم است. چشم‌براهم تا فیر کند. مرگ نزدیک است. با خود می‌گویم کاش زودتر می‌آمد. سخت گذشت این روزها.  می‌گویند در چنین زمان‌هایی شاش آدم می‌رود، من اما استوار زانو زده‌ام و به...

هنوز در برزخ 

با مشت محکم به میز می‌کوبم و سپس همان مشت را محکم‌محکم به سر-و-روی‌ام می‌کوبم. باز می‌کوبم و هم‌چنان دنباله می‌دهم تا درد برای‌ام بی‌معنا می‌شود. نمی‌دانم، به‌راستی که نمی‌دانم، چه کنم. بیچاره و درمانده به دید...

نفر پنجم

سبحان الله والحمدالله و... چند بار شد؟ سه بار یا دوبار؟ دوباره. از آن آدمهایی هم نیستم که سلام بدهم و تمام کنم. نه، من باور خود را دارم و همانگونه تمام میکنم و دوباره آغاز میکنم. دعای دست. به این پندار بودم که شاید من بتوانم...

برگ چهارم

روی زمین می‌نشینم و پشتم را به رادیاتور می‌چسپاندم. کجا هستم؟ به درستی نمی‌دانم. به مغزم فشارمی‌آورم؛ از کار افتاده است. شاید هم من، به آن نمی‌اندیشم! بلند می‌شوم. در امتداد راهروی بیمارستان به راه می‌افتم. سردل ندارم...

یک روز عادی

یادت نیست؟ همان که می‌آمد کنار دیوار خانه‌ی‌مان و از بامداد تا نیمه‌روز و بی‌گاه‌ها جای‌اش همان‌جا پای‌اش مصنوعی را در‌می‌آورد و زیر تنها درخت کوچه می‌نشست. می‌گفت که طالبان قطع‌اش کردند. اگرچه نگاه اول گمان...

معرفی فیلم: آیینه‌های روبرو

سوژه‌ی اصلی این فیلم درباره‌ی تراس‌ها یا تراجنسی‌هاست. ما در افغانستان با چنین مقوله‌یی تاکنون برنخوردیم و ناآشنا هستیم؛ شاید به دلیل شرایط سخت‌گیرانه‌ی اجتماعی‌ای که وجود دارد. در کشور هم‌زبان‌مان ایران هم...

گور روی تپه‌ی خاکی

آرام به گوشه‌ی خانه می‌خزم. فرش را بالا می‌زنم و چاقویی که پنهان کرده بودم را به‌دست می‌گیرم. این‌بار بلند می‌شوم و خودم را زود بالای سرش می‌رسانم. دستان‌ام می‌لرزد. گمان کنم که جان‌ام و همه‌ی پیراهن و تنبان‌ام تَر...

چیزهایی نه بـرای همه 

در سلواکی با سیگان‌ها، بخشی از جامعه‌‌ ‌که مردم دید چندان خوبی به آن‌ها ندارند، چند ماهی رفت-و-آمد داشتم. زندِگیِ انارشی‌گونه‌ی‌شان برای‌ام خوشایند بود. بی‌بند-و-باریِ بی‌قید و شرطی که در روزمرِگی‌های‌شان بود،...

همه بی‌خانمانیم

عینک دودی به چشم میزدم و کت کهنه‌ای که از زباله‌دانیِ کنار خانه‌ی شهردار پیدا کرده بودم، را می‌پوشیدم. شلواری هم به همان رنگ اما کمی رنگ رفته و آفتاب خورده از دوستی دزدیدم. پیراهنی چهارخانه هم از زباله‌دانی دیگری یافتم...