اسیر

آن وقتی که من آمدم پدر یک بار دیگر به جنگ رفت.

مادر چادر نخی سبز لجنی‌اش را که پر از گل‌های بابونه بود، می‌انداخت روی سرش و بوی گل‌هاش پهن ِ موزاییک‌های براق پله‌ها می‌شد و با یک دست چادر را زیر چانه‌ی کوچک و لرزان صورت گندمی‌اش می‌گرفت و با زبان کوچکِ صورتی‌اش لبهای باریک و خشکش را تر می‌کرد. سبد قرمز پلاستیکی مشبکی را که تازه خریده بود، دست می‌گرفت و درِ حیاط را آرام می‌بست تا چادرش فرصتی برای لای در ماندن پیدا نکند، تا یک وقت دیرش نشود. گوشه‌ی پایین چادر مثل روحی که دنبال جسدی بگردد تا در آن حلول کند، از لای در می‌خزید توی کوچه و حیاط سه در چهار را با آن سه پله‌ی کوتاه و حوض کوچک سبز رنگ که یک تلمبه آهنی را کنارش کاشته بودند، تنها می‌گذاشت تا آب در گلوی سخت تلمبه انتظار بکشد تا برای رخت‌چرک‌های مادرم که هیچ وقت چرک نمی‌شدند، آبی برای جاری شدن داشته باشد و بوی تن مادر مگر می‌رفت به این سادگی از اسارت تارها و پودها، که با هیچ آبی شسته نمی‌شد؛ تا که روی بند رخت آویزانشان می‌کرد آن بوی ازلی می‌ماند، می‌ماند، می‌ماند، تا اینکه باد می‌آمد و بو عطر می‌شد. می‌پیچید لابه‌لای برگ‌های تنها درخت نارون حیاط که عمرش از همه درخت‌های خانه‌های کوچه بیشتر بود. عطر مادر قد می‌کشید تا آسمان.

این داستان را با صدای نویسنده بشنوید

آن چادر نه به ذات حریر که به روح چونان حریر، روی ساق‌های ورم کرده مادر که دست برده بود زیر شکم گرد و بر آمده‌اش که من آن تو مثل ماهی می‌خزیدم و حس می‌کردم بابونه‌ها از پشت لطافت بدن مادرانه‌اش روحم را هل می‌دهند به سمت جهان. جهانی که هنوز از پشت یک چادر سبز لجنی در همجواری با یک سبد خنثی که نه مثل من که فقط با من حرکت می‌کرد تا در سکوت و نفهمی مطلق جلو و عقب شود و به خیالم اگرچشمی داشته باشد مستقیم جلو را نگاه می‌کرد و اما من با مادرم راه می‌رفتم. به «ماهی» – زن جوان و بیوه یک مرد سرباز که در همسایگی ما شب‌ها آهسته آواز غم‌انگیزی را که من معنی بعضی از کلماتش را نمی‌فهمیدم اما خیس‌ ِ غم می‌شدم، می‌خواند – سلام می‌کردم و از دیوارهای بلند و کاهگلی انتهای کوچه می‌گذشتم و آنگاه بی‌تابی‌ها، اندوه‌ها، و لبخند‌های مادر از خواندن نامه‌های پدر را حس می‌کردم که هر صبح از پست می‌گرفت و کنار نان‌های تازه و خوش‌بوی توی سبد می‌گذاشت وبا سرعت خودش را به خانه می‌رساند و در را آنقدر به شتاب می‌بست که گوشه چادرش پشت در می‌ماند توی کوچه و روی سه تا پله جلوی در، روی موزاییک‌های براق‌شان می‌نشست می‌خواند. بی تاب می‌شدم. می‌خواستم از آن حوض تنگ بپرم بیرون. نمی‌خواستم بیش از این اسیر مادر باشم. مادر اما نامه را روی سینه می‌فشرد و وقتی می‌گفت «خدا رو شکر» چادر را از لای در می‌کشید توی خانه. دلم برای چادر مادر می‌سوخت. هیچ وقت احساس امنیت نمی‌کرد. همیشه باید منتظر می‌ماند که مادر خدا را شکر کند و شاید پیش خودش می‌گفت:« اگه خدا رو شکر نکنه…؟»

شکر می‌کرد. همیشه این کار را می‌کرد. حتی وقتی که کسی به اسم پدر نبود، اما او شکر می‌کرد که هست! آنقدر که در باور نرم و صورتی روشن من که خون را نازک و آرام به دایره خیالِ تازه در تولدم می‌رساند که حس می‌کردم پدر کسی است که اگر هم برود باز هم هست، باید باشد که اگر نباشد من، مادر و خانه مان یک چیزیش می‌لنگد. می‌شویم مثل سبدی که دسته ندارد. اگر سبد دسته نداشته باشد مادر مجبور می‌شود آن را بگیرد زیر بغلش. آن وقت چطور چادرش را سفت بگیرد زیر چانه‌اش یا روی مرا بپوشاند که وقتی لگد می‌زنم به دیوار نرم اسارتگاه کوچکم و دلم بخواهد به مادرم بگویم :«بیا بازی کنیم» و او آهسته دست بکشد روی پاهای من ونداند که من چه گفتم و بگوید: «بابا بر می‌گرده، عزیزم، نگران نباش…»

«بابا بر می‌گرده؟! تو که گفتی شکر!؟» حتی وقتی که من از میان پاهایت ول شدم روی دست یک زن سفید پوش که بوی عرق می‌داد، وقتی مرا گرفت به بغلش و گفت: «کارت دراومد، خانم، صد تا هفت‌تیر هم که بخری، بازم کمشون میاد.» و تو سرت را به آسودگی به طرف پنجره چرخاندی و توی دلت که صدایش را دیگر واضح نمی‌شنیدم گفتی: «من هیچ وقت واسش هفت تیر نمی‌خرم…»

هفت تیر چوبی‌ام مادر را نشانه می‌گرفت که داشت مهمات و آدم بد‌ها را که به چشمش نمی‌آمدند گرد گیری می‌کرد . به آینه دور نقره ایی که می‌رسید سیاهی چشمش را می‌دوخت به لوله چوبی تفنگ من و آهسته کلامی را توی دلش زمزمه می‌کرد که قاطی گرد روی آینه از دستمال نم ناکش پخش می‌شد توی هوا: «شلیک نکن!» برمی‌گشت به سمت من. دستش می‌رفت روی لوله تفنگ چوبی و خم می‌شد روی کودکی من: «تفنگ چیز خوبی نیست!» و من صد بار می‌پریدم بالا و پایین، دنگ، دنگ، دنگ . به خیالم تیر می‌زدم به تمام دنیای کوچک خانه‌مان تا آدم بد‌ها را از چادرسبز لجنی مادرکه بابونه‌هاش کم رنگ شده بودند و خودش کم‌کم داشت شبیه پیرزن‌های سالخورده و مهربان می‌شد دور کنم، بکشم و اسیر بگیرم تا پدر را با آن همه گلوله که بسته بود روی سینه‌اش و نشسته بود روی یک تانک واقعی از توی عکس رنگی قاب فلزی روی دیوار بکشم بیرون و از اسارت قاب نجاتش دهم تا دیگر مادر ننشیند پشت در اتاق، رو به حیاط و زانوهای لاغرش را بغل بگیرد ویک ریز اشک بریزد و برای ماهی درد دل کند که:

«همش یک هفته با هم بودیم. روزی که آقام خدا بیامرز از کارگاه اومد. شنیدم سر شیر آب کنار حوض به عزیز گفت که سمیرا رو با پسر اُس حسن نامزد کردم. دلم هری ریخت. پسر اُس حسن دیگه کی بود. دور از چشم آقام عاشق شده بودم. مگه می‌شد رو حرف آقام حرف زد؟ خدایی نکرده اوقاتش تلخ می‌شد و نفرینم می‌کرد. می‌ترسیدم اسیر نفرین بشم. سرم رو چسبوندم به شیشه‌ی پنجره و یاد اون روزی افتادم که واسه اول و آخر بار دیده بودمش. در روباز کردم آب بپاشم تو کوچه آب ریخت رو شلوار خاکی‌رنگِ یه بسیجی که یه ساک سرمه‌ای کوچیک دستش بود و یه لبخند آروم که از پشت نجابت زلال چشماش ریخت رو قلبم. در رو بستم. نفسم تند شده بود پاهام سست شده بود. سرش رو چسبوند به در: « آب روشناییه …» و خندید و صدای خندش هی دور شد و دور شد تا اینکه اون شب وقتی می‌خواستن صیغه عقد رو بخونن از پشت پرده حریر اتاق کناری کسی بهم لبخند زد که می‌شناختم. پسر اُس حسن. این دفعه من خندیدم تا اون جایی که دختر خاله سکینه بازوم رو نیشگون گرفت. «چته؟ آبرومون رفت! حیا کن هنوز بله نداده…» همون وقت حس کردم قلبم داره از جا کنده می‌شه . بله رو که گرفت با مردا رفت تو حیاط. حس کردم دیگه برنمی‌گرده. حس کردم یه چیزی رو جا گذاشت. حالا هم که می‌بینی واقعا یه چیزی رو جا گذاشته.»

بلند می‌شد می‌رفت سمت پنجره .صدا می‌کرد:« علی، علی، علی؟»

و من هیچ وقت نفهمیدم مرا صدا می‌کرد یا پدر را که اسمش را گذاشته بودند روی من تا پدر فراموش نشود. چون تا وقتی که جنگ تمام شد هیچ کس، هیچ خبری از پدرم نداشت تا اینکه آن مرد لاغر و قد بلند با موهای نارنجی فرفری که لباس نظامی سبز ارتشی‌اش شبیه هویجش کرده بود، توی دهان باز و کوچک حیاط ظاهر شد و لبهاش تکان خورد، تکان خورد و مادر غش کرد. و آن هویج مهربان دست‌پاچه شد. لحظه ای توی کوچه غیبش زد بعد با پیرزن عابری که شبیه چادر مادرم رنگ پریده بود پرید توی حیاط و در حالی که لیوان آب را از دست من می‌گرفت که بدهد به پیرزن به من لبخند زد و مادر گفت :«بابا داره برمی‌گرده علی!»

بازیم گرفت. دنگ، دنگ، دنگ…

«بابا سالهاست که داره بر می‌گرده.»

دنگ، دنگ، دنگ

مدتی بعد بازیم جدی شد با مردی که دست نداشت و اصلا شبیه مرد روی تانک نبود. او دستی نداشت که با آن تفنگی را بگیرد و از آن تیرهای روی سینه‌اش بریزد توی تفنگ واقعی‌اش و آدم بد‌ها را بکشد. گاهی او خودش یک آدم بد می‌شد که فاصله ای بین محبت و فریادش نبود.

موهای سرش را می‌کشید روی گونه‌های مادرم و اشک می‌ریخت. قصه‌ی مردی را می‌گفت که چون یک نامه نوشته بود برای عشقش دست‌هاش را آدم بد‌ها بریده بودند و او آنقدر درد کشیده بود که لحظه ای شک کرده بود… نمی‌دانم آن مرد به چی شک کرده بود اما هر چه بود مادر به انگشت اشاره لبهاش را می‌بست تا نگوید، تا نشنویم… تا پدر نرسد به مرز فریاد و صدای تلوزیون را بهانه نکند و مثل پاندول ساعت منیر، دخترعمو، هی خودش را این طرف و آن طرف کند تا جایی که استفراغ کند وسط گل قالی و وقتی مادر استفراغ‌ها را جمع می‌کند با لگد بیافتد به جان مادرم و آنقدر بکوبد توی قفسه سینه‌ای که سالها برای او طپید و تا وقتی من خاله ماهی را نمی‌آوردم که مادر را نجات دهد ول کن من، مادر و آن شک لعنتی نباشد.

نمی‌دانم چرا مادر دم نمی‌زد. تازه عصر که می‌شد سر پدر را، که خون خشکیده بود لای چین‌های زود رس پیشانی‌اش – از بس کوبیده بود به دیوار – می‌گرفت توی بغلش و برایش آواز می‌خواند، سرش را با دستمالِ سفید تمیزی پاک می‌کرد، دست توی موهاش می‌کشید، مثل ِ یک بچه می‌خواباندش روی زانوش. اشک‌هاش را با دامن خونی‌اش پاک می‌کرد و می‌گفت :« قربونت برم،، عشق من…».

نمی‌فهمیدم کتک زدن چه فرقی با شلیک گلوله داشت؟

دلم نمی‌خواست مثل سبد رنگ و رو رفته‌ی بدون ِ دسته‌ی قرمزرنگ گوشه‌ی آشپزخانه بشوم ویا مرد بی‌دستی که اهل خانه‌ای بود که جای هیچ یک از وسایلش را نمی‌دانست. مادر می‌گفت :« چیزی که ناقص می‌شه از اول که ناقص نبوده، بی چشم ُ روییه، مادر، اگه آدم یادش بره که اون چیزناقص یه وقتی عین یه دست اضافی کمک حالش بوده.»

پدر چطور توی یک هفته کمک حالِ مادرم بوده؟ به مادرم شک می‌کردم، نکند دستهایم را قطع کرده بودند؟ پدر هر روز در جنگ است. گاه می‌رود و دوباره برمی‌گردد. وقتی برمی‌گردد می‌نشیند روی آن سه تا پله‌ی شکسته‌ی بی‌رنگ‌ورو و نارون را بو می‌کند.

پدر دست ندارد که موزاییک‌های لق پله‌ها را درست کند. پدر دست ندارد که مرا بغل کند. پدر دست ندارد که سبد بدون ِ دسته‌ی مادر را بردارد تا مادرم مجبور نباشد سبد را بزند زیر بغلش و چادرش را به دندان بگیرد. پدر دست ندارد که با من تفنگ بازی کند و مجبور نباشد همیشه آدم بد بشود تا آخر هر بازی بیایند او را ببرند بیمارستان تا خوب شود. خوب شود و به من یاد بدهد که یک وقتی من اسیر مادر بودم، مادر اسیر خانه بود، بعد من اسیر زندگی شدم و مادر اسیر من و این تنها اوست که تا همیشه اسیر خودش خواهد ماند.

و مادر ایستاده است پشت پنجره و صدا می‌کند: «علی، علی، علی…» و باز نمی‌فهمم او را صدا می‌کند یا مرا که نشانه رفته‌ام رو به آسمان.

دنگ، دنگ، دنگ….

.

[پایان]

۴ دیدگاه

دیدگاه خود را بنویسید